گفتش: شما ازدواج کردید؟
چیزی نگفتم.![]()
گفت: شما ازدواج کردید؟
کفتم نه
گفت: اگه شما ازدواج بکنی بت یه سکه میدم.
ولی من نگفتم: نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد!![]()
اجتماعی با طرح سوال
گفتش: شما ازدواج کردید؟
چیزی نگفتم.![]()
گفت: شما ازدواج کردید؟
کفتم نه
گفت: اگه شما ازدواج بکنی بت یه سکه میدم.
ولی من نگفتم: نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد!![]()
Khoobi e bashar e do pa ine ke gozare zaman baes faramooshi khili chizha dar zehne oo mishe.
Pas az do sal khastam behetoon begam ke ,khili mamnoon ke be man rastesh ra goftid.oonjoori khili rahattar toonestam faramoosh konam va bebakhsham.
Vali age bem rastesh ra nagofte boodid shayad hargez…
موضوع :OR کاربردی
تاریخ:چهارشنبه، 28 اسفند 1387
نظرات تعدادی از دانشجویان:
بگید فقط برای یزدی ها بود/ پولا ما را برداشتی ترمه خریدی؟! مگه قرار نبود پول استاد بدی؟/خانم گلستانی: شاهکار کردی./ کیک شده 20 هزااااااااااااار تامن!!!!!!!/ هیچ کدوم از بچا نمی تونستن خودشون کیک بپزن؟!؟!؟!؟!/آقای مرزنگوشی: چرا نگفتید ما هم بتون کمک کنیم؟؟؟؟/ بیشتر می گفتی بیان قیمتش کمتر بشه!/ چایی نمی دن؟/ با لا خره یه کار به درد بخور کردید/ ماهی سفره هفت سینتون را می دادید استاد لطفی ببرن برای فرزند شون/ ما حتی قصه این دوره گرد را هم نشنیده بودیم!!!/ نمشه بازم بیاد؟/پولم باید بدم؟!؟!/
فکر می کنم که فقط از دو نفر پول نگرفتم
آقای طامهری؛ خودشون توی خرید پول گذاشته بودن.
یکی از 87یی ها؛ تازه،خودم را کشتم که بیان(اگر گفتد چرا؟)
متاسفانه چند نفری از دوستان بر خلاف قولشون در جلسه شرکت نکرده بودند و قبل از جلسه نیز به من اطلاع نداده بودند
پرداختی: 78=26*3
|
|
جدول هزینه ها |
|
|
کالا |
قیمت(تومان) |
خریدار |
|
ترمه(2تا 2متری) |
40000 |
خانم چمنی، قیمت بدون تخفیف 51000 تومان. |
|
کیک و ظرف 1بار مصرف |
20000 |
آقای طامهری |
|
جزوه |
12000 |
خانم چمنی |
|
موز |
15000حدودا |
آقای بهادرنیا،سهیلی + پسرای85(؟) |
|
وسایل سفر هفت سین |
؟ |
خانم پور رضایی با کمک فارغ ،چمنی،فلاح، محبوبی،آقایی وآقای مرزنگوشی |
قبل از این سمینار آقای بهادر نیا با مشورت با آقایون (پسرای85)،لطف کردند، خرید و پرداخت هزینه میوه را تقبل کردن. البته بعدا آقای طا مهری گفتن سعی می کنند پولش را بدن!!
خیلی از وسایل سفره هفت سین کار خانم پور رضایی بود.
امور دانشجویی هزینه تکثیر جزوه را تقبل می کنه (البته به سختی) ولی چون من نمی دونستم، 15 تاش را...
و اکنون حول و حوش 4000 تومان باقی مانده است.چگونه قیمت 10 تامن شد 3 تامن؟
آقای دکتر لطفی گفتن با شرایط آقای دکتر و 4 ساعت حول و حوش 200 می گیرن.
البته گفتن شرایطتون را توضیح بدید شاید کمتر بگیرن. هزینه سالن هم حول حوش 40 می شد.(در بد ترین شرایط)
قرار اولیه با بچه ها این بود که هر کس ده تامن بده اگر زیاد اومد پسشون میدم اگرم کم اومد خودم می ذارم!!!
وقتی به ارتباط با صنعت رفتم تقبل کردند که قسمتی از هزینه این دوره را بپردازند البته طبق قوانین خودشون. این باعث کاهش شدید هزینه ها شد. در ضمن با هماهنگی های به عمل آمده با دانشگاه، سالن کنفرانس و ارزیابی در اختیار ما قرار داده شد که از این طریق هزینه سالنی را که می خواستیم از پارک بگیریم حذف شد.
دو سه روز مانده به بر گزاری همایش (من هنوز فرق همایش،سمینار و نشست را نمی دونم!!!) دکتر شریف فرمودند: "این جلسه که هزینه ای نداره." ولی ما برای تشکر از حضورشان و ایجاد بابی مستمر برای تداوم حضورشان، سعی بر تامین هزینه متناسب با شان ایشون و موقعیت خودمون(دانشجو بودن) نمودیم.
اگر چه انجمن علمی قصد دعوت رسمی از اساتید را داشت، آقای فخر زاد گفتند: اساتید نمی آیند و نیازی نیست. و ما فقط از دکتر اولیا و ابویی که مشاورین انجمن علمی هستند دعوت کردیم.(مهندس لطفی که بانی مجلس بودن و جاشون محفوظ).
سال پیش که جور کرده بودن برن تهران، 3یا 4 تامن گرفته بودن.یکی از 84یی ها گفت: من می تونستم با 2500 ببرم. خوب برنامه ریزی نکردن.
در جلسه ای که با 85یی ها داشتیم، گفتم:آدم جرات نمی کنه یه کاری انجام بده، بعدا مسخره می کنید و می گید ما اگر می کردیم بهتر بود...
آقای بهادرنیا گفتن: مسخره کردن که نداره،برن خودشون را مسخره کنن. از اولش طی کند هر که می خواد بیاد هر که می خواد نیاد.بشون بگد با توجه به این محدودیت ها من تابع هدفم را بهتر از این نمی تونستم بهینه کنم، مشکلی نداره هر کس بهتر می تونه بهینه کنه بیاد وسط.
الزاما خروجی های بزرگ(می تونست بزرگتر هم باشه) ورودی های بزرگی نداره.
چگونه این ایده به ذهن من خورد؟! ماجرا از جایی شروع شد که تعدادی از بچه ها در جلسهای، انجمن علمی را به چالش کشیدن!!! و تاکیدشون بر این بود که الویت اول انجمن علمی باید بر تقویت بنیان علمی دانشجویان باشد البته از راههایی با بازدهی بالاتر!!
کمتر از دو هفته قبل از سمینار، داشتم توی سایت سمپاد می چرخیدم، اسم اقای شریف را دیدم. اِ اِ اِ اِ ، دکترای صنایع شریف خوندن اِ اِ اِ اِبرای عید شاید بیان یزد اِ اِ اِ اِ خب اگر اومدن یزد یه جلسه 3 تا 4 ساعته برای ما بر گذار کنند اِ اِ اِ اِ خب، چه جور بشون بگم؟ اِ اِ اِ اِ سایت،نه شماره تلفنشون را کی داره؟ ؟داره و ؟! هم می تونه برام گیر بیاره اِ اِ اِ اِ پس هم دوره ای های استاد لطفی اند. اِ اِ اِ اِ هم مدرسه ای هم بودن اِ اِ اِ اِ
از طریق ؟ و؟! نتونستم شماره را گیر بیارم. قرار اولیه را با بچه ها گذاشتم 10 نفر گفتن می آیم.فرداش زنگ استاد لطفی زدم و با دلهره گفتم:
ببخشید مزاحم شدم، چند لحظه وقت دارید؟ بله بفرمایید ببخشید آقای دکتر من یه طرحی به ذهنم رسیده می خواستم با تون مشورت کنم. آقای دکتر جدی جواب دادن بفرمایید. با ترس گفتم آقای شریف یزدی را می شناسید؟ بله مهدی شریف یزدی بله که دکترای صنایع شریف دارن بله من با ترس گفتم می خوایم اگر امکان داره برای عید که می یان یزد یه جلسه کوچیک باشون داشته باشیم.
استاد لطفی با خوشحالی گفتن خیلی خوبه (هر که را می خواید بچرزوند مسئول ارتباط با اساتیدش کند.) (من نمی دونم چرا اینقدر خوشحال شدند؛ شاید دلشون برا دوستشون تنگ شده بوده و شاید هم خوشحال شدن که بالاخره ما فهمیدیم باید چه کار کنیم شاید هم...) چه کمکی از دست من بر می آید؟ شماره تلفنشون را دارید شما؟(کنار هر جمله ای 2،3 تا ببخشید بذارید.) براتون sms می کنم. دستتون درد نکنه، خیلی ممنون،استاد یه چیز دیگه،ببخشدّ، شما هم باشون حرف مزند؟(این کار را استاد ابویی بمون یاد دادن،اگر می تونید یه بزرگتر را جلو کند.) باشه، مشکلی ندره
30کمتر از ثانیه بعد...sms آمد.
فقط یه موردش خوب نبود.دفعه اول ، توافق اولیه بود چون منا نمی شناختن به تماسم جواب دادن، اما دفعات بعد گوشیم را بر نمی داشتن.به گونه ای که جمعه شب بود همه چیز هماهنگ شده بود ولی ...
از یه طرف آدم جرات نمی کنه تق تق زنگ آقای شریف بزنه، بنده خدا توی ذهنش یهو می گن اینا چقدر... فکر می کنند من هم مثل خودشون بیکارم... درک نمی کنند من اگر جواب نمی دم یعنی کار دارم...تازه به قول یکی از اساتیدمون شما اینقدر عقلتون نمی رسه وقتی آدم زنگتون را جواب نمیده، شما smsنباید بزنید.
از یه طرف دیگه هم آدم خجالت می کشه به استاد لطفی بگه که بی زحمت زنگ بزند و هماهنگ کند ،تازه کی؟منی که از دستشون آمار افتادم!!! .... اونوقت استاد نمی گن شما نقشتون چی چیه؟
بعضی وقت ها احساس می کردم که اگر جلو شون بودم بدون لحظه ای درنگ با چوب می زدن توی سرم. البته ایشون خیلی ...
آخرش دوباره استاد لطفی... جمعه شب باشون تماس گرفتم.(وقتی خواستم زنگ بزنم با خودم گفتم اینها تعطیلی هم نمی فهمن.) با حالت استیصال گفتم: اگر دیر تر بشه باید به کاری کرد یا کل جلسه به هم می خوره یا (حالت استیصال می دونید یعنی چه؟) اگر امکان داره خودتون بیاید ........ایشون هم خیلی محکم گفتن: اگر شنبه جواب ندادن، تصمیم گیری می کنیم. (از دبیرستان برام آرزو بود که با مدیران باهوش، خردمند، ریسک پذیر و... که سطحشون از من بالاتره کار کنم و ارتباط با اساتید فرصت ارتباط با دکتر ابویی،دکتر اولیا و دکتر وحدت و مهندس لطفی را داد.)
شنبه آقای مهندس با من تماس گرفتن که ساعت 10 با آقای دکتر تماس بگیرم و قطعی کنم. وقتی با دکتر شریف قطعی کردیم، احساس کردم داره بهار نزدیک میشه. راستی عیدتون مبارک.
راستی ما یه جلسه مدل سازی هم قبل همایش گذاشتیم که زیاد تعطیل نباشیم ولی...
در ضمن،روز آخر، آقای بهادر نیا گفتن: خانم چمنی،پذیراییتون چی چیه؟ به خدا این یکی را دیگه نرسیدم....بعدا به این نتیجه رسیدم که آقایون را هم در گیر کنم که بعدا گلایه نکنن... (من هر نوع انتقادی را پذیرایم.)
آقای قدیری می گفتن:برای جور کردن امضا های بازدید دو تا باک بنزین خالی کردند.
اگه این جوریه،من به خاطر جور کردن این جلسه دو کیلو وزن کم کردم!
این قضیه را شنیدید؟!
یک ایرانیه به پسرش می گه می خوام برایت زن بگیرم. پسر میگه نه حالا باشه ...پدر میگه : دختر بیل گیتسه! نمی خواهی؟ پسر لبخند میزنه و میگه: باشه! بعد میره پیش بیل گیتس و میگه: دخترت را عروس نمی کنی؟ میگه نه! میگه: پسر من معاون رییس جمهوره ها! بیل گیتس لبخند میزنه و میگه: باشه! بعد میره پیش رییس جمهور میگه : معاون نمی خوای! میگه نه! میگه: اگه داماد بیل گیتس باشه چطور؟! رییس جمهور لبخند می زنه و میگه :باشه...
قضیه ما هم عینا همین بود. من از اول تا آخرش را رو هوا بافتم. بسیار تجربه جالبی بود.
گفتگوی من و آقای صراف: (رییس ارتباط با صنعت)
من هفته قبلش همین جوری رفتیم پیش آقای دکترصراف. در مورد حضور فارغ التحصیلان و مدیرای موفق حرف زده بودیم.اوشون هم منا یه دفعه دیده بودند. شماره تلفنشون را هم کاریش نداشتم ولی دبیر کل انجمن های علمی بم داده بود.
گفتم گنجشک مفت، سنگم مفت، برم ببینم پولمون مدن؟! یه شب 4 بار باشون تماس گرفتم. گوشیم را بر می داشتن میگفتن: نیم ساعت دیگه زنگ بزن! تا آخرش گفتن فردا بیا ببینمت.
" می خوان بیان دیدن خانوادشون ،ما هم گفتم از این فرصت استفاده کنم. (با حالت در خواست) بیان یه چند ساعتی از تجربیاتشون به ما بگن. آخه می دونید، حیفه(با لهجه غلیظ یزدی) آقای دکتر رزومشون را ببینید. آآآآن.( همون موقع یه سری از افتخاراتشون را دادم به آقای صراف) جوان هم هستند ها...(آقای دکتر صراف با تعجب نگاه کردن) 34،35 سالشون. (با آقای دکتر در مورد اینکه جوون ها دکترا می گیرن حرف زدیم.) آخرش من گفتم،آقای صراف در کیفیت آقای دکتر شریف بحثی نیست. هم از نظر علمی هم اینکه در دانشگاه گلپایگان از 4 نمره رضایت دانشجو هاشون شده 3.95، خیلیه، تازه ایشون می خوان بیان یزد پول رفت و آمدشون هم نباید بدم!!!
آخرای بحث بود من خیلی محکم گفتم: بچه ها دیدن استادش خوبه، گفتن حتی نفری ده تامن هم حاضرن بدن جلسش شر کت کنند.(اون موقع که من این حرف را زدم 7،8 نفر گفته بودن میآن تازه پول هم نداده بودن!!!)
آقای صراف هم گفتند:نه، بچا مردم گناه دارن، بلند شدند و همراه من به کارآفرینی اومدند.(سه طبقه)
آقای صراف گفتن:جا را چی کار کردی؟ ما اول قرار بود بریم پارک علم و فن آوری چرا مگه دانشگاه جا نداره؟! نمی دونستم،الان با سالن کنفرانس ارزیابی و نظارت حرف زدم گفتن بمون می دن. سالنش خوبه! بله باریک ا... آخه من دیدم خداییش خیلی زشته استاد به این با کلاسی می آد،توی یه کلاس یا یه سالن دربو داغون برگزار بشه،آبرومون مره خوب کاری کردی.آبرو دانشگاست.
البته من هیچ کدوم از موارد بالا را دروغ نگفتم. یعنی توافق اولیه را با همه کرده بودم ولی قطعی نکرده بودم.در عین حال اینکه من به اومدن بچه ها و استاد که دو رکن اصلی بودن مطمئن بودم.
بسیار تجربه جالبی بود و من سعی کردم زیاد خطا نکنم.
کار هایی که اگر انجام میشد جلسه بهتر می شد:
ü به شخصه اگر تکرار می شد با دقت بیشتری گوش می دادم، سوال می پرسیدم، آخه یه کوچولو از سوال نپرسیدن ضایع شدیم.
ü قبل از جلسه مسولیت کامپیوتر، پروژکتور و امکانات آن ر به پسرا واگذار می کردم.یا به یکی میگفتم بیاد درست کنه.
ü قبل از شروع جلسه یه رزومه کوچیک از آقای دکتر خونده بشه.
ü لیوان و پارچ آب فرا موش نشه.
ü اگر بتوان قبل از جلسه فایل ها و جزوات در مورد بحث را در اختیار شرکت کنندگان قرار داد بازدهی بالاتر می رود.
ü حتما تعداد صندلی های سالن را خود مورد شمارش قرار دهید.
ü بسته به نوع جلسه، موضوع و سطح آن می توان افرادی را از بیرون دانشگاه دعوت کرد. مثلا دانشجویان صنایع دانشگاه های دیگر(به خصوص با زمان مناسب ما)، فارغ التحصیلان، صنعت گران، مدیران. که من با توجه به اینکه دفعه اول بود از این کار پرهیز کردم.
روز معلم مبارک باد
محیط دانشگاه با محیط دبیرستان و راهنمایی بسیار متفاوت است و تفاوتشان از آنجاست که شخصیت انسان در دبیرستان تقریبا شکل گرفته است ولی در دوران دبیرستان، هنوز انسان در حال پیدا کردن من واقعی خود است. و همه میدونیم اگر این من واقعی کشف بشه چه معجزه بزرگی در زندگی آن شخص و حتی جامعه اش می تواند رخ بدهد.
پدر و مادر در تکامل ما نقش دارند ولی نقش معلم ها نیز غیر قابل انکار است.ما ساعات زیادی را با معلمان در مدرسه هستیم و در خانه هم با تکالیفشان و انتظاراتشان. حتی می شه ادعا کرد که ما بیش از اینکه با پدر و مادرمان باشیم با معلمانمان هستیم.
و دو روح وقتی خیلی به هم نزدیک میشن ویژگی هایی را از هم به یادگار می گیرند و ما از شما خیلی یادگاری داریم.
آقای خورشید(دبیر ریاضیات): ما از شما آزاد اندیشی را یاد گرفتیم.
خانم شاکر(دبیر ادبیات فارسی):ایشون شوق زیستن ونوشتن را در ما بیدار کردند.
خانم علوی نژاد(دبیر فیزیک):خوب درس دادن، امتحان گرفتن و سخت گیر بودنشان نشانه توانمندی ایشان در شغلشان و آزمایشگاه بردن وتدریس توسط خود دانش آموز نشانه تدبیرشون.
آقای صدر(دبیر فیزیک):ما را به فکر کردن علمی در ابزار الزام کردند.
مرحوم خانم افضل(دبیر ادبیات):کاش زنگ ادبیاتمان اینقدر کوتاه نبود تا ایشون برای ما یک مشاور و رفیق خوب می شوند.
آقای زارع(دبیر تاریخ):ایشون به ما جرات بحث کردن و تحلیل تاریخ را دادن تا از گذشته به آینده پلی بسازیم.
خانم افشار(دبیر زبان انگلیسی):گاهی بد نیست آدم روی عقایدش پا فشاری کند ،حتی اگر بقیه مخالف باشند.
آقای ایزدپناه(دبر شیمی):بی خیال شهرت،بی خیال روزمرگی، ورزش را به چسب. همیشه روح ورزشکاریشون برای من تحسین برانگیز بوده .
خانم رسولی(دبیر معارف):شاهکار خلقت در انجام کارهای سخت در زمان بسیارکوتاه.
آقای راستی(دبیر ادبیات):رفاقت وتواضع ادبیشون همیشه برام تعجب برانگیز بود.
خانم نجم(مدیر دبیرستان فرزانکان):میشه جوری حرف زد که همیشه حق با شما باشه.
خانم اسحاقی(دبیر دین و زندگی):از بالا نمی گفتن باید این راه را بری،می اومدند هم سفره می شدند و می گفتن این راه هم بد نیست.
آقای صفوی(دبیر ریاضیات):آدم می تونه صاف و یک رو باشه و در عین حال موفق.
خانم زرفروش(دبیر شیمی):هیچ سوالی را برامون بی پاسخ نمی گذاشتند حتی اگر از درکش عاجز بودیم.
آقای صالحی(دبیر گسسته و حساب دیفرانسیل):همیشه به ما القا می کردند که باید موفق باشید.
آقای ضرابیه(دبیر فیزیک):حرف های جالبی می زدند ولی بهترینش این بود جلوی زبونتون را بگیرید که سرتون را بر باد می ده.
معلمان ما خیلی چیز ها به ما یاد دادند،این آموزش ها در روح ما رسوب کرده. و اکنون به پاس سالها زحمت از معلمانمان تشکر می کنیم.
خروجی 85 فرزانگان
شولی یه آش.
شولی یه آش یزدیه!
اگر به یزد اومدید در اکثر هتل سنتی ها پخت می شه.
من نمی دونستم غذایی که مال یک شهره ،می تونه در برگیرنده فرهنگ اون شهر باشه.
یکی از صفات کهن یزدی ها قناعته!
اون روز ها که مثل الان دستگاه سبزی خردکن نبوده در ضمن با چاقو نمی شده تما سبزی را خوب خرد کرد و وارد کردن ساقه سبزیجاتی مثل جعفری،شوید،اسفناج قورمه سبزی را سیخ سیخ و بد طعم میکنه.
ولی ما توی شولیمون ساقه های نازک را به همراه قسمتی از برگهاشون و... می پزیم.تازه با اضافه کردن سبزیجات معطر مزه اون را فوق العاده می کنیم.
حالا که چه؟
ای بابا ؛این آخر صنایعه.مگه صنایع غیر از افزایش بهره وری و بازار یابی وکنترل کیفیت و برنامه ریزی است که تماما در این پروژه اجرا شده.
اینجانب؛ به عنوان یک مهندس صنایع بانویی را که برای اولین بار شولی را پخت به عنوان بزرگترین و تاثیرگذارترین خانم در رشته صنایع یزد معرفی می کنم!
هنوزم توی یزد شولی پخت میشه.
با اینکه من این خانم را ندیدم و قطعا در قرن های پیش از ما می زیسته اند ولی من دوست دارم در رشته صنایع مثل ایشون باشم.
قطره قطره بارون می اومد،توی کوچه های کویری شهر من بارون یه نعمته بزرگه،زمانی بود که بر پیکره شهر من بارون نزده بود.شروع کردم به حرکت.
از مدرسه قدم زنون بیرون اومدم تنها من بودم و بارون.اون دفعه که پیاده از مدرسه حرکت کرده بودم پام به تو خورده بود... .
تو بارون وسط کوچه میرفتم که پام به سنگی خورد. سنگی مثل تو، خاطره نخستین ،من درست همون جا.
یه لحظه خوشحال شدم،به یاد تو افتادم به یاد اینکه تو را تا سر کوچه آورده بودم ولی در آخر به خاطر یه بی توجهی یه تصمیم اشتباه رهات کردم.از نگاه عاقل اندر سفیه مردم می ترسیدم.حس غریبی بم می گفت تو همونی تو مثل سنگ قبلی هستی من دوست داشتم که تو را با پام غلت بدم،خوشحال بودم که تو را پیدا کردم تا سر کوچه بردمت فکر کردم آیا وقتی به خونه بی بی رسیدم تو را تو خیابون جا می ذارم؟! پس آوردنت تا اونجا چه فایده ای داشت؟ محکم شوتت کردم انگشتای پام درد گرفت و تو از خیابون گذشتی؛ با هم شروع کردیم. تا خونه بی بی با همیم.با پا شوتت کردم کج رفتی. گفتم چرا کج می ری راه ما که این ور نیست! و تو سعی می کردی کج نریم. زیر بارون یه دخترک پا زیر سنگ میزنه. چشمای کنجکاوی داشتن فکر می کردن این احمق کیه؟ چرا این کار را میکنه؟
این دفعه با ضربه پام توی گودال پر از آب گل افتادی.اونجا خیلی کثیف بود، باید ولت می کردم.اگه به تو نزدیک می شدم شلوار منم گلی می شد. بارون هنوز می بارید خم شدم تا تو را از اون تو در بیارم.یکی بم خندید از ریشخندش تعجب نکردم.من برای خودم با عقاید خودم زندگی میکنم.نه به خاطر حرف او. تو را جلوی پام انداختم و بردم می خواستم با هم به انتها برسیم، فکر که کردم به نظرم رسید که کار من برا تو چه فایدهای داشته؟ اگه از مدرسه تا خونه بی بی بکشونمت چی نصیبت میشه؟به جز اینکه تو ساییده میشی.برای من چه فایده ای داره ؟! فقط می تونی تنهایی منو تو این مسیر پر کنی.
این دفعه به چهار راه رسیدیم، نمی شد تو را با پا ببرند،اگه می خواستم با پا ببرمت یا تو یا من یا ماشین های اطرافمون تصادف می کردن.نباید به خاطر خودمون بقیه را از بین ببریم.تو را تو دستام گرفتم تو مال منی.
از میون ماشین ها که گذشتیم ،فهمیدم که ما چه فایده ای برا هم داریم. ما به هم دل بسته بودیم. تو یاد آور عشق نخستین من بودی. تو همونی فقط تو یه روز دیگه.همون جا با همون نشانه ها، ولی الان من وتو از گذشتمون توبه کردیم. ما زیر بارون تطهیر شده بودیم.
من تو را بر می دارم ما خاطره با هم بودنیم.
به خونه بی بی که رسیدیم تو هنوز تو دستم بودی، دلم نیومد با پا ببرمتت.من وتو یکی شده بودیم پس چرا تو روی زمین غلت بخوری و ساییده بشی؟
به خونه بیبی که رسیدیم تو دیگه گلی نبودی.لجنی روت نبود. تو را تو کیفم گذاشتم تو یادآور یه بارون یه خیابون و یه دلبستگی بودی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲۶ اذر ۱۳۸۳
دنیایی که در آن زندگی می کنیم...
با نسبت هایی که امروز وجود دارد، خواهیم داشت:
57 نفر آسیایی، 21 نفر اروپایی، 8 نفر افریقایی و 6 نفر امریکایی (امریکای شمالی و جنوبی)
52 زن و 48 مرد،
30 نفر سفید پوستند و 70 نفر رنگین پوست؛
30نفر مسیحی اند و 70 نفر غیر مسیحی؛
6 نفر 59% کل ثروت جهان را در اختیار دارند که از امریکای شمالی اند...
80 نفر در فقر زندگی می کنند، 50 نفر از سوء تغذیه خواهند مرد...
70 نفر می توانند بخوانند، فقط 1 نفر تحصیلات عالی دارد...
فقط 1 نفر کامپیوتر دارد...
اگر شما:
هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید؛
اگر هرگز برده نبوده اید؛
اگر هنوز شکنجه و آزار نشده اید؛
بدانید که از 500 میلیون نفر خوشبخت ترید...
اگر خوراکتان را در یخچال نگه می دارید و پوشاکتان را در کمد؛
اگر سقفی بالای سرتان دارید و جایی برای خواب؛
از 57% کل جمعیت دنیا ثروتمندترید...
پس قدر خود و نعمتهای خود را بدانید...