تبليغاتX
دختر متفکر

دختر متفکر

نگاه مدیریتی مهندسی و نقادانه به جامعه و خودم

سر کلاس انقلاب(همون تاریخ خودمون) به استاد گفتم: توی دبیرستان وراهنمایی هیچ وقت از هیچ یک از پادشاهان به نیکی یاد نکردند، من فکر می کنم ما به جای اینکه توی کتاب های تاریخمون عملکردشون را مورد نقد قرار بدیم تا نقاط +و- را درک کنیم بیشتر به تحقیر پادشاهان گذشته پرداختیم تا انقلاب خودمان را اثبات کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:31  توسط دختر متفکر  | 

نه در دره کوه، در یال کوه حرکت می کردیم.

دایی گفتند: سعی کن همیشه در یال کوه حرکت کنی تا روی محیط احاطه داشته باشی.

من از استاد پرسیدم آیا در صنعت هم چنین یالی داریم؟ گفتند: آره، مهندسی صنایع

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:30  توسط دختر متفکر  | 

 

خواستم از رضایت خودم در انتخاب رشته مهندسی صنایع بگم، دیدم این صفحه حیاط خلوت من نیست.

خواستم از نبود ارتباط موثر دانشگاه و صنعت حرف به میان آورم، دیدم بار ها و بارها گفته شده است و متاسفانه ...

خواستم تیغ تیز انتقاد را به سمت شورای دانشکده و دانشگاه نشونه بگیرم، دیدم هنوز زوده.

خواستم بگم، به نظر من، تنها معیار سنجش عملکرد  یک استاد، تعداد مقالات او نیست، مهمتر از این، تعداد نفراتی است که در کنار خود پرورش میدهد.

خواستم بگم، عضو هیات علمی بودن، دلیل کافی برای حضور همیشگی استاد در دانشگاه نیست و باید سطح علمی ایشون و جزوتشون مورد سنجش قرار بگیره، دیدم شروع دعوا است و ما به همکاری برای برون رفت نیاز بیشتری داریم تا کشمکش

خواستم شورای دانشکده را مورد نقد قرار دهم که به ما به عنوان ارگان رسمی دانشگاه توجه نمی کنند، نتوانستم از کمک هایی که در سال گذشته برای ما انجام دادند چشم پوشی کنم.

خواستم صنعت را به عنوان بستر فعالیت های آتیمان به چالش بکشم، دیدم هنوز به این مرحله از رشد نرسیدم که بتوانم دید نقادانه جامع به این سیستم پیچ در پیچ داشته باشم.

خواستم شرایط تصمیم گیری مدیران کنونی کشور را مورد تحلیل قرار دهم، گفتم مجله را سیاسی نکنیم.

خواستم از پیچوندن پروژه ها و کارآموزی ها توسط بچه ها گلایه کنم، گفتم شاید هنوز طاقت نقد خودمون را نداریم.

خواستم نبود دید صنایعی کافی در اکثر دانشجویان را مورد بررسی قرار دهم، دیدم علل های متفاوت با ثر گذاری های متفاوت وجود دارند که ...

دلم می خواست آقای دکتر وحدت با دید سیستماتیک شان شورای دانشکده را نقد کنند ومن در صفحه ای دیگر انجمن علمی را .

دلم می خواد بلند بگم، و خداوند سر نوشت قومی را تغییر نمی دهد، مگر اینکه خود تغییر دهند.

می خوام بگم؛ یک مدیر می تواد یک یک سیستم را متحول کند.

ما می خواهیم  سیستم دانشکده ، که از دانشجو، اساتید، درس ها ، صنعت گران و... هستند را به صورت بهینه تر طراحی مجدد کنیم!

ما می خواهیم وبرای خواسته یمان، همه ورودی ها با کمک اساتید و فارغ التحصیلان تلاش می کنیم.

ما می خواهیم مهندس صنایع واقعی و مدیری لایق باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:30  توسط دختر متفکر  | 

کنار آرامگاه بابا بزرگم یه قبره که با بی بی که می ریم خلدبرین، همش می گن : من راضی نیستم کسی دیگه اینجا خاک کنید( بعد 120 سال)

یکی گفت: خیالتون راحت، بعد 120 سال، اگر شما فوت کردید که اینجا خاکتون می کنند اگرم کسی دیگه مرد، خودتون زنده اید نمی ذارید کسی دیگه را اینجا خاک کنند.

از نگاه سیستماتیکش خیلی خوشم اومد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:29  توسط دختر متفکر  | 

 

امروز 16 ربیع الاول ه(شب تولد پیامبر)، همراه مامان رفته بودیم بیرون و چون وقت نماز بود مسجد هم رفتیم.

روحانی مسجد بر بالای منبر رفت وگفت:  هو الرحمن الرحیم یه بار تو قرآن اومده و .... تا رسید به داستان یوسف، گویی روزی بنیامین از یوسف می پرسه: ا انت یوسف؟    یوسف هم در جوابش می گه: انا یوسف، می دونید که انا به فارسی می شه من. بعد یهویی آخونده رفت تو خاکی و گفت:  یکی ره در خونه،  می گن کی هستی؟   میگه انا!   اون یکی هم میگه : فهمیدم ا..نّ !

منم بلند، جوری که بشنون گفتم، من حاضر نیستم پشت سر این آخوند دیگه حتی یک رکعت نماز بخونم! بالای منبر پیامبر حرف زدن، حرمت داره، نباید هر چرت و پرتی را که بگن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:28  توسط دختر متفکر  | 

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد.

دیوانه ها را می برند تیمارستان ومن را بردند تیز هوشان!

 می گن حد فاصل بین نبوغ و جنون یه خط خیلی باریکه، البته در مورد من که مماس بود و گاهی در حال نوسان!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:27  توسط دختر متفکر  | 

به مامان گفتم: عطره بود داداشم برام آورده بود، هر چی گشتم، پیدا نکردم.

مامانی گفت: نه، نه ، من برداشتم!

درب کمد داداشم را باز کردن دیدن پر از کتابه

در کمد بابا هم که با قفل بسته بوده را باز کردن هیچی پیدا نکردن، به جز یه قوطی جواهرات که توش  پر از پیچ ومهره بوده!!!

با خودشون گفتن این کمد باباشون که قفل داشته یه هزار تامنی توش پیدا نشده، وای به حال بچه هاشون! به قول مامانی، در کمد را که باز کردن، دلشون آشوب کرده از بس ریخته وا ریخته بوده!

توی کمد لباساهم که گشتن چیزی جز جل کهنه پیدا نکردن!

بابام پول تو خونه جا نمی ذارن، صد تامن هم که داشتیم، مامان همراه خود برده بودن!!!

من که از طلا زرد متنفرم، مامانم طلا هاش تو بانکه!

رفتم سر کیفم، دیدم یکی بیلیطم توش نیست،  دلم به حالش سوخت.

خونه ما را که دیده دمش را گذاشته روی کولش و رفته!!!

تازه در یخچال را هم که باز کردم، دیدم فقط یه پارچ آب توی یخچاله!!!

بابام گفتن: آدم وار بوده، نیومده تلویزیونمون را بشکنه یا سند ها را پاره کنه.

آبجیم گفت: خدا را شکر خونه نبودم، وگرنه از خجالت آب می شدیم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:26  توسط دختر متفکر  | 

(این متن را در سال سوم دبیرستان نوشتم که به علت عدم چاپ مجله، این متن تا کنون انتشار پیدا نکرده بود!!!)

امسال قرار بود بچه های خوبی باشیم، درس بخونیم و دیگه دنبال مجله بازی نریم. ولی آقای بیجه( ماجرای پاکدشت) یکی از کسانی بودند که این اجازه را به ما ندادند و با کشتار خود ما را به یاد ماجرا های سالهای اخیر از جمله خفاش شب های تهران انداختند، که البته هر روز بر تعدادشان افزوده می شود.

همان طور که میدانید، این کار فرهنگی ما(مجله جاوید) در سال گذشته ضرر هایش بیشنر از منافعش بود ومن اکنون از تمام کسانی که می اندیشند و برای کار ما ارزش قاوئلند ، در خواست می کنم، با پاسخ های خود به سوالات من، شبهات ایجادی در ذهن ما را رفع و بر منافع کار بیافزایند.

مگر دین ما، دین اسلام نیست، مگر این روشی را که ما برای زندگی انتخاب کرده ایم، هم بر مبنای فرد و هم بر مبنای اجتماع نیست؟! مگر دستوراتش راه رسیدن به عدالت اجتماعی و سعادت را در خود جای نداده است؟ مگر مردم ما خودشان دینشان را نپذیرفته اند؟ (قابل توجه که هنوز اکثر مردم  خواهان دین اسلا مند) مگر حکومت باعث اصلاح جامعه نمی شود؟ مگر حکومت ما اسلامی نیست؟ و مگر حکومت نباید با روشن کردن افکار اعضای ، جامعه اش را از تزلزل  و فساد نجات دهد؟ پس علت افزایش جرم و جنایت، دزد و غارتگری و حرمت شکنی ها چیست؟

صفحات روزنامه را ورق می زنم، شاید اشتباهات ما به دلیل قدرت اختیار ماست، مگر نمی تواند همین قدرت اختیار، اختیار امور را در دست بگیرد؟ مگر انسان ها فطرتا نمی خواهند خوب باشند؟پس اشکال چیست؟ دلیل سرکشی غرایز است یا فراموشی خودمان؟

دین نداشته باشیم، آدم که هستیم، وجدانمان ما را از انجام کار بد باز می دارد، ولی چرا دوباره...

شاید شعور اجتماعیمان آنقدر رشد نکرده است که بفهمیم که انجام کارهای اشتباهمان، قبل از هر کس، به خودمان بر می گردد؟

چگونه این افراد به این جا می رسند؟

به عنوان عضو از جامعه چه باید کرد؟

هر کس در برابر جامعه اش مسئول است و در صورتی می تواند برای بهبود آن قدمی بردارد که آن را بشناسد و بداند در چه مسیری باید گام بردارد.

بهار 84

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:24  توسط دختر متفکر  | 

رنگ شکلاتی مانتو هایمان، یعنی دهن کجی بزرگ در برابر جامعه تیره پوش، یک مخالفت سراسری، بدون اینکه خود بدانیم یا بخواهیم. جزو اولین مدرسه هایی بودیم که رنگ روشن را به عنوان رنگ مانتو هایمان پذیرفتیم و دخترا آن را پوشیدند و وارد جامعه شدند. از همان جا هنجار شکن بودیم. در برابر نگاه بقیه ایستادیم و رنگش دلیل بر استعدادمان بود.  از روز اول یاد گرفتیم که خیلی از هنجارها را نپذیریم. جلو تر از بقیه حرکت کنیم و اکنون...

جند سالی می شود که رنگ روشن را به عنوان مانتو در مدرسه ها می پوشند.

شاید تفاوت ما از ابتدا همین بود، باید صف شکن جامعه یمان می شدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:23  توسط دختر متفکر  | 

 

کوه بودیم، دایی گفتن این مسیر خوبه؟!   گفتم : چرا؟   گفتن چون پشکل گوسفند ریخته!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:20  توسط دختر متفکر  |