تبليغاتX
دختر متفکر

دختر متفکر

نگاه مدیریتی مهندسی و نقادانه به جامعه و خودم

می شه یه آدم خیر اسم چند کتاب خوب  در دست رس را به من معرفی کن؟

جواب سوال مینا خانم در قسمت نظرات!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 13:46  توسط دختر متفکر  | 

 من وقتی تصمیم گرفتم بلاگ بزنم به هدف این بود که خودم را پیدا کنم  و در این گمشدن و پیدا شدن  ...

نمی دونم احساس می کنم بلاگم دیگه اونی که من می خوام نیست!

من می ترسم! نه از بچه های دانشگاه نه نه از خودم. می فهمم که دارم تغییر می کنم ولی نمیدونم  دارم چی می شم.

فکر می کنم دارم یه چیزهاییم رو از دست می دم!  نمی دونم ...

ولی می دونم تا مطمئن نشم به خودم دیگه نمی خوام بنویسم!

اینو مطمننم.

من بلاگم را دوست دارم خیلی زیاد  خیلی بیشتر از اونی که تصور کنید....

دارم چرت و پرت میگم.

بر می گردم وقتی به خودم مطمئن شدم

خیلی زود...

دلم برای این محیط اینجا وهمه مهمونای بلاگم تنگ میشه.

اون ها به من نگاه نمی کنند که با شما ام.  اون ها به شما نگاه می کنند که با منید.

سال خوبی داشته باشید.

خدا نگهدارتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 17:11  توسط دختر متفکر  | 

اون ها به من نگاه نمي كنند كه با تو ام !

 اونها به تو نگاه مي كنند كه با مني!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 11:34  توسط دختر متفکر  | 

یه خبر واسه عزیزانی که خواننده این وبلاگن

از امروز کسانی که علاقه دارند میتوننند سوالاتی که برایشان پیش می آید و به هر نحوی نیاز به مشاوره یا پاسخگویی دارد در قسمت نظرات مطرح کرده و حد اکثر تا ۲۴ ساعت بعد جواب خود را در قسمت نظرات دنبال کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 11:29  توسط دختر مبتکر  | 

آقاهه بلند به دوستش گفت: میلیونها بلاگ تو دنیاست!

من تو دلم گفتم: میلیارد ها آدم تو دنیاست!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 14:46  توسط دختر متفکر  | 

از خواب داشتم  می مردم  ولی چون کلاس رانندگیم ساعت 4 شروع میشد نخوابیده راه افتادم. سرهنگ نیومدند... نیومدند... نیومدند... تا ساعت 4:40نیومدند. وقتی آمدند سلام کردند وخیلی راحت  وارد شدند. منم خیلی راحت گفتم استاد 40 دقیقه دیر اومدید! سه خانم همزمان به من نگاه کردند . سرهنگ شوکه شدند،خندیدند،گفتند:من باید میرفتم شورای شهر طول کشید معذرت می خوام.

برای بابام تعریف کردم،گفتم کار بدی کردم، بابا گفتن نه ،ولی سنگین تر باش!

به مامانم گفتم کار بدی کردم؟ مامان گفتن نه، کلاس چقدر بوده که ایشون 40 دقیقه دیر اومدند.

برای یکی از اقوام تعریف کردم: گفتن ،اینا را دیگه سر نگو ،دختره چشم سفید! جنگ سرهنگ کردی!

 

یه آقایی پیشنهاد دادن با هم وبلاگ بنویسیم. قبلا هم استاد صدرایی (یار بلاگی، مشاورم) نیز این پیشنهاد را داده بودند که من با دلایل منطقی رد کردم.

   یه نفر دیگه  هم  به دلایلی نمیخواستم با شون همکار بشم!خیلی سآده است نوشتم به دلیل فلان وفلان وفلان من پیشنهاد شما را رد می کنم. بعد با خودم فکر کردم اصلا لزومی نداره من برای یک غریبه  در مورد یه چیز شخصی دلیل بیارم! به همین راحتی! بعضی وقت ها ما خودمون برای خودمون تار می تنیم.   

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 14:35  توسط دختر متفکر  |