تبليغاتX
دختر متفکر

دختر متفکر

نگاه مدیریتی مهندسی و نقادانه به جامعه و خودم

قطره قطره بارون می اومد،توی کوچه های کویری شهر من بارون یه نعمته بزرگه،زمانی بود که بر پیکره شهر من بارون نزده بود.شروع کردم به حرکت.

از مدرسه قدم زنون بیرون اومدم تنها من بودم و بارون.اون دفعه که پیاده از مدرسه حرکت کرده بودم پام به تو خورده بود... .

تو بارون وسط کوچه میرفتم که پام به سنگی خورد. سنگی مثل تو، خاطره نخستین ،من درست همون جا.

 یه لحظه خوشحال شدم،به یاد تو افتادم به یاد اینکه تو را تا سر کوچه آورده بودم ولی در آخر به خاطر یه بی توجهی یه تصمیم اشتباه رهات کردم.از نگاه عاقل اندر سفیه مردم می ترسیدم.حس غریبی بم می گفت تو همونی تو مثل سنگ قبلی هستی من دوست داشتم که تو را با پام غلت بدم،خوشحال بودم که تو را پیدا کردم تا سر کوچه بردمت فکر کردم آیا وقتی به خونه بی بی رسیدم تو را تو خیابون جا می ذارم؟! پس آوردنت تا اونجا چه فایده ای داشت؟ محکم شوتت کردم  انگشتای پام درد گرفت و تو از خیابون گذشتی؛ با هم شروع کردیم. تا خونه بی بی با همیم.با پا شوتت کردم کج رفتی. گفتم چرا کج می ری راه ما که این ور نیست! و تو سعی می کردی کج نریم. زیر بارون یه دخترک پا زیر سنگ میزنه. چشمای کنجکاوی داشتن فکر می کردن این احمق کیه؟ چرا این کار را میکنه؟

این دفعه با ضربه پام توی گودال پر از آب گل افتادی.اونجا خیلی کثیف بود، باید ولت می کردم.اگه به تو نزدیک می شدم شلوار منم گلی می شد. بارون هنوز می بارید خم شدم تا تو را  از اون تو در بیارم.یکی بم خندید از ریشخندش تعجب نکردم.من برای خودم با عقاید خودم زندگی میکنم.نه به خاطر حرف او. تو را جلوی پام انداختم و بردم می خواستم با هم به انتها برسیم، فکر که کردم به نظرم رسید که کار من برا تو چه فایدهای داشته؟ اگه از مدرسه تا خونه بی بی بکشونمت چی نصیبت میشه؟به جز اینکه تو ساییده میشی.برای من چه فایده ای داره ؟! فقط می تونی تنهایی منو تو این مسیر پر کنی.

این دفعه به چهار راه رسیدیم، نمی شد تو را با پا ببرند،اگه می خواستم با پا ببرمت یا تو یا من یا ماشین های اطرافمون تصادف می کردن.نباید به خاطر خودمون بقیه را از بین ببریم.تو را تو دستام گرفتم تو مال منی.

از میون  ماشین ها که گذشتیم ،فهمیدم که ما چه فایده ای برا هم داریم. ما به هم دل بسته بودیم. تو یاد آور عشق نخستین من بودی. تو همونی فقط تو یه روز دیگه.همون جا با همون نشانه ها، ولی الان من وتو از گذشتمون توبه کردیم. ما زیر بارون تطهیر شده بودیم.

من تو را بر می دارم  ما خاطره با هم بودنیم.

به خونه بی بی که رسیدیم تو هنوز تو دستم بودی، دلم نیومد با پا ببرمتت.من وتو یکی شده بودیم پس چرا تو  روی زمین غلت بخوری و ساییده بشی؟

به  خونه بیبی که رسیدیم تو دیگه گلی نبودی.لجنی روت نبود. تو را تو کیفم گذاشتم تو یادآور یه بارون یه خیابون و یه دلبستگی بودی.

 

 

۲۶ اذر ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 12:42  توسط دختر متفکر  |