تبليغاتX
دختر متفکر

دختر متفکر

نگاه مدیریتی مهندسی و نقادانه به جامعه و خودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 8:49  توسط دختر متفکر  | 

از اونجایی که تصمیم دارم حرف هایی بزنم که ارزش خوندن داشته باشه الان سکوت می کنم چون هیچ حرفی ندارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 11:4  توسط دختر متفکر  | 

سلام

خوبید؟

شاید من دیگه نتونم   منظم بیام  اینترنت . این پستم را نیز دارم از دانشگاه انجام میدم.

چرا چون قبض تلقنمون اومده . احتمالا کامپیوتر دو در می شه!

خب دیگه بابا من هم اینجوریه!

خب زندگیه با فشاراش!

ممنون از اینکه همراهم بودید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 10:50  توسط دختر متفکر  | 

اینم برا شما، خوشکل تر شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 14:54  توسط دختر متفکر  | 

یه چیز فوق العاده جالب!

یه خانوم پولدار بیوه با داشتن سه فرزند در سن 28 سالگی از یه پسر 25 ساله در حضور جمع خواستگاری کرد. و میگوید اجازه دهید من کنیز شما شوم چون شما به تمام خوبی ها آراسته اید.

خانوم خدیجه وآقا محمد(ص) پیامبر خودمون بوده!

فکر کن!!!!

تو تاریخ اومده که وقتی پیامبر در حرا به عبادت مشغول بودن،خدیجه روزی 3 تا4 دفعه میرفته پیششون بالا کوه!خانم35_40 ساله!

دمش گرم. نه بابا دمش گرم.در دنیای امروزم هنوز این ازدواجها جا نیفتاده ،با اینکه ادعامون می شه خیلی شعور اجتماعیمون بالاست! ازدواج پرنسس دایانا را یادتون نیست که می گن دلیل مرگش شاید همین ازدواج بوده.(ملکه انگلیس بود که از همسرش طلاق گرفت و با عربی ازدواج کرد و بعد از چند وقتی در حادثه رانندگی کشته شد.)

چند سوال و چند جواب: پیامبر به خاطر پول با خدیجه ورش داشته!!

خوب می دونیم که قدرت ما و انبیا یکسان نیست.وقتی عیسی مرده را زنده میکنه پیامبر نمی توانست به خدا بگوید برکت تجارت ما را زیاد کن پولدار بشم!

دخترا یاد بگیرن بیان خواستگاری! محمد (ص) یه چیزی داشته که لایق خواستگاری رفتن باشه.

سوال: چه جوریه که خدیجه در سن 28 سالگی و دخترش در سن 9 ازدواج می کنه؟!در حالی که در یه جا و در یه قرن زندگی می کردند.اختلاف نسل که دیگه نبوده!

البته روحانی وقتی این مساله را مطرح کرد بیان کرد که خدیجه دوشیزه بوده و دخترانی که به او نسبت می دهند از خواهرش هست. البته من احساس کردم شاید افت کلاس داشته براشون که بگویند پیامبرشون با یه خانم ازدواج کرده ، من اصلا نمی دونم ولی اگر خانوم بوده ، خیلی پررو اند که این جوری تحریف کنند.این ضعف پیامبر نیست این شعور پیامبره!

در ضمن پیامبرتا وقتی خدیجه زنده بود با کسی دیگه ازدواج نکرد. گویی.

من الان یه علامت سوالم!

خیلی با حاله!

به مناسبت وفات خدیجه ،همسر نبی

 

 

اون طور که ما شنیدیم اختلاف سنی پیامبر و حضرت خدیجه خیلی بیشتر از 3 سال بوده مثلا حدود هشت، نه، ده سال. که این خودش برا من یکی خیلی جالبه. یه چیز جالب و دست نیافتنی دیگه (امروزه دست نیافتنیه) این که خدیجه بعد از ازدواج تمام اموالشو بدون هیچ چشم داشتی می‌بخشه به حضرت محمد و وقتي هم كه محمد اموالشو بذل و بخشش مي‌كنه نه اين كه بهش گير ميده بلكه اونو به قول خودمون تشويق هم مي‌كنه. نكته جالب بعدي اين كه خديجه يه بزرگتر داشته(فکر کنم عموش بوده) که با این ازدواج مخالف بوده چرا که خدیجه خواستگارهای خیلی پولداری داشته که حاظر بودند برای خدیجه چندید کنیز و نوکر و از این جور حرفا بگیرن تا اون دست به سیاه و سفید نزنه ولی...
به همین خاطر خدیجه که شیفته پیامبر بوده قبل از ازدواج به محمد ميگه هر چقدر مهریه خواست (عموهه رو میگه) قبول کن چون من خودم میدم و بعد از ازدواج تمام اموالش رو می بخشه به محمد
.
خديجه يه فاميل ديگه داشته كه ميگن راهب بوده و شرح حال محمد رو به خديجه گفته بوده به همين خاطر هم بوده كه خديجه دل از محمد نميكنده حتي بعد از اين كه به پيامبر وحي نازل ميشه و پيامبر به خديجه ميگه، حضرت خديجه ميگه كه من سالها بود كه منتظر چنين روزي بودم. در ضمن ميگن سه چيز اسلام رو زنده نگه داشت:اخلاق پيامبر، اموال خديجه و شمشير علي(ع
).
نميدونم چيزايي كه گفتم درست بود يا نه. از منبع موثقي بود ولي من كه اون موقع نبودم ببينمچي به چيه در ضمن زحمت بگشيد تو متن بالا هر جا محمد و خديجه ديديد يه حضرت قبلش بذاريد
.
2-
خدیجه دوبار قبلا ازدواج کرده بده بدون تردید

3-
عموی خدیجه ورقه بن نوفل از معدود مسیحیان شبه جزیره بده(همین که اقاهه بالا گفت)و طبیعتا یه چیزایی تعریف کرده بوده ...بار اول که پیامبر با کاروان میره شام غلام خدیجهمیسره باهاش بوده...در راه یه اتفاقایی میوفته (...)که وقتی برا خدیجه میگه اون به قضیه مطمئن میشه...
4-
پیغمبر بزرگترین کاریزمایی که آفریده شده!!!حق بدیم به خدیجه
...
5-
نشنیدم خدیجه بره بالای کوه
!!!
6-
یه بار عایشه یه طعنه میزنه به خدیجه...پیامبر اینقدر ناراحت میشه و می توپه به عایشه که خودش میگه دیگه جرات نکردم همچین کاریو بکنم
...
7-
خلاصه آنچه بین پیامبر و خدیجه بده ...عشق بوده فارغ از همه جلوات پیامبری

و قدوسی و مالی اموالی...عشق...که جیگر منو کباب میکنه
!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 14:35  توسط دختر متفکر  | 

تو ایستگاه اتوبوس بودم، سرویس دانشگاه اومد، پر از پسر بود،روی تموم صندلی ها و در میان صندلی ها وایستاده بودند هنگامی که وایسا دخترا(50 تایی) رفتن سوار بشن دیدن هیچ تا دختر توش نیست برگشتن!

من با سه تا دیگه سوار شدیم!یه اتوبوس پر پسر با 4تا دختر.

به نظر خودم کار اشتباهی نکردم!آدم باید وقت خودش خوب باشه،سوار شدن هیچ ربطی به خوبی نداره!

شما چه جوری فکر می کنید؟

...................................................................................................................................

من یه موش آزمایشگاهیم

یه پسری هست تو کلاسمون نگاش بد نیست، ولی چند روزه بدجور طلاقی نگاه داشتیم!نمی دونم کرم از خودم بود ویا غیرارادی بود ، وارد کلاس که شدم اولین ستون ،ستون پسرا بود و بین این همه پسردر یه ثانیه من فقط اون را تشخیص دادم.

آخر کلاس گفتم به خودم نگاه نمی کنی و میری! یهویی به ذهنم خورد خداحافظی دوستام بکنم.سرم را که بر گردوندم دقیقا سه پسرتوی تصویر چشمم بودند، که همون پسره داشت نگاه می کرد.شاید سنگینی نگاه بوده ولی این سنگینی نگاه چیه؟ امواج الکترو مغناطیس ویا غریزه!

چیز مهمی نیست،بی خودی ذهنم را مشغول نکنم.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

ذوق مرگ شدم این همه کامنت را با هم دیدم! تازه کامنتاش همه نظر بود هیچ کدومش الکی نبود.

مرسی

در جواب کامنتها:

خانمم ها راننده نمی شوند " داداشم میگه: چَشاشون رُ مِبندند و دور مِزنند."

فکر نکن مریم مقدسی " من مریم مقدس نیستم ولی دوست دارم شبیهش باشم."

چرا اینقدر موضوعات تکراری "آخه این وبلاگ خبری نیست، وبلاگ دست نوشته های من هست در مورد اندیشه ها و احساسات من وچیزهایی که ذهن مرا در الآن مشغول کرده ،نه هنر نه سیاست نه اقتصاد نه دین نه اجتماع ،مخلوطی از همه این هاست ."

چه جور گفتید هیچ کی دانشگاه درس نمی خونه! همه که دارن می خونند!از این به بعد احتمالا فقط چهارشنبه و پنج شنبه آپ می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 8:26  توسط دختر متفکر  | 

الهی قربون خودم بشم.
دیروز مردم. 12 تا خط سوار شدم. اول کار که 4رفتم دانشگاه 4 تا برگشتم وسطش هم رفتم کتابفروشی و اومدم. تازه توی اون گرمای یزد آدم دیوونه میشه.خط ها هم شلوغ چند تاش را تو کل مسیر وایسادم.له له میزدم.کلاس ساعت 8 داشتم 9:45 رسیدم.
بعد وقتی اومدم خونه به مامانم گفتم مامان اینقدر پام درد میکنه،بابا گفتن پیاده که نیمدی با خط اومدی!
همین کارا میکنند آدم از خونه فرار می کنه ، دچار افسردگی میشه، میره معتاد میشه، به دنیای مجازی وابسته میشه!
نازی خودم.نازی.
من میرم رانندگی یاد میگیرم،در اولین فرصت.
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 9:41  توسط دختر متفکر  | 

در ابتدای دوران دبیرستان بودم که از خودم پرسیدم امام علی عاشق حضرت فاطمه شد و یا حضرت فاطمه عاشق امام علی شد؟ یا به بیان دیگه کدوم اون یکی را جذب کرده، یا به قول غربی ها کدوم شمشیر آخته را تقدیم کرده؟! ویا اینکه اجبار پدر زن بوده!!

درپایان دوران دبیرستان وقتی نگام به سوالم افتاد از پررویی و شیطونی خودم خنده ام گرفت . دختر داییم می گه اول یکی عاشق میشه بعد اون یکی را جذب میکنه.

ولی الان جوابش را میدونم هیچ کدام و هر دو!!!

امام علی هم مثل بقیه آدم ها مطمئنا یه همسر آرمانی برای خود میخواستند.همسری که صفاتx, y,... را داشته باشد.امام علی میدونستند که هیچ گس به جز خدا نمیتواند اون همسری را که او می خواهد را به او نشان بدهد، در ضمن می دانسته اند که با اینکه در خانه پسر عمویشان بزرگ شده اند ولی با همه اینها اطلاعات کافی ندارند.

اگر ایشان سالها هم در منزل محمد (ص) زندگی میکرد نمی توانست تمام راز و رمزها و خصوصیات فاطمه (س)را بفهمد حتی اگر IQشون 200 باشد و از کجا معلوم که آن همسر ایده آل ایشان باشد. برای همین بهترین کار را کردند در کنار عقل کمک از خدا!

به خدا گفتند: خدایییییییییییییییییییییی ،من که اینقدر دوست دارم .شما که اینقدر دوسم داری نمی خوای که من تنها باشم؟! من که نمیدونم کی خوبه کی بده!آدم ها هم که تغییر می کنند ، من که نمی دونم کدومشون حرفشون با عملشون یکیه! ذهن منو روشن کن! یه همراه مناسب برا من پیدا کن.

به نظر من در آن زمان حضرت فاطمه به علت آگاهی و تعلیمات اسلامی می دانستند که قادر و دانا به هر چیز مخفی خداست، برای همین وقتی پیامبر گفت خدا علی را برای تو انتخاب کرده، قند تو دلشون آب شد!

چون مطمئن بودند که علی از نظر خدا تایید شده است.(تا حدودی) و نسبت با بقیه با ایشون سنخیت بیشتری دارد.البته باید این نکته را توجه داشت که مجبور نبودن حرف خدا را بپذیرند.فقط یه پیشنهاد بود.

پیوندشان مبارک

داداش من میگفت: نه بابا ، این مال امام ها و معصومینه . من میگم خدا مال همه هست. خود خدا گفته من به همه شما کمک می کنم ، حرف خدا که دروغ نمی شه، می شه؟

من نمی خوام خرافات تحویل بدم، ولی به نظر شما کدومش با عقل جور در نمیآد؟ من جواب می دم. مگه شوهر پیدا کردن برا خدا کاری داره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 16:55  توسط دختر متفکر  | 

سلام

داداشم داره میره دهات!

من داداشم رو میخوام.

حالا دیگه کی مواظبم باشه؟!

کی هوامو داشته باشه. سر مراسم آبغوره گیری کی دعوام کنه. داداشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

داره میره سر بازی.

من دیگه باکی بازی کنم!

همیشه وقتی چیزی رو از دست میدیم ارزش اون را می فهمیم.

شاید بگید راحت شدی با این داداشت! ولی وقتی بدونی برادرت اگه حرفی میزنه ،محدودت میکنه به علت آگاهیشه و نه از تعصب وجهل. اون وقت فکر اینکه کسی نیست تا راهنماییت کنه اذیتت میکنه.

به خصوص اگه با پدر و مادرت 50 سال اختلاف سنی داشته باشی و حرف هم را نفهمید.

من داداش خودم را می خوام.

گفته بیا منشیم شو ناهار هم بپز ماهی 100 میدم! عمرا برم تو ده زندگی کنم.

میخواد بره توی این فرصت درس بخونه. بره.من اصلا ناراحت نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 10:37  توسط دختر متفکر  | 

وای بر من                         

  

 اگر تو آن گمشده ام باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 11:15  توسط دختر متفکر  | 

من این چند روز خیلی عصبانی بودم.یکی چون به خاطر اشتباه در باورهام نتونستم رتبه خوبی بیاورم و دیگری اینکه به علت بیماری مادرم شبانه قبول شدم. روزی که قرار بود برم دانشگاه اینقدر گریه کردم. کاش، کاش من اون زمون پولم را هزینه میکردم برا آرامشم! ولی من نمی فهمیدم و کسی بم نگفت.امروز که برای سحری بیدار شدم به زور خوابیدم یاد سحر پارسال افتادم که چقدر درس خوندم و چقدربد نتیجه نگرفتم.

وقتی داداشم دید گفت:من وداداشت هر دو دانشگاه رفتیم. فرقش تو اینه که من سراسری بودم اگه می افتادم می رفتم یه بار دیگه میگرفتم ولی داداشت چون آزاد بود درس می خووند که نیافته برا همین درسش بهتر من است. عیب نداره تو اگه نصف دبیرستان درس بخونی شاگرد اولی. ولی من هنوز با این قضه کنار نیامده ام.

......................................................................................................................................

امروز روز اول دانشگاه من است.من از با کلاس های کلاسمون هستم! اکثرا با چادرند در حالی که من فکر می کردم مانتویی خواهند بود!کلاس در سکوته،

یه چیز جالب یه سوالهای خیلی تابلویی را دخترها با هم جواب می دادند و پسرا ساکت نگاه می کردند! اگه داداشم بود حتما می گفت که دختر ها از بس می خوان حرف بزنند دیگه فکر نمیکنندولی پسرا وقت خودش حرف می زنند. دخترا الکی الکی می خندیدند. ولی پسرا وقتی دخترا ضایع می شدند می خندیدند. هر کس رد می شد یه نگاه تو کلاس می انداخت و می رفت.

درسته میگن فرهنگ ها عوض شده نمونه اصلی آن کثرت دختران در محیط دانشگاه و گاهی اعتماد به نفس آنها... پر رویی ...و در آخر یکی از پسرا سوال مزخرفی پرسید که خیلی ناراحت شدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 10:48  توسط دختر متفکر  |