تبليغاتX
دختر متفکر

دختر متفکر

نگاه مدیریتی مهندسی و نقادانه به جامعه و خودم

من از ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:35  توسط دختر متفکر  | 

 

 

من در دانشگاه با فرهنگ بکر یزدی آشنا شدم، که قبلا کمتر آن را می فهمیدم. رویداد های جالب که حاکی از منطق حاکم بر یزد است.

 

 

سر کلاس نقشه کشی میز و صندلی ها از هم جداست،صندلی گیر من نیومد، همون لحظه پسر جلویم رفت بیرون. منم خدا خواسته پریدم صندلیش را برداشتم و اصلا به روی خودم نیاوردم.

 

 

من انتظار داشتم این آقاهه وقتی اومد جیغ جیغ کنه که کی صندلی من رو برداشته مثل خودم! وایسه بگه این حق من بود تو  من زود تر اومدم و از این چرت و پرت ها ...

 

ولی خیلی راحت اومد توی کلاس، جای صندلی خودش را که دید  رفت یه صندلی برا خودش آورد،حتی از هیچ کس نپرسید!!! نگاه غضب ناک هم نکرد. من احساس کردم این زرنگی نیست بی شعوریه !

 

پسر داییم گفت :معذرت خواهی کردی؟!      گفتم: نه!      گفت :خسته نباشید!

 

 

 توی نمازخونه دانشگاه بودیم،من و دوست جدیدم،کیسه نونش را آورد بیرون، تعارف کرد و با هم خوردیم، وقتی تموم شد،پلاستیکش را گذاشت توی کیفش، خندید و گفت، فرهنگ اقتصادی یزدی، دفعه سوم و چهارمه که استفاده می کنم!

 

منم خندیدم!این مثل منه!منم مامان و مامان بزرگم می گن پلاستیکت را دور نیانداز،دفعه بعد استفاده کن!اصرافه!

خیلی چیز ساده ایه،خیلی ساده. ولی ایدلوژی یه شهره!

ما از اول دبستان یاد می گیریم،پلاستیک ارزش مادی نداره، ولی تا پاره نشده  دور نیانداز.

 

 

سینی غذا را که به  مسئول  سلف دادم برگشت طرف دوستم، دیدم انگشتش را با حالتی معصومانه در دهان کرده است. پرسیدم چی شده گفت انگشت آقاهه خورده به دستم.

 

 

 

در نمازخانه دانشگاه درس می خواندم. یادم رفت و پاک کنم را جا  گذاشتم. فرهنگ اقتصاد یزدی  می گویید:"گمش کرده ای پیدایش کن."

 سه ، چهار روز بعد که وارد نمازخانه شدم، پاک کنم را یافتم، روی آن نوشته شده بود" من از پاک کنتان استفاده کردم راضی باشید"

 

 

استادمان می گفتند:  اگه یه قورباغه را در  ظرف آب جوش بیاندازید، کلی دست و پا می زنه ، بالا پایین می پره تا خودش را نجات بدهد...( خب این طبیعیه ...) ولی اصل داستان اینجاست که اگه شما اون قورباغه را  در یه ظرف آب ، با دمای معمولی و قابل تحمل بیاندازید

و دمای آن را  کم کم ، زیاد کنید ، قورباغه به مرور زمان به ازای افزایش د مای آب ، مقاومت خودش را زیاد می کند ( اگه از توی زیست شناسی راهنمایی یادتون باشه قورباغه ها خون سرد بودند )، خلاصه اینکه بعد از چند ساعت شما یه قورباغه پخته دارین بدون اینکه  خودش بفهمد.

 

 

من آن قورباغه ام که از آب گرم به آب سرد افتاده ام ودر حال دست وپا زدنم.

چه کسی باید مراقب جهت تغییرات باشد؟!

چندی پیش مد شده بود که از لیوان شربت خود 1/3  ویا 1/4 را مصرف نمی کردند. ودر توجیه عملشان ، می گفتند:«تا ته کاسه را که نباید انگشت کرد.» بود. عمل ،عمل اشتباهی است، با هر توجیهی!هم از نظر شرعی اصراف و هم از نظر عقلی،امکانات برای نسل آینده هم هست.

 یکی از این تغییرات ،تغییر شغل هاست.که به سمت حالت مصرف کنندگی پیش می رویم و این وظیفه مسلم شهری و کشوری است.

مجوز بیش از حد به مغازههای  فروش کالا. از دید من  در این مورد ما در آینده دچار بحران شدید می شویم.مغازههای بیش از نیاز جامعه انباشته از کالا های خارجی. 

من مخالف تغییر نیستم من مخالف تغییر ناآگاهانه هستم.

 در طی خرید کامپیوتر برای من ،مادربزرگ مخالفت می کردند.برادرم در توجیه پدرم گفتند: کامپیوتر مثل چاقو می ماند میتواند کاردی باشد در دست انسانی برای قتل و یا چاقوی جراحی در دست یک جراح.

کیست که تعیین می کند قاتل باشی ویا ناجی و شاید هم مقتول! آموزشی که برای هر تغییر من و خانواده من می بیند.

 

در خانه ما هر گاه بحث ماشین لباس شویی می شود ،  مادرم به نقل از آقای شرفی ( آخوند) می گویند:  من  عملکرد ماشین لباس شویی را بررسی کرده ام، سه بار آب می کشد و پاک است. (من یَبار نِشِستم  پاش ،دیدم سِ بار می شوورَ  هُ  پاکَ.)

 

به نظر من عمل کرد ایشان عالی بوده است . تغییر و شبهه  ایجاد شده و افراد خبره باید در محیط کاری خود اطلاعاتی را بدهند.

به علت گرانی  و  ترافیک کاری، ارتباطات خانواده ها کم رنگ شده است. بعضی از خانواده ها در برابر این تغییر برنامه  هفتگی دعایی  را گذاشته اند و پذیرایی مختصر!این یعنی عملکردی درست در برابر یک تغییر.

در دوره ای که چپاول مردم امری عادی است یک بچه یزدی خیلی راحت می تواند بگوید : من نان حرام نخورده ام.

مبنای شما برای تغییر  چیست؟! هر تغییری درست است که از نظر عقلی قابل قبول و از نظر شرعی قابل تایید باشد.

 آقای شریعتی  می گویند: ایدولوژی اسلام نه واقع گرایی است ونه آرمان گرایی بلکه حرکت از واقع گرایی به آرمان گرایی است..و ... برای اعمال تغییرات باید چنان سریع عمل کرد تا فرصت از افرادی که خواسته ویا ناخواسته باعث انحراف می شود گرفته شود.

از دید گاه من ،بهتر است ما رفتار خوب گذشته خود را حفظ  و رفتار اشتباهمان را ترک کنیم.(هر چی یاد گرفتم مینویسم.)

من فرهنگم را دوست دارم. من مردم شهرم را دوست دارم.دوست دارم وقتی فرزندم بزرگ شد ،بتواند پاک کنی را پیدا کند که روی آن نوشته باشد ؛من از پاک کنتان استفاده کرده ام راضی باشید ؛ افتخار کند از اینکه با چنین مردمی زندگی می کند.

من  می خواهم فرزندم با افتخار پلاستیک غذایش را تا کند و در کیف خود بگذارد و بگوید فرهنگ اقتصاد یزدی! فرهنگ بهره وری!

چه باید کرد؟!

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 9:31  توسط دختر متفکر  | 

من خنگ نیستم فقط گاهی کارهای احمقانه انجام میدم! مثل الان که اومدم کتابخونه ولی یادم رفته کیفم را  بردارم نمی تونم برم خونه.

من خنگ نیستم فقط بعضی وقت ها فکر نمی کنم. همین!

شما وقتی رو آسفالت آب وایساده چه کار می کنید!!؟؟

   خوب یا از جایی که آب نیست می روید...یا در قسمت کم عمق پا تون را می ذارین و رد می شین...تو دانشگاه یه قسمت آب وایساده بود من شبیه سازی کردم پام را گذاشتم در قسمت کم عمقش۱۰سانتی متر پام توی گل فرو رفت یادم رفت تو شبیه سازی تفاوتش را در نظر بگیرم......

من خنگ نیستم!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 11:34  توسط دختر متفکر  | 

نمیدونم از چی میخوام بگم راستش تا بوده واسه دله خودم نوشتم و با این هطمینان که کی قراره بخونتشون ولی خوب حالا.......

عشق چیه؟

و کسی که میخواد از عشق خلاص بشه چارش چیه؟

من حوصله زدن یا شنیدن حرفای تکراری و سمبلیکو ندارم عاشق جسارت در گفتار و صداقت در رفتارم

و دوس دارم لحن تند نوشتنمو درک کنین

ادما گاهی بدجور ضربه میخورن و گاهی خیلی ضربه میخورن و وای به اون روزی که ضربه هاییی که میخورن هم بد باشه هم زیاد

ادما گاهی سختن و گاهی ترد و من سختم و من ضربه خوردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 23:3  توسط دختر مبتکر  | 

کسی چه میداند در دل آتشفشان چه می گذرد آن هم آتشفشانی که هرگز نمی غرد!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 22:56  توسط دختر مبتکر  | 

 

سلام به همهی عزیزان متفکر ازم خواست اینو واستون بذارم این متن ماله ۴ ساله پیشه حجمشم کمه سریع میتونین بگیرینش

 

 

http://i11.tinypic.com/4fy5x1t.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 11:15  توسط دختر مبتکر  | 

وقتی من خواب بودم با کمک داداشش اتاق من را تمیز کردند.وارد اتاق که شدم کلی خوشحال شدم ،بغلش کردم و بوسیدمش کلاس اول دبستان بود ولی...

گفت خاله یه چیزی بپرسم؟! گفتم: خب! گفت :این که روی میزت نوشتی یعنی چی؟!" خودت باش نه اونی که بقیه می خوان باشی"! گفتم: سخته برات فهمش،بزرگ که شدی برات میگم باشه! گفت باشه ورفت.

فرداش دوباره اومد و گفت: خاله بگو ببینم می فهمم یا نه! گفتم اگه تو خیابون یه آقاهه بگه بزنی تو صوذت یکی میزنی؟! فکرش کرد و گفت نه.

گفتم یعنی همین.خودت فکرش کن ببین درسته یا نه،بعد کار درست را انجام بده و برات مهم نباشه بقیه چی میگن!

گفت: این که کاری نداره!و از همون روز...

خواهرم میگه اینم مثل تو یه تختش کمه!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 16:17  توسط دختر متفکر  | 

توی کلاس معارف بودیم

من با دستام بازی میکردم....................... دوستم گفت:نکن زشته!

بش لبخند زدم.....................................دوستم گفت:نکن زشته!

پام را روی زمین تکون میدادم...................دوستم گفت:نکن زشته!

بعد کنفرانس من تپ تپ دست می زدم!...........دوستم گفت:نکن زشته!

از طرف پسرا چرخیدم تا با دخترا حرف بزنم....دوستم گفت:نکن زشته!

آروم با میز ضرب میزدم..........................دوستم گفت:نکن زشته!

با انگشتام براش رقص بررخ ای انجام می دادم...دوستم گفت:نکن زشته!

بم گفت:زندگی برای تو خیلی سخت نیست؟! من گفتم:نه، من که انجام نمیدم.

گفتم برای تو سخت نیست؟! او گفت:نه ، عادت کردم

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 16:16  توسط دختر متفکر  | 

نمی دانم از کجا شروع کنم .همین که برای هر شماره از مجله 2۰۰۰۰۰ تومان از طرف مدرسه بمون داده بودن خیلی بود!ما هم تمام سعی خودمون را کردیم! ده ها برابر وقتی که من برا ی بلاگم گذاشتم را صرف مجله مدرسمون کردیم. مجله واقعا خوب بود .در حد دبیرستان تیزهوشان و یا فراتر در حد یه مجله دانشجویی! این را من نمی گم کسایی که خونده بودن میگفتن!

پسر یکی از معلمای ما که از شریف دکترا گرفته بودن پس از دو سال خونده بودند و گفته بودند خوبه!

ما مجله را به خاطر بقیه نمی نوشتیم! نوشتن و فکر کردن را دوست داشتیم.  ما از مدرسه مون انتظار نداشتیم برامون پروتون بخره و یا سکه ! ولی انتظار داشتیم یه  روز جلو جمع ببرتمون بالا وبگه خسته نباشید! فقط همین!

متن بالا را نوشتم چون می خواستم بخونید . نوشته بالا تاثیر گذاره !کسی ندونه . فکر می کند مدیر ما چه آدمی...بود !
درحالی که اینجوری نیست . من به علت عصبانیتم این جوری نوشتم !
من باید این جوری بنویسم که مدرسه ما برای پژوهش اهمیت بسیاری قائل بوده وهست !چنان که در هر کجا که ما احساس نیاز در مبحثی حتی غیر درسی می کردیم . برای ما هر کلاسی را دایر می کرد . من ودوستانم در مجله فعالیت می کردیم وایشان بسیار حمایت می کردند . البته چه بهتر بود که ایشان حمایت وپشتیبانی خود را در جلوی جمع نیز ابراز می کردند .

حالا ببینید سبک واقع نگری دو متن چه قدرمتفاوته!

متن اولی جذاب تره! دادکشیدن همیشه جالبه !
ولی به چه قیمتی . به قیمت آبروی یه سازمان  یا فرد ؟!

حد فاصل بین دو نوشته 5دقیقه بود !مواظب 5دقیقه های زندگی باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 10:10  توسط دختر متفکر  |