من كودكي نكرده ام خوب كه فكر ميكنم حتي تو بچه گي هم همه ي بازيهام بزرگونه بود
ظهرها بابام مجبور ميكردم بخوابم! منم از اونجا كه بدجور ناخلف بودم همين كه پلكاي باباهه از ارتعاش ميافتاد نبض شيطنتهاي من شروع به پيتي كوب پيتي كوب ميكرد
ميگشتم دنبال اولين چيزي كه بشه باش بازي كرد نه اشتباه نكنين من زياد در قيدو بند اسباب بازيو عروسك نبودم دستام بهترين اسباب بازيم بودن
اونا دو تا اسب بودن و البته مثله هميشه كه تو بازيهام از همون كوچيكي عشقو به خوبي راه داده بودم و هر دو جنس تو بازيهام وجود داشت،اينبارم يه دستم اسب زن و اون يكي اسب مرد بود
شايد بگين چه شباهتي بين اسبو دست وجود داره؟؟!؟ خوب انگشت وسط دستتون رو تا اونجا كه ميتونيد از بقيه بيارين بالا تراینا گردن و سر اسبه 4 تا انگشت ديگتونو تا اونجا كه ميتونين بيارين پاييين اينم چارتا پاهاش
حالا دو تا اسب دارين كه خيلي مستند و با تنوع زياد در حركت در اختيارتونن
گلسر مامانم چيزه جالبي بود از يه سمت مثه پرنده ي مهربون و از طرف ديگش مثه يه پرندهي بد جنس
البته اين گلسر خيلي ساده بود كاملا ساده و هيچ شباهتي به هيچ پرنده اي نداشت ولي خوب....
ما بقي وسيله هاي بازيمم به همين سادگي بود
و عشقم متکام كه پر از پر بود هر پر با تجسم من جون ميگرفت و همون قدر واقعي جذاب و دست يافتني بود كه يه انسان زنده
من واقعا با اينا حال ميكردم
.حالا از هر چيز رام جالب تر تراژدي هايي بود كه بينشون كارگرداني ميكردم!
هميشه دخترو پسري بودن كه عاشق هم ميشدن
به نظرم اين عجيبه كه تراوشات ذهنيه يه بچه ي 7-8 ساله مدام با موضوعي به اين بزرگي دستو پنجه نرم كنه