تبليغاتX
دختر متفکر

دختر متفکر

اجتماعی با طرح سوال

سرما

هر وقت به بچه های دبستانی نگاه میکنم،می بینم که خیلی کوچولواند، یادمه کلاس اول دبستان بودم ،زمستان بود و هوا خیلی سرد.

زمستان یزد به علت نبود رطوبت فوقالعاده سوزناکه. راه طولانی بود و من پیاده میرفتم مدرسه.  یادمه خواهرم تازه عروس شده بود و پول کلفی نداشت، من کاپشن داداشم را می پوشیدم. یادمه دستام ترک ترک شده بود و از بعضی از ترکاش خون بیرون می اومد. دستام می سوخت. یه بار کل مسیر را گریه کردم.

اینها را نگفتم که دلتون برام بسوزه !نه!!!!

این را گفتم تا یادم بمونه هنوز هستن کلاس اولی هایی که هوا براشون خیلی سرده. من اصلا مینویسم تا وقتی چیزی را میبینم از دیدن آن تعجب نکنم، یادم بیاد گذشته خودمه! اون وقت راحت تر میتونم کاری که لازمه را انجام بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 16:2  توسط دختر متفکر  | 

فرهنگهای فراموش شده!

یه چیز جالب!توی تیز هوشان،اکثرا وضع مالیشون از متوسط بالاتره!پولدار بودن  یه خصلت هایی را به همراه دارد،ارادی یا غیر ارادی! خوب یا بد!

توی نمازخونه دانشگاه بودیم،من و دوست جدیدم،کیسه نونش را آورد بیرون، تعارف کرد و با هم خوردیم> وقتی تموم شد،پلاستیکش را گذاشت توی کیفش، خندید و گفت، فرهنگ اقتصادی یزدی، دفعه سوم و چهارمه که استفاده می کنم!

منم خندیدم!این مثل منه!منم مامان و مامان بزرگم می گن پلاستیکت را دور نیانداز،دفعه بعد استفاده کن!اسرافه!

خیلی چیز ساده ایه،خیلی ساده. ولی ایدلوژی یه شهره!

ما از اول دبستان یاد می گیریم،پلاستیک ارزش مادی نداره، ولی تا پاره نشده  دور نیانداز.

ولی همین دوست من،روز تولدش،ده دوازده نفر را میهمون کرد.

 

 

 

 رفتار سنتی+روشن فکرانه+عاقلانه

یکی از دخترای کلاس ،برای یکی از  دیگه از بچه های کلاس SMS زده بود و گذاشته بودش سر کار. که من تو دانشگاه با شما  آشنا شدم و ....

اونم نامردی نکرده بود،زنگ زده بود به شماره تلفنش، الو را گفته بوده و داده بدده داداشش!

به نظر من کارش خیلی درست بوده!  ای ول بر خورد منطقی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 15:59  توسط دختر متفکر  | 

 

پله    پله     تا    خدا

تو را به  دريا تشبيه كردم، ديدم تو درياتر از دريايي.دريا در كنـار تو فنا مي شود.تو را به شبنم تشبيه كردم،اما پي بردم كه سپيدي شبنم در كنار تو رنگ مي بازد.خواستـم كبوتر عاشـق بناممت،يادم آمد كه كبوتران عاشـق از تو روزي مي گيرند.تو را قطره خون خدا ناميدم، قطره اي كه از خدا آمده و مثل خـدا مهربان، دوست داشتني وعاشقه. از آن روز به بعد، اسم تو را قطره خون عاشق گذاشتم و تو را صاحب دلم كردم  تو مقدس تر از همه اون هايي بودي كه من ديده بودم، آخه تو از خـدا بودي.

مي دونـي فكر كه كردم متوجه شدم خيلي وقته كه تو را از يـاد برده ام، هرگز فكر نمي كردم  به اين راحتي حقيقت را فراموش کنم.

حالا اومدم تا يه بار ديگه بت بگم دوسـتت دارم ، مثل هميشه منتظرم تا بر من مهمـان بشي اي صاحب خانه دل من مي خوام بت بگم نگـاه تو برام جـام باده است كلام تو شرابه،وجودت مستيـه،براي همينه خيلي ها دوست دارن.       

 اگه تو از خدا نبودي هيچ كي كنارت نمي اومد ولي تو شرابي،شرابـي كه روح ها را از مستي و خماري به هوشياري مي بره، شرابي كه آدمها را از ديونگي به راه عاشقي مي كشونه تازگي ها فهميدم كه اون باده فروش هم به مستي چشماي تو قسـم مي خوره واون زائر فقط با صداي نيلبـك تو به خواب مي ره، به اميـد اينكه تو رو در خواب ببينـه يا حداقـل يه ذره به تـو نزديك تر بشه تو كه تنها كس شب هاي همه بي كسايي،كاري كن كه هر لحظه به يادت باشم، مي خوام قلـبم با عشق تو خاكسـتر بشه،مي خوام نگام بانگـاه تو حرف بزنه،نمي خوام يه نفر از جنس زمين قلبم را خاكستربكنه كمكم كن بيشتر از اين محتـاج اين خاكي ها نشم، ميخوام به تو برسم، آرزوم اينه كه فقط يه شب گوشه نظري به من بكني  دل من از سنگ نيست دل من ازآبه.

  ميدوني؛خوب بودن خيلي سخته ولي براي تو هيچي سخت نيست،مي خوام تا من هم مثل الهه صبح پاك باشم، به گناهي آلوده نشم، شايد روزي لايـق قدرداني از محبت هاي تو بشم بذار يكي ديگه از اين زميني ها بت بگه كه ميخواد تو كليد دار قلبش باشي و اجازه ورود  كسي را بي اجازه خودت ندي.

امروز مـن هم مث همه اون آدم هاي عاشـق  يه گل سرخ  با یه قاصدك را براي تو كنار پنجره ميگذارم،تا باد صبا ببينه وبت بگه دختركي گفت:

 

يا ضامن آهو  دوستت دارم 

                                               

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 10:55  توسط دختر متفکر  | 

یه روز دوستم بم گفت می دونی بد ترین سوتی چیه؟! من گفتم نه! اینکه دم تالار ها که صد تا دختر و پسر هستند بخوری زمین.

گفتم: اِِِِِ ، خوردی زمین؟!   گفت :آره، یه بار، گفتم :میخواستی پسر های مردم را دید نزنی!حقته!

چند روز پیش بعد از کلاس  داشتیم میرفتیم خونه. پسرا از ما جلو زدن .

 منم گفتم بیا از سمت قرینه شون که نمیبیننمون بدویم بریم پایین.

دقیقا جایی که به هم رسیدم گرمب 5 پله لیز خوردم  و افتادم.  اولین چیزی که یادم اومد حرف خودم بود. نشستم تو پله و کلی خندیدم!

 مامان دوستم گفته بودند: اینقدر پسراتون تحفه اند که به خاطرشون دست و پاتون را می خواید بشکنید!

 

 

 

 احساس کردم خیلی بچه ام!

سر کلاس نقشه کشی میز و صندلی ها از هم جداست،صندلی گیر من نیومد، همون لحظه پسر جلویم رفت بیرون. منم خدا خواسته پریدم صندلیش را برداشتم و اصلا به روی خودم نیووردم.

من انتظار داشتم این آقاهه وقتی اومد جیغ جیغ کنه که کی صندلی من رو برداشته مثل خودم! وایسه بگه این حق من بود تو  من زود تر اومدم و از این چرت و پرت ها ...

ولی خیلی راحت اومد توی کلاس، جای صندلی خودش را که دید  رفت یه صندلی برا خودش آورد،حتی از هیچ کس نپرسید!!! نگاه غضب ناک هم نکرد. من احساس کردم این زرنگی نیست بی تربیتیه!

پسر داییم گفت :معذرت خواهی کردی؟!      گفتم: نه!      گفت :خسته نباشید!

 

 

 توی سالن کامپیوتر دانشگاه نشسته بودم. یه پسره اومد بم گفت:کلاس کامپیوتر هست؟!(با لحن  استفهام انکاری) من نمی دونستم   چیزی نگفتم و نگاه کوتاهی کردم.

دوباره گفت:کلاس کامپیوتره(با لحن خبری و متعصبانه و تحکیم کننده)

یکی همون موقع گفت: هنوز نه

منم بر گشتم بش گفتم:منظورتون اینه که من بلند شم شما بنشینید؟!(با لحن اعتراض گونه واینکه شما پررویید وآروم)

 یه دختر نجیب اصیل خانواده دار ... هیچ وقت نباید با پسرا دهن به دهن بشه! ولی من توی این چند سال خیلی سعی کردم تابع بقیه نباشم و خودم تصمیمای زندگیم را بگیرم. نذارم کسی حقم را بخوره و وایسم ...

ولی بعضی وقتها جمع و تشخیص همشون سخته!

 به نظر خودم اصلا کار اشتباهی نکردم.نمی دونم !

 

 مامان بزرگ ،مامان، بابا،داداش، آبجیها،خاله ها،داییها،پسرای فامیل، دخترای فامیل،دوستام، بچههای وبلاگ همشون کلی نصیحتم کردن که بچه خوبی باشم،ولی من همون جونوری که بودم هستم!

 دوستم گفته کاری نکن وقتی خواستن بان خواستگاری بگن:سگه!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 10:48  توسط دختر متفکر  |