تبليغاتX
دختر متفکر

دختر متفکر

نگاه مدیریتی مهندسی و نقادانه به جامعه و خودم

حد فاصل بین الهام ،واقعیت و توهم چیست؟

دبیرستان که بودیم...

زنگ صبحگاهی را زدند. یه تیکه ابر بالای سر صف ما بود و داشت بارون می اومد.ریز ریز، نرم نرمک،فقط در ناحیه صف ما.بچه ها دستاشون را حلقه کرده بودند می چرخیدند وشعر می خوندند. مدیر مدرسه مون که دیدن گفتن چه کار می کنید؟! یکی از بچه ها دستش را جلوی صورتش را گرفت و گفت داره بارون می آد اونم برای کلاس ما!

مدیرمون گفتند:نه ،ابری که توی آسمون نیست بعید میدونم بارون باشه. دوستم هم دستش را جلوی صورت مدیرمون برد و گفت :نه خانم،نگاه کنید بارونه!!

..............خدا 14 قرن پیش گفتند که مردم حقایق روشن را می بینند و انکار می کنند .....................

مدیرمون گفتند:حالا تو بارون نایستید،بررسی میکنم.

از کلاس که خارج شدیم مدیرمون جلوی اون دختره را گرفت وگفت:اون آبها که دیدید..................حقایق را مثل شتر صالح ذبح می کنند.............بارون نبو لوله ترکیده بود

می دونید خدا این موقع چی میگه؟....................... افلا تعقلون.........................

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 18:21  توسط دختر متفکر  | 

با یکی از اقوام در روستا پیاده روی می کردیم. ایشون فرمودند:من تا 4 الی 5 تا روستا آنطرف ترهم می توانم بروم و من تعجب کردم،کویر،بیآبی،راه زیاد!پریدم بالا و گفتم:من پایه ام.من برای انجام هر کار غیر منطقی پایه ام!!!!!

چند لحظه بعد از ایشون پرسیدم آیا میتوان در یزد مترو وترن زمینی و... کشید؟

گفتند :می شود ولی از اون کارهای غیر منطقی است.

قوطی کرم ضد آفتاب داشتم به شعاع5سانتی متر وارتفاع 10 سانتی متر. نمی شود که بذارن تو کیف ببرن جایی!!!من باید حجمش را کوچک می کردم چه جوری؟قوطی پیدا نکردم و مجبور بودم در تیوپ وارد کنم.(می دونم احمقانه است) دهانه تیوپ همبه شعاع 1 میلی متر.من چگونه کرم را وارد تیوپ کنم؟

یه قاشق کرم ریختم روی دهانه تیوپ و با ایجاد اختلاف فشاردرطول 5 دقیقه 1 متر مرکب وارد تیوپ شد.با خودم گفتم :هر کس بفهمد اسم خودم را دختر متفکر گذاشتم بم می خندد!!!!کمی فکر کردم و نی نوشابه را به عنوان پیپت استفاده کردم و دهانه نی را بردهانه تیوپ مماس کردم و با ایجاد اختلاف فشار باعث مکش کرم شدم.

.

 برای یکی تعریف کردم گفت:خوبه که سلف کنترلهستی ولی باد تیوپ را خالی میکنندو میگذارند داخل قوطی کرم...!!!

ومن فهمیدم که هر ایده احمقانه با تجزیه وتحلیل فکر می تواند به ایدهای هوشمندانه تبدیل شود.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 17:8  توسط دختر متفکر  | 

من خیلی دوست دارم به کشورهای دیگه برم وانسانهای دیگه را ببینم.تکنولوژی،فرهنگ و عقایدشون و خیلی چیزهای دیگر.

با یکی از سال بالایی هامون در حال گفت وگو بودیم،می گفت که:در یکی از شهر ها دخترا را می خواستند برای مسافرت ببرند خارج از کشور.ولی عده ای کفن پوش شدند و گفتند ناموس ما را کجا می خواید ببرید و برنامه منحل شد.

من داشتم در ذهن خودم تصور می کردم،دیدم ،اولاً،بابا اجازه نمیدهند! دوماً پول نمی دهند! سوماً،دانشگاه ما نمی برد،خب مشکلم حل شد!!!

در همین حین یکی از دوستام گفت: خب،به اونها چه؟پدر و مادرا اگر خودشون صلاح بدونند اجازه می دهند،اونا اگر مشکل دارند ناموسشون را قایم کنند!!!

هفته ها بعد ... یکی از دوستام گفت:حالا خوبه نمی برند،من که بابام اجازه نمی دادند غصه می خوردیم.ما نمیریم اونها هم نروند...

دبیرستان که بودم اکثر بچه هامون خارج رفته بودند،دبی و مکه که دیگه چیزی نیست...اونجا به دنیا آمده بودند ...درس خونده بودند... اونجا زندگی کرده بودند...ویا از اوونجا دیدن کرده بودند...

عادی بود.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 17:7  توسط دختر متفکر  | 

درخاندان ما آمده است که روزی مادری بر فرزند درشت خوی خود خشم بر گرفت وگفت:بارالها،بلایی چون خودش بر او نازل کن. پسرک در پاسخ مادر چنین گفت:گر همانند من نباشد،آنقدر بر آن غضب کنم تا مانند من شود.

.

.

.

.

من ماندهام اگر دخترم بخواهد مثل من باشد....اِاِاِ... چرا نفرین میکنید؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 17:6  توسط دختر متفکر  | 

پسر آبجیم خیلی حرف میزد،یک کتاب دادم دستش و گفتم بیا بخون!!!

یک جمله از کتاب را خواند وپرسید یعنی چه؟

<<سوال:به کدام خصوصیات آدمی ارج بیشتری می نهید؟

آلبر کامو(نویسنده فرانسوی):آمیزهای از هوشمندی و شجاعت است که روی هم رفته نادر است ومن بسیار دوست دارم.>>

براش توضیح دادم ودر ادامه گفتم البته من اینجورش را دوست ندارم.داشتم دنبال صفت و واژه ای میگشتم که به او بفهمونم که رفتار با اخلاق کامل مشه.ولی چیزی به ذهنم نیامد و بی اراده گفتم:عاقل بودن.

چهرهای جدی به خود گرفت وگفت:چه فرقی داره با هوشی و عاقلی...هِ.؟!

منم گفتم :مثلاآدم عاقل سه تا راه را میبینه ولی بهترینشون را انتخاب می کنه. ولی آدم باهوش شاید ده تا راه را ببینه ولی الزاماً بهترین راه را انتخاب نمیکند.

به نظرم آمد اشتباه نگفتم.بودند در مدرسه ما کسانی که سال آخر پزشکی ویا ترم هفتم مهندسی می خواندند و ول می کردند.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 17:5  توسط دختر متفکر  | 

فصل مکانیک فیزیک را روی حیاط می خواندم،که حشره ای با طول 1 میلیمتر روی خطوط کتابم افتاد.خوب نگاش کردم ودیدم که در زمان فوق العاده کوتاهی،10 تا 12 سانتیمتر جلوتر روی کاغذم بود و در ذهن من یک سوال ایجاد شد.آیا میتوان با الهام از بدن این حیوان ماشینی را طراحی کرد که در مدت کوتاهی صد ها برابر طولش را طی کند؟!

استراحت بین درسی ام را از اتاق خارج شدم وبه اخبار گوش میدادم.در مورد بیماران نخایی و اینکه قطع نخاع مانع از رسیدن پیام به مغز می شود.

برنامه درسیم جریان الکتریکی بود. در حین درس خواندن به فکرم رسید آیا می توان به جای نخاع از سیم استفاده کرد؟!

فردا فیزیک داشتیم.اجازه گرفتم و از آقای صدرپرسیدم(اطلاعات علمی وعملی بالایی دارند): ما در زیست خوانده ایم که نخاع با عبور جریان الکتریکی وآزاد کردن مواد خاصی باعث انتقال پیام می شود و نخاع آسیب دیده، قابل ترمیم توسط خود نیست.آیا نمی توان به جای نخاع ازبین رفته،از مادهای به عنوان سیم استفاده کرد؟!

آقای صدر خندیدند و گفتند:پیشنهادش داده شده در حال بررسی اند.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 17:4  توسط دختر متفکر  |