تبليغاتX
دختر متفکر

دختر متفکر

اجتماعی با طرح سوال

خدایا  به خدا ذهنم را روشن کن.
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 0:7  توسط دختر متفکر  | 

اگه حتی از یکی از اینها خوشتون اومد لطفا کامنت بذارید. خواهش.

یک پلک آرامش

گفته اند و می گویند نفرین پدر زود میگیرد و زود تر از آن دعای مادر.

گاهی وقت ها دعا ها بدتر از نفرینند.

امروز مادرم گفت:الهی یک نفر بیاید و تو را ببرد و من نمیدانم که این فردی که مادرم برای او دعا میکند کیست و نمیخواهم بدانم.

..............................................................................................................

حکم ابدی

مسلمانان مرا به جرم مسلمانی مجازات میکنند.

جرم کمی نیست ،به اندازه تمام جرمهای جهان

کاش میدانستید روی از جانمازتان رفته است از بس آنها را شسته اید.

...............................................................................................................................

بر باد رفته

چقدر دوست داشتم که گاهی این زبان حرف نمی زد و خفه میشد ،

مثل آرزوهایی که در درونم به خفقان رسیدند.

..................................................................................................................

وصال

تازگی ها یاد گرفته ام دل به چیزی نبندم

گاهی وقت ها قبل از ضربه رسیدن حباب می ترکد.

......................................................................................................................

ناتوان

بعضی افراد از شدت پولداری نمیدانند که چگونه پولشان را خرج کنند و بعضی از شدت فقر.

و این معنای کامل ناتوانیست.

.............................................................................................................................

من

آیا برای خوب بودن دلیلی بهتر از بودن هست؟!

................................................................................................................................

پرده ها را پاره میکنی

شاید می خواهی از پس آن معشوقه عریانت را عریان تر از همیشه ببینی!

............................................................................................................................

در خواب بودم نگاهم کردی ورفتی مثل همیشه

.....................................................................................................................

به ترک هایم نگاه کن تجربه زمین خوردن را دارم.

.................................................................................................................

به چشمان معصوم من اعتماد نکن گاهی وحشی تر از تو میشوند.

...............................................................................................................

گوش فلک از زمزمه های به فریاد نرسیده پر است.

..................................................................................................................

سکوت کردیم سکوتمان را حماقت پنداشتند

زمزمه کردیم آن را با دلایل دروغین پاسخ دادند

پس فریاد زدیم آن گاه گفتند که اشتباه کردیم.

................................................................................................................

من خدای لای دانه های تسبیح را دوست ندارم

خدایی را دوست دارم که در اعمالم جاریست.

...................................................................................................................

بین من و تو او بین من و او تو(بابا چند تا چند تا؟!)

...............................................................................................................

این منم، دختری که شمع مانندآتش گرفت، پروانه سان سوخت وققنوس وار متولد شد

....................................................................................................................

من و تو نه نه هیچ وقت اشتباهاتم راپاک نمیکنم می خواهم بدانی من هم اشتباه کرده ام.

......................................................................................................................

بعضی وقت ها به علی حسرت میبرم، که چاهی برای گریستن داشت

..................................................................................................................

تو می دانی من دختر بدی نیستم و همین کافیست

.................................................................................................................

قطره محبتی که در من به ودیعه نهاده بودی در نبود تو دریایی از مروارید شد

..................................................................................................................

خاموشی لبهایم را مدرکی بر ندانستن ندان گاهی قلم هم از بیان شرمسارست.

..................................................................................................

دیروز

خطا های کودکیم را بر کودکی ام می بخشیدی

و اکنون

خطا های بزرگم را به بزرگیت.

..................................................................................................

خوشا به حال کاغذ هایی که بوسه از لبانت بر می چیدند، خوشا به حال مدادی که در دستان تو نوازش میشد،خوشا به حال کتابی که نگاه تو را هر دم می خرید،خوشا به حال من که در شرار عشق تو میسوزم. خوشا به حال من

.................................................................................................

مکوب بر من صدای تار میآید صدای مرد شب برده سکوت این بار خود نشکست شکاند آن را زنی مرده

.............................................................................................

صدای نفس های پر تنشت میآید بگو نفست در گرو نفس کیست؟!

................................................................................................

مداد شکسته ام را تراشیدم

میخواهم دوباره به دنیا بیایم

سرشکستگی کافیست.

.....................................................................................................

ای آسمان دیگر نبار شب را نمی توان شست.

................................................................................................

سیم های رابط را پاره میکنم

اینجا عطر نفس ها نیز نفرت آمیز است

نگاهها هوسناک

و دستان ملتهب برای هم آغوشی دیگر

...................................................................................

انها دست نوشته های منه،

دختر متفکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 20:17  توسط دختر متفکر  | 

آقا اسی خان فکر میکنند خونه ما مثل خونه خودشونه که هر وقت اراده کنند onبشند نه آقا ، اینجا باید از سه خان رد بشی. مامان، داداش و غیر ممکنش بابا. خدا را شکر هیچ کدوم هم که وظیفه خطیرشون را از یاد نمی برند!

تربیت موفق آمیز من! نمیدونم بعضی وقت ها خوب بودن اجباریه وبعضی وقتها کمک کردن از دید بقیه گناهه. نبوی تو کتاب زهرالربیع خود می گفت خدا را شکر که آدمها خدا نشدن ،وگرنه بدبخت میشدیم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 19:35  توسط دختر متفکر  | 

روزگار غریبی است

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 11:15  توسط دختر متفکر  | 

سلام سلام سلام

من دیروز از مشهد برگشتم.جا شما خالی خوش گذشت.به خصوص با جای تازه ای که پیدا کرده بودم.( حرم امام رضا_دارالولایه_مدرسه پریزاد_ اتاق مشاوره) کلی مشاوره روان شناسی کردم ،کلی سوال پرسیدم و کلی جواب دادن.ولی فهمیدم هر چی که اونها ماهر باشن در آخر خود آدمه که باید مشکلش را با کنار گذاشتن قطعات پازل کنارهم حل بکنه درهمین حال مشاوره احتمال خطا را کم میکند. مشاوره تو خانواده ما که مهم نیست بقیه را نمی دانم. در ضمن مجانی هم بود.

مشاوره در زمینه اعتقادی، خانوادگی،ازدواج و مشکلات روانی و... داشتند.کار جدیدی بود دکترها یا اساتید دانشگاه که میخواهند جزو خدام شوند به جای کفشداری یا جارو در محیط کاری خود فعالیت میکردند. که مثل خیلی چیزهای دیگه باید فرهنگ سازی بشه.

هفت هشت تا کتاب هم مجانی بم دادن! قبلا به علت پاسخ دادن جایزه میدادند و اینجا به علت پرسیدن،به این میگن یه رشد عمقی.

وقتی می خواستن آقای ولی نژاد به من کتاب ها را بدن من تپه تپه کنان گفتم میشه به جای کتابها به من یه غذای امام رضا بدید آخه بابای من پیرن بعد چند سالی می آیند مشهد ولی هیچ دفعه این غذا خوری را ندیدن. ببخشیدها.

این بشر چه آدم نازنینی بود،رفت ژوئن غذای خودش را که هفته ای یه دفعه بش میدادن را به من داد.همون جا می خواستم بپرم ماچش گنم ولی دیدم حرم امام رضاست زشته.

نه اینکه عقده برخورد انسانی داشتم خیلی خوشم اومد.بنده خدا 7الی 8 دفعه هم منو ندیده بود. بابام هم جون کاری(کاری نیکو) کرد و یه جعبه شیرینی یزدی برای اون آقا برد. تو کتاب دینی مون خوندم که مردم در صورتی با هم میتوانند متحد شوند که خواسته های خود را کنار بگذارند و به حبل الله که همون اسلام واقعی هست چنگ بزنند. و باور این واجرایش چقدر سخت است.

تازه با یه برخورد جدید هم آشنا شدم.مردی که وقتی باش حرف میزدم اصلا نگاه نمی کرد نه به من که زل میزنم تو صورت طرفم نه او. هر چند من یاد گرفتم ظاهر خوب دلیل بر باطن خوب نیست ولی جالب بود برام.

شب آخری که تو حرم بودم.دم نمازمغرب عشا ، برای همه دعا کردم. از خودم شروع کردم رسیدم به دوستان، فامیل،بچه های مدرسه ،معلم هام و کسایی که بم کامنت دادنودر آخر برا همه.(ایده اش از یکی از کامنتام بود) بدبخت خدا!

من هر وقت دعا میکنم ،احساس میکم تنها نیستم. خدا با منه اگه هیچ کس دیگه نباشه و این لذت بخشه! وقتی بدونی تکیه گاهت قادر و دانای مطلقه!

راستی نتایج کنکور هم اومده، پسرونه مدرسه مون از 60 دانش آموز 45تا رتبه زیر 1000 درشتن.بد شدن البته!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 9:8  توسط دختر متفکر  | 

سلام

من امروز از کافینتی در مشهد مینویسم

بچه ها فردا روز ارزو هاست منو از یاد نبرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 19:7  توسط دختر متفکر  |