دیروز اعصابم خیلی از دستت خورد بود،کلی می خواستم بات دعوا کنم و کردم ولی وقتی خواستم بنویسم محافظه کار شدم. یه جورایی خوشم نمی اومد جلو بقیه بات این جوری حرف بزنم و شاید ترسیدم از قضاوت بقیه، و شاید می دونستم حرفام اشتباست نخواستم بگویم.وقتی آدم تو دفتر خاطراتش مینویسه میدونه مال خود خودشه. ولی وقتی اینجا می نویسی گاهی مجبور میشی جواب بدی! لااقل به خودت، شایدم من زندگی را زیادی سخت گرفتم.
اینا برا توست.
چی بت بگم؟! می خوای بت بگم که چقدر اعصابم از دستت خورده می خوای بت بگم که اگر کنارم بودی...
آخه چرا با من این کار را کردی ؟من بازیچه بودم!!!این بود قول هایی که داده بودی!!من به تو اعتماد کردم با تمام وجود، ولی تو از اعتماد من سو استفاده کردی.در بدترین موقعیت،تو دوست خوبی نیستی!امشب احساس کردم که خیلی ازت بدم میآد. احساس کردم ازت متنفرم.من چی کارت کردم؟!غیر از این بود که سعی کردم برات خوب باشم!به حرفات گوش بدم!چرا با احساسات من بازی کردی؟! تو که خوب می دونستی من طاقت ندارم. چرا کسایی که اینقدر دوست دارن را اذیت می کنی؟!
بعضی وقت ها از تو هم خسته میشم.
