گفتش: شما ازدواج کردید؟
چیزی نگفتم.![]()
گفت: شما ازدواج کردید؟
کفتم نه
گفت: اگه شما ازدواج بکنی بت یه سکه میدم.
ولی من نگفتم: نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد!![]()
اجتماعی با طرح سوال
گفتش: شما ازدواج کردید؟
چیزی نگفتم.![]()
گفت: شما ازدواج کردید؟
کفتم نه
گفت: اگه شما ازدواج بکنی بت یه سکه میدم.
ولی من نگفتم: نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد!![]()
Khoobi e bashar e do pa ine ke gozare zaman baes faramooshi khili chizha dar zehne oo mishe.
Pas az do sal khastam behetoon begam ke ,khili mamnoon ke be man rastesh ra goftid.oonjoori khili rahattar toonestam faramoosh konam va bebakhsham.
Vali age bem rastesh ra nagofte boodid shayad hargez…
موضوع :OR کاربردی
تاریخ:چهارشنبه، 28 اسفند 1387
نظرات تعدادی از دانشجویان:
بگید فقط برای یزدی ها بود/ پولا ما را برداشتی ترمه خریدی؟! مگه قرار نبود پول استاد بدی؟/خانم گلستانی: شاهکار کردی./ کیک شده 20 هزااااااااااااار تامن!!!!!!!/ هیچ کدوم از بچا نمی تونستن خودشون کیک بپزن؟!؟!؟!؟!/آقای مرزنگوشی: چرا نگفتید ما هم بتون کمک کنیم؟؟؟؟/ بیشتر می گفتی بیان قیمتش کمتر بشه!/ چایی نمی دن؟/ با لا خره یه کار به درد بخور کردید/ ماهی سفره هفت سینتون را می دادید استاد لطفی ببرن برای فرزند شون/ ما حتی قصه این دوره گرد را هم نشنیده بودیم!!!/ نمشه بازم بیاد؟/پولم باید بدم؟!؟!/
فکر می کنم که فقط از دو نفر پول نگرفتم
آقای طامهری؛ خودشون توی خرید پول گذاشته بودن.
یکی از 87یی ها؛ تازه،خودم را کشتم که بیان(اگر گفتد چرا؟)
متاسفانه چند نفری از دوستان بر خلاف قولشون در جلسه شرکت نکرده بودند و قبل از جلسه نیز به من اطلاع نداده بودند
پرداختی: 78=26*3
|
|
جدول هزینه ها |
|
|
کالا |
قیمت(تومان) |
خریدار |
|
ترمه(2تا 2متری) |
40000 |
خانم چمنی، قیمت بدون تخفیف 51000 تومان. |
|
کیک و ظرف 1بار مصرف |
20000 |
آقای طامهری |
|
جزوه |
12000 |
خانم چمنی |
|
موز |
15000حدودا |
آقای بهادرنیا،سهیلی + پسرای85(؟) |
|
وسایل سفر هفت سین |
؟ |
خانم پور رضایی با کمک فارغ ،چمنی،فلاح، محبوبی،آقایی وآقای مرزنگوشی |
قبل از این سمینار آقای بهادر نیا با مشورت با آقایون (پسرای85)،لطف کردند، خرید و پرداخت هزینه میوه را تقبل کردن. البته بعدا آقای طا مهری گفتن سعی می کنند پولش را بدن!!
خیلی از وسایل سفره هفت سین کار خانم پور رضایی بود.
امور دانشجویی هزینه تکثیر جزوه را تقبل می کنه (البته به سختی) ولی چون من نمی دونستم، 15 تاش را...
و اکنون حول و حوش 4000 تومان باقی مانده است.چگونه قیمت 10 تامن شد 3 تامن؟
آقای دکتر لطفی گفتن با شرایط آقای دکتر و 4 ساعت حول و حوش 200 می گیرن.
البته گفتن شرایطتون را توضیح بدید شاید کمتر بگیرن. هزینه سالن هم حول حوش 40 می شد.(در بد ترین شرایط)
قرار اولیه با بچه ها این بود که هر کس ده تامن بده اگر زیاد اومد پسشون میدم اگرم کم اومد خودم می ذارم!!!
وقتی به ارتباط با صنعت رفتم تقبل کردند که قسمتی از هزینه این دوره را بپردازند البته طبق قوانین خودشون. این باعث کاهش شدید هزینه ها شد. در ضمن با هماهنگی های به عمل آمده با دانشگاه، سالن کنفرانس و ارزیابی در اختیار ما قرار داده شد که از این طریق هزینه سالنی را که می خواستیم از پارک بگیریم حذف شد.
دو سه روز مانده به بر گزاری همایش (من هنوز فرق همایش،سمینار و نشست را نمی دونم!!!) دکتر شریف فرمودند: "این جلسه که هزینه ای نداره." ولی ما برای تشکر از حضورشان و ایجاد بابی مستمر برای تداوم حضورشان، سعی بر تامین هزینه متناسب با شان ایشون و موقعیت خودمون(دانشجو بودن) نمودیم.
اگر چه انجمن علمی قصد دعوت رسمی از اساتید را داشت، آقای فخر زاد گفتند: اساتید نمی آیند و نیازی نیست. و ما فقط از دکتر اولیا و ابویی که مشاورین انجمن علمی هستند دعوت کردیم.(مهندس لطفی که بانی مجلس بودن و جاشون محفوظ).
سال پیش که جور کرده بودن برن تهران، 3یا 4 تامن گرفته بودن.یکی از 84یی ها گفت: من می تونستم با 2500 ببرم. خوب برنامه ریزی نکردن.
در جلسه ای که با 85یی ها داشتیم، گفتم:آدم جرات نمی کنه یه کاری انجام بده، بعدا مسخره می کنید و می گید ما اگر می کردیم بهتر بود...
آقای بهادرنیا گفتن: مسخره کردن که نداره،برن خودشون را مسخره کنن. از اولش طی کند هر که می خواد بیاد هر که می خواد نیاد.بشون بگد با توجه به این محدودیت ها من تابع هدفم را بهتر از این نمی تونستم بهینه کنم، مشکلی نداره هر کس بهتر می تونه بهینه کنه بیاد وسط.
الزاما خروجی های بزرگ(می تونست بزرگتر هم باشه) ورودی های بزرگی نداره.
چگونه این ایده به ذهن من خورد؟! ماجرا از جایی شروع شد که تعدادی از بچه ها در جلسهای، انجمن علمی را به چالش کشیدن!!! و تاکیدشون بر این بود که الویت اول انجمن علمی باید بر تقویت بنیان علمی دانشجویان باشد البته از راههایی با بازدهی بالاتر!!
کمتر از دو هفته قبل از سمینار، داشتم توی سایت سمپاد می چرخیدم، اسم اقای شریف را دیدم. اِ اِ اِ اِ ، دکترای صنایع شریف خوندن اِ اِ اِ اِبرای عید شاید بیان یزد اِ اِ اِ اِ خب اگر اومدن یزد یه جلسه 3 تا 4 ساعته برای ما بر گذار کنند اِ اِ اِ اِ خب، چه جور بشون بگم؟ اِ اِ اِ اِ سایت،نه شماره تلفنشون را کی داره؟ ؟داره و ؟! هم می تونه برام گیر بیاره اِ اِ اِ اِ پس هم دوره ای های استاد لطفی اند. اِ اِ اِ اِ هم مدرسه ای هم بودن اِ اِ اِ اِ
از طریق ؟ و؟! نتونستم شماره را گیر بیارم. قرار اولیه را با بچه ها گذاشتم 10 نفر گفتن می آیم.فرداش زنگ استاد لطفی زدم و با دلهره گفتم:
ببخشید مزاحم شدم، چند لحظه وقت دارید؟ بله بفرمایید ببخشید آقای دکتر من یه طرحی به ذهنم رسیده می خواستم با تون مشورت کنم. آقای دکتر جدی جواب دادن بفرمایید. با ترس گفتم آقای شریف یزدی را می شناسید؟ بله مهدی شریف یزدی بله که دکترای صنایع شریف دارن بله من با ترس گفتم می خوایم اگر امکان داره برای عید که می یان یزد یه جلسه کوچیک باشون داشته باشیم.
استاد لطفی با خوشحالی گفتن خیلی خوبه (هر که را می خواید بچرزوند مسئول ارتباط با اساتیدش کند.) (من نمی دونم چرا اینقدر خوشحال شدند؛ شاید دلشون برا دوستشون تنگ شده بوده و شاید هم خوشحال شدن که بالاخره ما فهمیدیم باید چه کار کنیم شاید هم...) چه کمکی از دست من بر می آید؟ شماره تلفنشون را دارید شما؟(کنار هر جمله ای 2،3 تا ببخشید بذارید.) براتون sms می کنم. دستتون درد نکنه، خیلی ممنون،استاد یه چیز دیگه،ببخشدّ، شما هم باشون حرف مزند؟(این کار را استاد ابویی بمون یاد دادن،اگر می تونید یه بزرگتر را جلو کند.) باشه، مشکلی ندره
30کمتر از ثانیه بعد...sms آمد.
فقط یه موردش خوب نبود.دفعه اول ، توافق اولیه بود چون منا نمی شناختن به تماسم جواب دادن، اما دفعات بعد گوشیم را بر نمی داشتن.به گونه ای که جمعه شب بود همه چیز هماهنگ شده بود ولی ...
از یه طرف آدم جرات نمی کنه تق تق زنگ آقای شریف بزنه، بنده خدا توی ذهنش یهو می گن اینا چقدر... فکر می کنند من هم مثل خودشون بیکارم... درک نمی کنند من اگر جواب نمی دم یعنی کار دارم...تازه به قول یکی از اساتیدمون شما اینقدر عقلتون نمی رسه وقتی آدم زنگتون را جواب نمیده، شما smsنباید بزنید.
از یه طرف دیگه هم آدم خجالت می کشه به استاد لطفی بگه که بی زحمت زنگ بزند و هماهنگ کند ،تازه کی؟منی که از دستشون آمار افتادم!!! .... اونوقت استاد نمی گن شما نقشتون چی چیه؟
بعضی وقت ها احساس می کردم که اگر جلو شون بودم بدون لحظه ای درنگ با چوب می زدن توی سرم. البته ایشون خیلی ...
آخرش دوباره استاد لطفی... جمعه شب باشون تماس گرفتم.(وقتی خواستم زنگ بزنم با خودم گفتم اینها تعطیلی هم نمی فهمن.) با حالت استیصال گفتم: اگر دیر تر بشه باید به کاری کرد یا کل جلسه به هم می خوره یا (حالت استیصال می دونید یعنی چه؟) اگر امکان داره خودتون بیاید ........ایشون هم خیلی محکم گفتن: اگر شنبه جواب ندادن، تصمیم گیری می کنیم. (از دبیرستان برام آرزو بود که با مدیران باهوش، خردمند، ریسک پذیر و... که سطحشون از من بالاتره کار کنم و ارتباط با اساتید فرصت ارتباط با دکتر ابویی،دکتر اولیا و دکتر وحدت و مهندس لطفی را داد.)
شنبه آقای مهندس با من تماس گرفتن که ساعت 10 با آقای دکتر تماس بگیرم و قطعی کنم. وقتی با دکتر شریف قطعی کردیم، احساس کردم داره بهار نزدیک میشه. راستی عیدتون مبارک.
راستی ما یه جلسه مدل سازی هم قبل همایش گذاشتیم که زیاد تعطیل نباشیم ولی...
در ضمن،روز آخر، آقای بهادر نیا گفتن: خانم چمنی،پذیراییتون چی چیه؟ به خدا این یکی را دیگه نرسیدم....بعدا به این نتیجه رسیدم که آقایون را هم در گیر کنم که بعدا گلایه نکنن... (من هر نوع انتقادی را پذیرایم.)
آقای قدیری می گفتن:برای جور کردن امضا های بازدید دو تا باک بنزین خالی کردند.
اگه این جوریه،من به خاطر جور کردن این جلسه دو کیلو وزن کم کردم!
این قضیه را شنیدید؟!
یک ایرانیه به پسرش می گه می خوام برایت زن بگیرم. پسر میگه نه حالا باشه ...پدر میگه : دختر بیل گیتسه! نمی خواهی؟ پسر لبخند میزنه و میگه: باشه! بعد میره پیش بیل گیتس و میگه: دخترت را عروس نمی کنی؟ میگه نه! میگه: پسر من معاون رییس جمهوره ها! بیل گیتس لبخند میزنه و میگه: باشه! بعد میره پیش رییس جمهور میگه : معاون نمی خوای! میگه نه! میگه: اگه داماد بیل گیتس باشه چطور؟! رییس جمهور لبخند می زنه و میگه :باشه...
قضیه ما هم عینا همین بود. من از اول تا آخرش را رو هوا بافتم. بسیار تجربه جالبی بود.
گفتگوی من و آقای صراف: (رییس ارتباط با صنعت)
من هفته قبلش همین جوری رفتیم پیش آقای دکترصراف. در مورد حضور فارغ التحصیلان و مدیرای موفق حرف زده بودیم.اوشون هم منا یه دفعه دیده بودند. شماره تلفنشون را هم کاریش نداشتم ولی دبیر کل انجمن های علمی بم داده بود.
گفتم گنجشک مفت، سنگم مفت، برم ببینم پولمون مدن؟! یه شب 4 بار باشون تماس گرفتم. گوشیم را بر می داشتن میگفتن: نیم ساعت دیگه زنگ بزن! تا آخرش گفتن فردا بیا ببینمت.
" می خوان بیان دیدن خانوادشون ،ما هم گفتم از این فرصت استفاده کنم. (با حالت در خواست) بیان یه چند ساعتی از تجربیاتشون به ما بگن. آخه می دونید، حیفه(با لهجه غلیظ یزدی) آقای دکتر رزومشون را ببینید. آآآآن.( همون موقع یه سری از افتخاراتشون را دادم به آقای صراف) جوان هم هستند ها...(آقای دکتر صراف با تعجب نگاه کردن) 34،35 سالشون. (با آقای دکتر در مورد اینکه جوون ها دکترا می گیرن حرف زدیم.) آخرش من گفتم،آقای صراف در کیفیت آقای دکتر شریف بحثی نیست. هم از نظر علمی هم اینکه در دانشگاه گلپایگان از 4 نمره رضایت دانشجو هاشون شده 3.95، خیلیه، تازه ایشون می خوان بیان یزد پول رفت و آمدشون هم نباید بدم!!!
آخرای بحث بود من خیلی محکم گفتم: بچه ها دیدن استادش خوبه، گفتن حتی نفری ده تامن هم حاضرن بدن جلسش شر کت کنند.(اون موقع که من این حرف را زدم 7،8 نفر گفته بودن میآن تازه پول هم نداده بودن!!!)
آقای صراف هم گفتند:نه، بچا مردم گناه دارن، بلند شدند و همراه من به کارآفرینی اومدند.(سه طبقه)
آقای صراف گفتن:جا را چی کار کردی؟ ما اول قرار بود بریم پارک علم و فن آوری چرا مگه دانشگاه جا نداره؟! نمی دونستم،الان با سالن کنفرانس ارزیابی و نظارت حرف زدم گفتن بمون می دن. سالنش خوبه! بله باریک ا... آخه من دیدم خداییش خیلی زشته استاد به این با کلاسی می آد،توی یه کلاس یا یه سالن دربو داغون برگزار بشه،آبرومون مره خوب کاری کردی.آبرو دانشگاست.
البته من هیچ کدوم از موارد بالا را دروغ نگفتم. یعنی توافق اولیه را با همه کرده بودم ولی قطعی نکرده بودم.در عین حال اینکه من به اومدن بچه ها و استاد که دو رکن اصلی بودن مطمئن بودم.
بسیار تجربه جالبی بود و من سعی کردم زیاد خطا نکنم.
کار هایی که اگر انجام میشد جلسه بهتر می شد:
ü به شخصه اگر تکرار می شد با دقت بیشتری گوش می دادم، سوال می پرسیدم، آخه یه کوچولو از سوال نپرسیدن ضایع شدیم.
ü قبل از جلسه مسولیت کامپیوتر، پروژکتور و امکانات آن ر به پسرا واگذار می کردم.یا به یکی میگفتم بیاد درست کنه.
ü قبل از شروع جلسه یه رزومه کوچیک از آقای دکتر خونده بشه.
ü لیوان و پارچ آب فرا موش نشه.
ü اگر بتوان قبل از جلسه فایل ها و جزوات در مورد بحث را در اختیار شرکت کنندگان قرار داد بازدهی بالاتر می رود.
ü حتما تعداد صندلی های سالن را خود مورد شمارش قرار دهید.
ü بسته به نوع جلسه، موضوع و سطح آن می توان افرادی را از بیرون دانشگاه دعوت کرد. مثلا دانشجویان صنایع دانشگاه های دیگر(به خصوص با زمان مناسب ما)، فارغ التحصیلان، صنعت گران، مدیران. که من با توجه به اینکه دفعه اول بود از این کار پرهیز کردم.
روز معلم مبارک باد
محیط دانشگاه با محیط دبیرستان و راهنمایی بسیار متفاوت است و تفاوتشان از آنجاست که شخصیت انسان در دبیرستان تقریبا شکل گرفته است ولی در دوران دبیرستان، هنوز انسان در حال پیدا کردن من واقعی خود است. و همه میدونیم اگر این من واقعی کشف بشه چه معجزه بزرگی در زندگی آن شخص و حتی جامعه اش می تواند رخ بدهد.
پدر و مادر در تکامل ما نقش دارند ولی نقش معلم ها نیز غیر قابل انکار است.ما ساعات زیادی را با معلمان در مدرسه هستیم و در خانه هم با تکالیفشان و انتظاراتشان. حتی می شه ادعا کرد که ما بیش از اینکه با پدر و مادرمان باشیم با معلمانمان هستیم.
و دو روح وقتی خیلی به هم نزدیک میشن ویژگی هایی را از هم به یادگار می گیرند و ما از شما خیلی یادگاری داریم.
آقای خورشید(دبیر ریاضیات): ما از شما آزاد اندیشی را یاد گرفتیم.
خانم شاکر(دبیر ادبیات فارسی):ایشون شوق زیستن ونوشتن را در ما بیدار کردند.
خانم علوی نژاد(دبیر فیزیک):خوب درس دادن، امتحان گرفتن و سخت گیر بودنشان نشانه توانمندی ایشان در شغلشان و آزمایشگاه بردن وتدریس توسط خود دانش آموز نشانه تدبیرشون.
آقای صدر(دبیر فیزیک):ما را به فکر کردن علمی در ابزار الزام کردند.
مرحوم خانم افضل(دبیر ادبیات):کاش زنگ ادبیاتمان اینقدر کوتاه نبود تا ایشون برای ما یک مشاور و رفیق خوب می شوند.
آقای زارع(دبیر تاریخ):ایشون به ما جرات بحث کردن و تحلیل تاریخ را دادن تا از گذشته به آینده پلی بسازیم.
خانم افشار(دبیر زبان انگلیسی):گاهی بد نیست آدم روی عقایدش پا فشاری کند ،حتی اگر بقیه مخالف باشند.
آقای ایزدپناه(دبر شیمی):بی خیال شهرت،بی خیال روزمرگی، ورزش را به چسب. همیشه روح ورزشکاریشون برای من تحسین برانگیز بوده .
خانم رسولی(دبیر معارف):شاهکار خلقت در انجام کارهای سخت در زمان بسیارکوتاه.
آقای راستی(دبیر ادبیات):رفاقت وتواضع ادبیشون همیشه برام تعجب برانگیز بود.
خانم نجم(مدیر دبیرستان فرزانکان):میشه جوری حرف زد که همیشه حق با شما باشه.
خانم اسحاقی(دبیر دین و زندگی):از بالا نمی گفتن باید این راه را بری،می اومدند هم سفره می شدند و می گفتن این راه هم بد نیست.
آقای صفوی(دبیر ریاضیات):آدم می تونه صاف و یک رو باشه و در عین حال موفق.
خانم زرفروش(دبیر شیمی):هیچ سوالی را برامون بی پاسخ نمی گذاشتند حتی اگر از درکش عاجز بودیم.
آقای صالحی(دبیر گسسته و حساب دیفرانسیل):همیشه به ما القا می کردند که باید موفق باشید.
آقای ضرابیه(دبیر فیزیک):حرف های جالبی می زدند ولی بهترینش این بود جلوی زبونتون را بگیرید که سرتون را بر باد می ده.
معلمان ما خیلی چیز ها به ما یاد دادند،این آموزش ها در روح ما رسوب کرده. و اکنون به پاس سالها زحمت از معلمانمان تشکر می کنیم.
خروجی 85 فرزانگان
شولی یه آش.
شولی یه آش یزدیه!
اگر به یزد اومدید در اکثر هتل سنتی ها پخت می شه.
من نمی دونستم غذایی که مال یک شهره ،می تونه در برگیرنده فرهنگ اون شهر باشه.
یکی از صفات کهن یزدی ها قناعته!
اون روز ها که مثل الان دستگاه سبزی خردکن نبوده در ضمن با چاقو نمی شده تما سبزی را خوب خرد کرد و وارد کردن ساقه سبزیجاتی مثل جعفری،شوید،اسفناج قورمه سبزی را سیخ سیخ و بد طعم میکنه.
ولی ما توی شولیمون ساقه های نازک را به همراه قسمتی از برگهاشون و... می پزیم.تازه با اضافه کردن سبزیجات معطر مزه اون را فوق العاده می کنیم.
حالا که چه؟
ای بابا ؛این آخر صنایعه.مگه صنایع غیر از افزایش بهره وری و بازار یابی وکنترل کیفیت و برنامه ریزی است که تماما در این پروژه اجرا شده.
اینجانب؛ به عنوان یک مهندس صنایع بانویی را که برای اولین بار شولی را پخت به عنوان بزرگترین و تاثیرگذارترین خانم در رشته صنایع یزد معرفی می کنم!
هنوزم توی یزد شولی پخت میشه.
با اینکه من این خانم را ندیدم و قطعا در قرن های پیش از ما می زیسته اند ولی من دوست دارم در رشته صنایع مثل ایشون باشم.
قطره قطره بارون می اومد،توی کوچه های کویری شهر من بارون یه نعمته بزرگه،زمانی بود که بر پیکره شهر من بارون نزده بود.شروع کردم به حرکت.
از مدرسه قدم زنون بیرون اومدم تنها من بودم و بارون.اون دفعه که پیاده از مدرسه حرکت کرده بودم پام به تو خورده بود... .
تو بارون وسط کوچه میرفتم که پام به سنگی خورد. سنگی مثل تو، خاطره نخستین ،من درست همون جا.
یه لحظه خوشحال شدم،به یاد تو افتادم به یاد اینکه تو را تا سر کوچه آورده بودم ولی در آخر به خاطر یه بی توجهی یه تصمیم اشتباه رهات کردم.از نگاه عاقل اندر سفیه مردم می ترسیدم.حس غریبی بم می گفت تو همونی تو مثل سنگ قبلی هستی من دوست داشتم که تو را با پام غلت بدم،خوشحال بودم که تو را پیدا کردم تا سر کوچه بردمت فکر کردم آیا وقتی به خونه بی بی رسیدم تو را تو خیابون جا می ذارم؟! پس آوردنت تا اونجا چه فایده ای داشت؟ محکم شوتت کردم انگشتای پام درد گرفت و تو از خیابون گذشتی؛ با هم شروع کردیم. تا خونه بی بی با همیم.با پا شوتت کردم کج رفتی. گفتم چرا کج می ری راه ما که این ور نیست! و تو سعی می کردی کج نریم. زیر بارون یه دخترک پا زیر سنگ میزنه. چشمای کنجکاوی داشتن فکر می کردن این احمق کیه؟ چرا این کار را میکنه؟
این دفعه با ضربه پام توی گودال پر از آب گل افتادی.اونجا خیلی کثیف بود، باید ولت می کردم.اگه به تو نزدیک می شدم شلوار منم گلی می شد. بارون هنوز می بارید خم شدم تا تو را از اون تو در بیارم.یکی بم خندید از ریشخندش تعجب نکردم.من برای خودم با عقاید خودم زندگی میکنم.نه به خاطر حرف او. تو را جلوی پام انداختم و بردم می خواستم با هم به انتها برسیم، فکر که کردم به نظرم رسید که کار من برا تو چه فایدهای داشته؟ اگه از مدرسه تا خونه بی بی بکشونمت چی نصیبت میشه؟به جز اینکه تو ساییده میشی.برای من چه فایده ای داره ؟! فقط می تونی تنهایی منو تو این مسیر پر کنی.
این دفعه به چهار راه رسیدیم، نمی شد تو را با پا ببرند،اگه می خواستم با پا ببرمت یا تو یا من یا ماشین های اطرافمون تصادف می کردن.نباید به خاطر خودمون بقیه را از بین ببریم.تو را تو دستام گرفتم تو مال منی.
از میون ماشین ها که گذشتیم ،فهمیدم که ما چه فایده ای برا هم داریم. ما به هم دل بسته بودیم. تو یاد آور عشق نخستین من بودی. تو همونی فقط تو یه روز دیگه.همون جا با همون نشانه ها، ولی الان من وتو از گذشتمون توبه کردیم. ما زیر بارون تطهیر شده بودیم.
من تو را بر می دارم ما خاطره با هم بودنیم.
به خونه بی بی که رسیدیم تو هنوز تو دستم بودی، دلم نیومد با پا ببرمتت.من وتو یکی شده بودیم پس چرا تو روی زمین غلت بخوری و ساییده بشی؟
به خونه بیبی که رسیدیم تو دیگه گلی نبودی.لجنی روت نبود. تو را تو کیفم گذاشتم تو یادآور یه بارون یه خیابون و یه دلبستگی بودی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲۶ اذر ۱۳۸۳
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافهي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي بود.
http://kalbasi.blogfa.com/post-105.aspx
از
توهم شهرت هم به اندازه شهرت لذت بخشه و به نظر من لذت بخش تر.![]()
چون می فهمی نه هنوز همه چیز مال خودته . واین خیلی خوبه که فکر کنی زیر ذره بین نگاه بقیه نیستی.
اول که...بم گفت خیلی عصبانی شدم، اونقدر که ناهار نخورده خوابیدم.ولی بعد که بیدار شدم فهمیدم اینجا هنوز باغ مخفی خودمه!!!
من تا الآن فکر می کردم که مخاطب بی ارزشه.مهم خود آدمه.ولی الآن فهمیدم مخاطب یه اهرم بسیار مهم برای ادامه دادنه که سرعت و دقت عمل را بالا میبره.تازه کلی ایده می ذاری که عزیز بشی!!!!!!!
به قول شوهر خواهرم آدم خودش را ضایع نمی کنه پس بقیه اش را نمی گم!
خوبه که بعد 6 ماه فهمیدم،دیر فهمیدم ولی فهمیدم،تجربه خیلی جالبی بود که خرجی هم برام نداشت.
مخاطب زیاد یه حامی بزرگه.اگر پست دوم مرا خونده باشید در مورد یک آدم ربایی نوشته بودم.چندی ماه پیش این مرد دستگیر و معلوم شده بود که با تهیه سی دی مانع از شکایت ده ها دختر جوان شده .گویی قاضی ابتدا به اعدام حکم داده بوده وبعد به 30 میلیون دیه.
اگر فرض بگیریم که این بلاگ۰00/۵00 تا بازدید کننده خاص داشته با یه تحریک کوچک می شد یه اعتراض بزرگ کرد. می خواستم این خبر را این جوری پست کنم.
زندگی در بلاد کفر شرف داره به زیستن در سرزمینی که خون بهای تجاوز به 30 دخترش 30 میلیونه.
اولا:آدم با اسم خودش اینقدر تند و تیز بنویسه خطر ناکه. حتی اگر قبول کنیم خدا قادر مطلقه.خدا که مسیول حماقت های ما نیست.![]()
دوما:چه فرقی داره که آدم خورشید بپرسته یا ماه هر دو بت پرستیه.
چه فرقی داره که آدم چاپلوسی شاه کنه یا روحانی هر دو چاپلوسیه.
وقتی ابراهیو فرزند پیامبر مرد خورشید گرفت. مردم گفتند که این به علت ناراحتی خدا از این داغ بزرگ است.همون جا پیامبر ایستاد وگفت:نه،نه،نه این یک حادثه طبیعی است و هیچ ربطی به مرگ فرزند من ندارد.
در تحلیل تاریخی این رویداد می گویند پیامبر آمده است خرافات را بر چیند حتی اگر استفاده از آن به نفع خودش باشد.![]()
![]()
![]()
خورده شیشه داشتن در بیان خبر بده حتی اگر نیت خوب باشه!
اینم یکی دیگه از دلیل های ننوشتنم بود.
حد فاصل بین الهام ،واقعیت و توهم چیست؟
دبیرستان که بودیم...
زنگ صبحگاهی را زدند. یه تیکه ابر بالای سر صف ما بود و داشت بارون می اومد.ریز ریز، نرم نرمک،فقط در ناحیه صف ما.بچه ها دستاشون را حلقه کرده بودند می چرخیدند وشعر می خوندند. مدیر مدرسه مون که دیدن گفتن چه کار می کنید؟! یکی از بچه ها دستش را جلوی صورتش را گرفت و گفت داره بارون می آد اونم برای کلاس ما!
مدیرمون گفتند:نه ،ابری که توی آسمون نیست بعید میدونم بارون باشه. دوستم هم دستش را جلوی صورت مدیرمون برد و گفت :نه خانم،نگاه کنید بارونه!!
..............خدا 14 قرن پیش گفتند که مردم حقایق روشن را می بینند و انکار می کنند .....................
مدیرمون گفتند:حالا تو بارون نایستید،بررسی میکنم.
از کلاس که خارج شدیم مدیرمون جلوی اون دختره را گرفت وگفت:اون آبها که دیدید..................حقایق را مثل شتر صالح ذبح می کنند.............بارون نبو لوله ترکیده بود
می دونید خدا این موقع چی میگه؟....................... افلا تعقلون.........................
با یکی از اقوام در روستا پیاده روی می کردیم. ایشون فرمودند:من تا 4 الی 5 تا روستا آنطرف ترهم می توانم بروم و من تعجب کردم،کویر،بیآبی،راه زیاد!پریدم بالا و گفتم:من پایه ام.من برای انجام هر کار غیر منطقی پایه ام!!!!!
چند لحظه بعد از ایشون پرسیدم آیا میتوان در یزد مترو وترن زمینی و... کشید؟
گفتند :می شود ولی از اون کارهای غیر منطقی است.
قوطی کرم ضد آفتاب داشتم به شعاع5سانتی متر وارتفاع 10 سانتی متر. نمی شود که بذارن تو کیف ببرن جایی!!!من باید حجمش را کوچک می کردم چه جوری؟قوطی پیدا نکردم و مجبور بودم در تیوپ وارد کنم.(می دونم احمقانه است) دهانه تیوپ همبه شعاع 1 میلی متر.من چگونه کرم را وارد تیوپ کنم؟
یه قاشق کرم ریختم روی دهانه تیوپ و با ایجاد اختلاف فشاردرطول 5 دقیقه 1 متر مرکب وارد تیوپ شد.با خودم گفتم :هر کس بفهمد اسم خودم را دختر متفکر گذاشتم بم می خندد!!!!کمی فکر کردم و نی نوشابه را به عنوان پیپت استفاده کردم و دهانه نی را بردهانه تیوپ مماس کردم و با ایجاد اختلاف فشار باعث مکش کرم شدم.
. برای یکی تعریف کر
دم گفت:خوبه که سلف کنترلهستی ولی باد تیوپ را خالی میکنندو میگذارند داخل قوطی کرم...!!!![]()
![]()
![]()
ومن فهمیدم که هر ایده احمقانه با تجزیه وتحلیل فکر می تواند به ایدهای هوشمندانه تبدیل شود.![]()
من خیلی دوست دارم به کشورهای دیگه برم وانسانهای دیگه را ببینم.تکنولوژی،فرهنگ و عقایدشون و خیلی چیزهای دیگر.
با یکی از سال بالایی هامون در حال گفت وگو بودیم،می گفت که:در یکی از شهر ها دخترا را می خواستند برای مسافرت ببرند خارج از کشور.ولی عده ای کفن پوش شدند و گفتند ناموس ما را کجا می خواید ببرید و برنامه منحل شد.
من داشتم در ذهن خودم تصور می کردم،دیدم ،اولاً،بابا اجازه نمیدهند! دوماً پول نمی دهند! سوماً،دانشگاه ما نمی برد،خب مشکلم حل شد!!!
در همین حین یکی از دوستام گفت: خب،به اونها چه؟پدر و مادرا اگر خودشون صلاح بدونند اجازه می دهند،اونا اگر مشکل دارند ناموسشون را قایم کنند!!!
هفته ها بعد ... یکی از دوستام گفت:حالا خوبه نمی برند،من که بابام اجازه نمی دادند غصه می خوردیم.ما نمیریم اونها هم نروند...
دبیرستان که بودم اکثر بچه هامون خارج رفته بودند،دبی و مکه که دیگه چیزی نیست...اونجا به دنیا آمده بودند ...درس خونده بودند... اونجا زندگی کرده بودند...ویا از اوونجا دیدن کرده بودند...
عادی بود.
درخاندان ما آمده است که روزی مادری بر فرزند درشت خوی خود خشم بر گرفت وگفت:بارالها،بلایی چون خودش بر او نازل کن. پسرک در پاسخ مادر چنین گفت:گر همانند من نباشد،آنقدر بر آن غضب کنم تا مانند من شود.
.
.
.
.
من ماندهام اگر دخترم بخواهد مثل من باشد....اِاِاِ... چرا نفرین میکنید؟!!!
پسر آبجیم خیلی حرف میزد،یک کتاب دادم دستش و گفتم بیا بخون!!!
یک جمله از کتاب را خواند وپرسید یعنی چه؟
<<سوال:به کدام خصوصیات آدمی ارج بیشتری می نهید؟
آلبر کامو(نویسنده فرانسوی):آمیزهای از هوشمندی و شجاعت است که روی هم رفته نادر است ومن بسیار دوست دارم.>>
براش توضیح دادم ودر ادامه گفتم البته من اینجورش را دوست ندارم.داشتم دنبال صفت و واژه ای میگشتم که به او بفهمونم که رفتار با اخلاق کامل مشه.ولی چیزی به ذهنم نیامد و بی اراده گفتم:عاقل بودن.
چهرهای جدی به خود گرفت وگفت:چه فرقی داره با هوشی و عاقلی...هِ.؟!
منم گفتم :مثلاآدم عاقل سه تا راه را میبینه ولی بهترینشون را انتخاب می کنه. ولی آدم باهوش شاید ده تا راه را ببینه ولی الزاماً بهترین راه را انتخاب نمیکند.
به نظرم آمد اشتباه نگفتم.بودند در مدرسه ما کسانی که سال آخر پزشکی ویا ترم هفتم مهندسی می خواندند و ول می کردند.
فصل مکانیک فیزیک را روی حیاط می خواندم،که حشره ای با طول 1 میلیمتر روی خطوط کتابم افتاد.خوب نگاش کردم ودیدم که در زمان فوق العاده کوتاهی،10 تا 12 سانتیمتر جلوتر روی کاغذم بود و در ذهن من یک سوال ایجاد شد.آیا میتوان با الهام از بدن این حیوان ماشینی را طراحی کرد که در مدت کوتاهی صد ها برابر طولش را طی کند؟!
استراحت بین درسی ام را از اتاق خارج شدم وبه اخبار گوش میدادم.در مورد بیماران نخایی و اینکه قطع نخاع مانع از رسیدن پیام به مغز می شود.
برنامه درسیم جریان الکتریکی بود. در حین درس خواندن به فکرم رسید آیا می توان به جای نخاع از سیم استفاده کرد؟!
فردا فیزیک داشتیم.اجازه گرفتم و از آقای صدرپرسیدم(اطلاعات علمی وعملی بالایی دارند): ما در زیست خوانده ایم که نخاع با عبور جریان الکتریکی وآزاد کردن مواد خاصی باعث انتقال پیام می شود و نخاع آسیب دیده، قابل ترمیم توسط خود نیست.آیا نمی توان به جای نخاع ازبین رفته،از مادهای به عنوان سیم استفاده کرد؟!
آقای صدر خندیدند و گفتند:پیشنهادش داده شده در حال بررسی اند.
گاهی برای تو گاهی برای خودم
از روز اول که دیدمت،نوشتمت،خوندمت،متولدت کردم جوانه زدی ورشد کردی؛از همون اول ترسیدم.از خودم،از تخیلات خودم که مثل خُوره به روحم چنگ می زند ومنا اسیر یک رویا می کرد.همیشه از تخیلاتم وحشت داشتم وبدترین ضربه ها را ازش خوردم. برای همین از همون اول به خودم قول دادم حدودمان را رعایت کنیم وزیاد بت نزدیک نشم. نمی خواستم وابسته حماقت خودم بشم.
با اینکه تو اجازه تجربه خیلی چیزها را به من دادی،آینه ای بودی برای یادآوری من،رشد من،دیدن من در عین حال ،نه، اجازه نمیدهم که بت دل ببندم،آدم وقتی که به یکی دل می بنده،برای صعود طرف مقابلش هر کاری می کنه. نمی خوام برده تو باشم.نمی خوام اونقدر بالا بری که دیگه نشناسمت، می خوام لمست کنم و آن گاه بپذیرمت،نمی خوام کسی که می نویسه با کسی که رفتار می کنه فرق داشته باشه، می فهمی چی می گم؟!
نه !!! نمی فهمی گاهی خودم هم نمی فهمم. ببین من اینجام،چرا این همه رفتی بالا!احساس مهم بودن بت دست داده!؟ تو یک هدف بودی که می خواستم بت برسم،ولی گاهی وقتها اونقدر ازم دور میشی که فکر می کنم ما با هم هیچ سنخیتی نداریم. این یکی را که می فهمی؟!
می ترسم از تو و از خودم و بیشتر از تو از خودم. ترس از آینده،از گذشته و پیش بینی عدم درک حضور تو توسط دیگران،همه می توانند دلایل کافی برای این محدودیت ها باشه و شاید خود تو هم یک توهمی. گاهی وقتها به اصل وجود تو هم شک می کنم.
می ترسم وقتی با واقعیتم ،روبرو بشم، بگی دختر هرچه اعتماد که بود که ریختی جلوی پای بقیه .یه ذره هم برای من جا می گذاشتی.به من اعتماد کن و من ندونم چگونه می توان به تو اعتماد کرد تو که خیلی کوچولویی.
همین حرف باعث می شود که به خودم اجازه ندم بت اعتماد کنم.
می دونم که پاک کردن صورت مساله در هیچ جا خوب نیست،ولی گاهی خوبه.سخته جمع بین عقل واحساس!به خصوص برای ما که ملتی احساساتی هستیم ومن که دخترم.
فکر می کنید فکر کردن آسونه!نه، جزو کارهای سخته،مخصوصا اگر وجدانت قلقلکت بده که ،خوب باش کارت را درست انجام بده. جوری عمل کن که اگر یکی چندین سال دیگه اینها را خوند،بگه آفرین!!من یک باراز معلممون پرسیدم افلاطون ،ارسطوو... با اینکه سالها پیش زندگی می کردند ،چرا هنوز در موردشون بحث میشه؟! معلممون گفتند:اندیشه نه مختص به زمانه و نه مختص به مکان!
همه اینها یک طرف ،شما هم از طریق آموزش و پرورش همین کشور تعلیم دیدهاید. اونها به ما درست فکر کردن را یاد ندادند.البته شاید خودشان هم بلد نبودند...
من خیلی سعی می کنم از چیزهایی که یاد گرفتم استفاده کنم،ولی اکثر مواقع نمی شود.
پیروانی جمع کرد حسابی هم وضعش توپ شد...گذشت..پشیمون شد...
خواست توبه کنه...گفت : عزیزان من!همش سیاه بازی بود(به پیروانش)!برید توبه کنید که من آدم شدم!پیروانش گفتن:تو مرتد شدی!اینا که میگفتی درسته و ما عمرا"
دست از دین جدیدمون برنمیداریم!
اینم رفت گریه و زاری که خدایا ما رو ببخش غلط کردیم! وحی اومد به پیامبر زمان که بهش بگو اگه اینقدر سجده کنی که بند بندت از هم جدا
شه نمی بخشمت مگر اینکه همه از راه در رفته ها حتی اونایی که به دین تو مردن! به راه راست برگردونی
تازه می فهمی اوه،اوه بیا و درستش کن. برای همینه که اصرار دارم که اینها نظرات منه! چون حاضر نیستم مسوولیت شما را قبول کنم.شاید اگر خدا وجود نداشت یا من به خدا اعتقاد نداشتم راحت تر می توانستم بنویسم.ولی الآن نه.
ولی خوبه که خدا عادله.اندازه خود آدم انتظار داره و همیشه آدم را می بینه وگرنه خیلی سخت میشد.
یه چیز دیگه هم هست من جنبه شهرت ندارم.
بد شدم.من وقتی وبنوشتم را می خواستم بنویسم. به همه چیز به دید یک سوژه نگاه می کردم.خدا،دوست ،خودت،انسان،دانشگاه و اینها در کنار خوب بودنشون گاهی وقتها لذت زیستن را از انسان می گیرند.
چند ماه پیش با یک دختر روستایی توی خط آشنا شدم.خیلی با هم گپ زدیم.از آرزوهاش گفت ،از غم هاش،از دوران نوجوانی و جوانی،علایق و مشکلاتش ولی من درک نکردم.می دونید چرا؟!چون فقط به دید یک سوژه بش نگاه کردم ونه یک انسان.یک سوژه برای بالا رفتن آمار بازدید کنندگان.
من وقتی به خودم به دید یک سوژه نگاه کنم،نمی توانم خودم را به دید یک انسان ببینم.می فهمید یعنی چه؟یعنی تصمیم گیری های من مثل خبر صفحه اول روزنامه،خیلی زود می سوزد و ارزشش را از دست می دهد. واین برای من خیلی خطرناک می تواند باشد.
نزول اساسی کردم.من دوست ندارم چنین آدمی باشم وباید بلاگم را به حالت تعلیق در میآوردم.
کاش میشد وسط این همه واژه خودم را پیدا کنم.
آیا میدانید؟!
دلیل اصلی سقوط انسان چیست؟
خانواده
.
مدرسه
.
جامعه
.
فرهنگ
.
مذهب
.
دولت
همه این ها مهمند ولی به نظر من مهمترین خود آدمه.
اون روز یه کار بد را کاملاً آگاهانه انجام دادم،که البته از نظر بقیه خوبه، نوعی توانایی است ولی کاری بود که یک روز ازش بدم می آمد.
درسته که الآن برای بهره وری بیشتر،خیلی از چیزها را به اشترک می گذارند. ولی بعضی از چیزها را نمی شه به اشترک گذاشت،وقتی به اشتراک می گذارند از ارزششون کم می شه!
یه روز به یکی گفتم:برای مسابقه امام رضا تو هم یه متن بنویس تا ... گفت :نه،بعضی چیزها فقط باید بین دو نفر باقی بماند.
یه دفعه به یکی گفتم: اگر مشکلی داری بم بگو شاید بتوانم بت کمک کنم. گفت:نه ،اگه بت بگم دیگه نمی سووزونتم و همه چیز خراب می شه.
وقتی انسان یه قرار خودش را با خدا به اشتراک می گذاره، کم کم با خودش میگه نکنه این یه وسیله بود برای یک هدف. اون وقت آن خاطره که روزی براش عزیز بوده پچل می شه.
جالب نیست که خاطرات خوب آدم پچل بشه.
الآن می بینم چه کار درستی کردم که بلاگ نویسی را متوقف کردم.اساتید من که از من عاقل تر وباتجربه تر هستند هر از گاهی فرصت مطالعاتی می گیرند من که هنوز جوانم.
امید وارم مجبور نشم بازهم از بلاگم کناره گیری کنم که برام خیلی سخت بود.
هر کس دیگر این حرف را زده بود برام قابل توجیه بود ولی از او نه.
گفت:مردم به خاطر شوهر چه کارها که نمی کنند.
هیچ وقت این جوری به شعورم توهین نشده بود.
جاتون خالی بخندید.
مثل اینکه من ترمی یک بار باید بخورم زمین ترم اول که از شیطنتم ولی ترم دوم.
مامان گفته بودند:سکه باشم(با وقار و با متانت).
ده تایی پله بود طولش هم سه متر.نوسان حرکت پاهای من روی پله سریع بود.اصطکاک هوا سرعت چادرم را کمتر کرده بود و بم می چسبید و دور من آویزان. اختلاف ارتفاع بین پله بالایی و پایینی باعث میشد چادر من روی پله بالایی بیفتد.
دیدم آقایی از روبه رو می آیند مامان گفته بودند سکه باشم من سرم را انداختم پایین تر وسریع تر رفتم.دقیقاُ پله ای که باید از هم رد می شدیم پام رفت روی چادرم گرمبببببببببببببببببب خوردم زمین.
من زنده از این دانشگاه در برم کلام را می اندازم بالا. ترم بعد از افزایش چه خصوصیتی می خورم زمین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تزویر
من بچه به این کوچولویی باید چه احساسات بزرگی را تجربه کنم.
احساس نیاز،نیاز به اینکه از طرف یک شخصیت مورد قبولم که دیده باشمش تایید شوم. بگوید این بچه خوبیست حتی اگر بعضی مواقع اشتباه می نویسد وفقط همین برای من کافی بود. می خواستم روز معلم با شیرینی
بروم مدرسه ولی از احساسم خوشم نیومد.
در دوران نوجوانی فکر می کردم که گناه خیلی بزرگیه. انسان باید خیلی پست باشه تا از عقاید مذهبی مردم به صورت آگاهانه بخواهد سوء استفاده کند. -فرقی نداره چه یهودی،چه مسیحی، چه مسلمان و یا زرتشتی-. ولی قبح گناه برام ریخته بود.نمی دانم را؟!شاید این عمل واقعا اینقدرها هم زشت نباشه ویا شاید به گناه های کوچک عادت کردم که گناه های بزرگ رنگشون را برام از دست داده اند یا شاید وقتی انسان توانایی انجام کاری دارد،آن کار آسان میشود و شاید...
شاید فرشته خوبی من آن موقع خواب بوده!!!
وقتی آدم این همه آمار را میبینه،یهویی دلش می ریزه پایین!بالاخره یکی آمده! وهمین حضور آدم را می ترساند. می ترساند تا دو دو تا چهار تا کند و حرف بزند.به معنای اینکه چیزی را که می نویسی را لا اقل خودت در اون لحظه قبول داشته باشی و بتونی پاش را امضا کنی.
اینکه چیزی را بنویسی که لا اقل برای پدر ومادرت مشکل درست نکنه یا چیزی را بنویسی که بتوانی در آینده...به قول آقای ضرابیه:زبان سرخ سر سبز به باد ندهد...
ویا شاید هم یک ترس مقدس،ترس از حضور کسانی که بهتر و موفق آمیز تر از من ،زندگی را تجربه کرده اند ونتیجه گرفته اند.
زبان آدم را می بندد.نمیدانم دچار خود سانسوری شدم،محافظه کاری ویا برخورد عاقلانه!!!
می دانم که می دانید، همیشه اولین راه بهترین راه نیست.برای پیدا کردن راه های دیگر احتیاج به زمان واطلاعات هست. وزمان و سرعت زیاد به هم نمی آیند!!! در اجرا می شود سرعت را بالا برد ولی در برنامه ریزی نه.
قالب قبلی وبنوشتم آمارش نمی افتاد.در طی دو سه ماه دویست نفر. این نشان دهنده آرامش است.یک دریای ساکن.این به انسان فرصت می دهد تا بهتر و راحت تر فکر کند ولی وقتی قالب وب نوشتم را تغییر دادم.ناگهان آمار بلاگم از 200000 نفر پرید400000 نفر.من شوکه شدم.سعی می کردم تند تند افکار در ذهنم را بنویسم.
از دو دیدگاه میشود بررسی کرد،حضور شما باعث می شود من هر روز فکر کنم و سرعت فکر کردن من بالا بره و از طرف دیگر سرعت مانع از گذر زمان روی افکارم می شود برای یافتن بهترین .
در ضمن فهمیدن یه چیز خیلی آسونه ولی باورش نه. باورش به گذر زمان نیاز داره.
از سایت وبگذار بازدید می کردم،وارد سایت پربینندگان شدم.سایت های بسیاری بودند که به اندازه تمام آمار من آمار دو روزشون بود. دپرس شدم من هم می خوام.در کنار قسمت های خوبش قسمت های بد هم داشت. دانلود فیلم خفن، توهین به افراد و اشخاص،فضولی و یک عالمه تهمت وغیبت.
من هم می خواستم مثل اونها این همه بازدید کننده داشته باشم...
خدا کاری نداره تو مال کدام شهری ،از کدام کشور،جناح سیاسی و اجتماعیت چیه! میگن جو گرفتت؟ .... کردی جو گرفتت.(چه خدا بی ادبی)
نمی دانم کتاب لافکادیو اثرسیلوراستاین را خوانده اید یانه! داستان یک شیره که آنقدر تغییر می کنه تا در آخر نمی دونه شیره یا آدم!!! شاید دلیل اینکه خدا مگه حاسبوا...(از خودتان حساب بکشید قبل از اینکه ازتون حساب بکشند) همینه.توی دنیای خودمون گم نشویم.
دوباره اسی خان می گویند فکر می کنی مریم مقدس هستی؟! نه ،نیستمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
توی اولین پستم،هدفم پیدا کردن خودم بود،کشف دنیای اطراف با تمام واقعیت هاش،تلخ و شیرین و انتخاب بهترین. اینکه تجربیاتم را با دیگران هم در میان بذارم.شاید یک نفربتواند استفاده کند و اون یک نفر تمام هدف وب نوشت من بود ولی بعداً هدفم یک عدد بود !فقط یک میلیون!
نباید می رفتم؟
چیزی که به عنوان حامی انتخاب کرده بودم چقدر کوچکه.
این یکی از بزرگترین تغییراتی بود که من کرده بودم.
هر چه حامی انسان کوچک تر باشه قدرت انسان محدود تره!
چرا برگشتم؟
می خواستم در تیر بروم همایش،بابا گفتن اولش نذاری ها!!!!
غمگین ،افسرده....شدم.هیچ کیییییییی منا دوست نداره، به من اجازه رشد کردن نمیدن،نمی گذارند... از همین ها که شما هم بلدید.
پانزدهم تولد وبنوشتمه.دیدم نامردی است که توی این روز هیچ چیز ننویسم.همون موقع بود که احساس بابام را درک کردم،من هم میترسم از اینکه تو زیادی رشد کنی،از اینکه زیادی وارد جامعه بشی،از اینکه زیادی مشهور بشی، در حالی که آمادگیش را نداری.
من هم برای آینده ات نگرانم.
ولی تولدت مبارک.
هنوزم برام تازه و بکری![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
که توی یزد بارون می آد
من یه بار دیگه ایمان می آورم که
خدا هنوز توانایی معجزه کردن را دارد
یک ایرانی (یزدی) در آمریکا
و
تو گفتی هرگز هرگز ....(پاسخی سخت درشت)
و مرا غصه این هرگز کشت.
مصدق
من تمنا کردم تو با من باش. (خواهشی سخت درشت)
و
تو گفتی هرگز
و مرا غصه این هرگز کشت.
از نظر من
جواب سوال مینا خانم در قسمت نظرات!
نمی دونم احساس می کنم بلاگم دیگه اونی که من می خوام نیست!
من می ترسم! نه از بچه های دانشگاه نه نه از خودم. می فهمم که دارم تغییر می کنم ولی نمیدونم دارم چی می شم.
فکر می کنم دارم یه چیزهاییم رو از دست می دم! نمی دونم ...
ولی می دونم تا مطمئن نشم به خودم دیگه نمی خوام بنویسم!
اینو مطمننم.
من بلاگم را دوست دارم خیلی زیاد خیلی بیشتر از اونی که تصور کنید....
دارم چرت و پرت میگم.
بر می گردم وقتی به خودم مطمئن شدم
خیلی زود...
دلم برای این محیط اینجا وهمه مهمونای بلاگم تنگ میشه.
اون ها به من نگاه نمی کنند که با شما ام. اون ها به شما نگاه می کنند که با منید.
سال خوبی داشته باشید.
خدا نگهدارتون.
اونها به تو نگاه مي كنند كه با مني!![]()
![]()
![]()
من تو دلم گفتم: میلیارد ها آدم تو دنیاست!
از خواب داشتم می مردم ولی چون کلاس رانندگیم ساعت 4 شروع میشد نخوابیده راه افتادم.
سرهنگ نیومدند... نیومدند... نیومدند... تا ساعت 4:40نیومدند.
وقتی آمدند سلام کردند وخیلی راحت وارد شدند.
منم خیلی راحت گفتم استاد 40 دقیقه دیر اومدید!
سه خانم همزمان به من نگاه کردند . سرهنگ شوکه شدند،خندیدند،گفتند:من باید میرفتم شورای شهر طول کشید معذرت می خوام.
برای بابام تعریف کردم،گفتم کار بدی کردم، بابا گفتن نه ،ولی سنگین تر باش!
به مامانم گفتم کار بدی کردم؟ مامان گفتن نه، کلاس چقدر بوده که ایشون 40 دقیقه دیر اومدند.
برای یکی از اقوام تعریف کردم: گفتن ،اینا را دیگه سر نگو ،دختره چشم سفید! جنگ سرهنگ کردی!![]()
یه آقایی پیشنهاد دادن با هم وبلاگ بنویسیم. قبلا هم استاد صدرایی (یار بلاگی، مشاورم) نیز این پیشنهاد را داده بودند که من با دلایل منطقی رد کردم.
یه نفر دیگه هم به دلایلی نمیخواستم با شون همکار بشم!خیلی سآده است نوشتم به دلیل فلان وفلان وفلان من پیشنهاد شما را رد می کنم. بعد با خودم فکر کردم اصلا لزومی نداره من برای یک غریبه در مورد یه چیز شخصی دلیل بیارم! به همین راحتی! بعضی وقت ها ما خودمون برای خودمون تار می تنیم.
من در دانشگاه با فرهنگ بکر یزدی آشنا شدم، که قبلا کمتر آن را می فهمیدم. رویداد های جالب که حاکی از منطق حاکم بر یزد است.
سر کلاس نقشه کشی میز و صندلی ها از هم جداست،صندلی گیر من نیومد، همون لحظه پسر جلویم رفت بیرون. منم خدا خواسته پریدم صندلیش را برداشتم و اصلا به روی خودم نیاوردم.
من انتظار داشتم این آقاهه وقتی اومد جیغ جیغ کنه که کی صندلی من رو برداشته مثل خودم! وایسه بگه این حق من بود تو من زود تر اومدم و از این چرت و پرت ها ...
ولی خیلی راحت اومد توی کلاس، جای صندلی خودش را که دید رفت یه صندلی برا خودش آورد،حتی از هیچ کس نپرسید!!! نگاه غضب ناک هم نکرد. من احساس کردم این زرنگی نیست بی شعوریه !
پسر داییم گفت :معذرت خواهی کردی؟! گفتم: نه! گفت :خسته نباشید!
توی نمازخونه دانشگاه بودیم،من و دوست جدیدم،کیسه نونش را آورد بیرون، تعارف کرد و با هم خوردیم، وقتی تموم شد،پلاستیکش را گذاشت توی کیفش، خندید و گفت، فرهنگ اقتصادی یزدی، دفعه سوم و چهارمه که استفاده می کنم!
منم خندیدم!این مثل منه!منم مامان و مامان بزرگم می گن پلاستیکت را دور نیانداز،دفعه بعد استفاده کن!اصرافه!
خیلی چیز ساده ایه،خیلی ساده. ولی ایدلوژی یه شهره!
ما از اول دبستان یاد می گیریم،پلاستیک ارزش مادی نداره، ولی تا پاره نشده دور نیانداز.
سینی غذا را که به مسئول سلف دادم برگشت طرف دوستم، دیدم انگشتش را با حالتی معصومانه در دهان کرده است. پرسیدم چی شده گفت انگشت آقاهه خورده به دستم.
در نمازخانه دانشگاه درس می خواندم. یادم رفت و پاک کنم را جا گذاشتم. فرهنگ اقتصاد یزدی می گویید:"گمش کرده ای پیدایش کن."
سه ، چهار روز بعد که وارد نمازخانه شدم، پاک کنم را یافتم، روی آن نوشته شده بود" من از پاک کنتان استفاده کردم راضی باشید"
استادمان می گفتند: اگه یه قورباغه را در ظرف آب جوش بیاندازید، کلی دست و پا می زنه ، بالا پایین می پره تا خودش را نجات بدهد...( خب این طبیعیه ...) ولی اصل داستان اینجاست که اگه شما اون قورباغه را در یه ظرف آب ، با دمای معمولی و قابل تحمل بیاندازید
و دمای آن را کم کم ، زیاد کنید ، قورباغه به مرور زمان به ازای افزایش د مای آب ، مقاومت خودش را زیاد می کند ( اگه از توی زیست شناسی راهنمایی یادتون باشه قورباغه ها خون سرد بودند )، خلاصه اینکه بعد از چند ساعت شما یه قورباغه پخته دارین بدون اینکه خودش بفهمد.
من آن قورباغه ام که از آب گرم به آب سرد افتاده ام ودر حال دست وپا زدنم.
چه کسی باید مراقب جهت تغییرات باشد؟!
چندی پیش مد شده بود که از لیوان شربت خود 1/3 ویا 1/4 را مصرف نمی کردند. ودر توجیه عملشان ، می گفتند:«تا ته کاسه را که نباید انگشت کرد.» بود. عمل ،عمل اشتباهی است، با هر توجیهی!هم از نظر شرعی اصراف و هم از نظر عقلی،امکانات برای نسل آینده هم هست.
یکی از این تغییرات ،تغییر شغل هاست.که به سمت حالت مصرف کنندگی پیش می رویم و این وظیفه مسلم شهری و کشوری است.
مجوز بیش از حد به مغازههای فروش کالا. از دید من در این مورد ما در آینده دچار بحران شدید می شویم.مغازههای بیش از نیاز جامعه انباشته از کالا های خارجی.
من مخالف تغییر نیستم من مخالف تغییر ناآگاهانه هستم.
در طی خرید کامپیوتر برای من ،مادربزرگ مخالفت می کردند.برادرم در توجیه پدرم گفتند: کامپیوتر مثل چاقو می ماند میتواند کاردی باشد در دست انسانی برای قتل و یا چاقوی جراحی در دست یک جراح.
کیست که تعیین می کند قاتل باشی ویا ناجی و شاید هم مقتول! آموزشی که برای هر تغییر من و خانواده من می بیند.
در خانه ما هر گاه بحث ماشین لباس شویی می شود ، مادرم به نقل از آقای شرفی ( آخوند) می گویند: من عملکرد ماشین لباس شویی را بررسی کرده ام، سه بار آب می کشد و پاک است. (من یَبار نِشِستم پاش ،دیدم سِ بار می شوورَ هُ پاکَ.)
به نظر من عمل کرد ایشان عالی بوده است . تغییر و شبهه ایجاد شده و افراد خبره باید در محیط کاری خود اطلاعاتی را بدهند.
به علت گرانی و ترافیک کاری، ارتباطات خانواده ها کم رنگ شده است. بعضی از خانواده ها در برابر این تغییر برنامه هفتگی دعایی را گذاشته اند و پذیرایی مختصر!این یعنی عملکردی درست در برابر یک تغییر.
در دوره ای که چپاول مردم امری عادی است یک بچه یزدی خیلی راحت می تواند بگوید : من نان حرام نخورده ام.
مبنای شما برای تغییر چیست؟! هر تغییری درست است که از نظر عقلی قابل قبول و از نظر شرعی قابل تایید باشد.
آقای شریعتی می گویند: ایدولوژی اسلام نه واقع گرایی است ونه آرمان گرایی بلکه حرکت از واقع گرایی به آرمان گرایی است..و ... برای اعمال تغییرات باید چنان سریع عمل کرد تا فرصت از افرادی که خواسته ویا ناخواسته باعث انحراف می شود گرفته شود.
از دید گاه من ،بهتر است ما رفتار خوب گذشته خود را حفظ و رفتار اشتباهمان را ترک کنیم.(هر چی یاد گرفتم مینویسم.)
من فرهنگم را دوست دارم. من مردم شهرم را دوست دارم.دوست دارم وقتی فرزندم بزرگ شد ،بتواند پاک کنی را پیدا کند که روی آن نوشته باشد ؛من از پاک کنتان استفاده کرده ام راضی باشید ؛ افتخار کند از اینکه با چنین مردمی زندگی می کند.
من می خواهم فرزندم با افتخار پلاستیک غذایش را تا کند و در کیف خود بگذارد و بگوید فرهنگ اقتصاد یزدی! فرهنگ بهره وری!
چه باید کرد؟!
من خنگ نیستم فقط بعضی وقت ها فکر نمی کنم. همین!![]()
![]()
شما وقتی رو آسفالت آب وایساده چه کار می کنید!!؟؟
خوب یا از جایی که آب نیست می روید...یا در قسمت کم عمق پا تون را می ذارین و رد می شین...تو دانشگاه یه قسمت آب وایساده بود من شبیه سازی کردم پام را گذاشتم در قسمت کم عمقش۱۰سانتی متر پام توی گل فرو رفت یادم رفت تو شبیه سازی تفاوتش را در نظر بگیرم......![]()
من خنگ نیستم!!!!!![]()
وقتی من خواب بودم با کمک داداشش اتاق من را تمیز کردند.وارد اتاق که شدم کلی خوشحال شدم ،بغلش کردم و بوسیدمش کلاس اول دبستان بود ولی...
گفت خاله یه چیزی بپرسم؟! گفتم: خب! گفت :این که روی میزت نوشتی یعنی چی؟!" خودت باش نه اونی که بقیه می خوان باشی"! گفتم: سخته برات فهمش،بزرگ که شدی برات میگم باشه! گفت باشه ورفت.
فرداش دوباره اومد و گفت: خاله بگو ببینم می فهمم یا نه! گفتم اگه تو خیابون یه آقاهه بگه بزنی تو صوذت یکی میزنی؟! فکرش کرد و گفت نه.
گفتم یعنی همین.خودت فکرش کن ببین درسته یا نه،بعد کار درست را انجام بده و برات مهم نباشه بقیه چی میگن!
گفت: این که کاری نداره!و از همون روز...
خواهرم میگه اینم مثل تو یه تختش کمه!!!!
توی کلاس معارف بودیم
من با دستام بازی میکردم....................... دوستم گفت:نکن زشته!
بش لبخند زدم.....................................دوستم گفت:نکن زشته!
پام را روی زمین تکون میدادم...................دوستم گفت:نکن زشته!
بعد کنفرانس من تپ تپ دست می زدم!...........دوستم گفت:نکن زشته!
از طرف پسرا چرخیدم تا با دخترا حرف بزنم....دوستم گفت:نکن زشته!
آروم با میز ضرب میزدم..........................دوستم گفت:نکن زشته!
با انگشتام براش رقص بررخ ای انجام می دادم...دوستم گفت:نکن زشته!
بم گفت:زندگی برای تو خیلی سخت نیست؟! من گفتم:نه، من که انجام نمیدم.
گفتم برای تو سخت نیست؟! او گفت:نه ، عادت کردم
نمی دانم از کجا شروع کنم .همین که برای هر شماره از مجله 2۰۰۰۰۰ تومان از طرف مدرسه بمون داده بودن خیلی بود!ما هم تمام سعی خودمون را کردیم! ده ها برابر وقتی که من برا ی بلاگم گذاشتم را صرف مجله مدرسمون کردیم. مجله واقعا خوب بود .در حد دبیرستان تیزهوشان و یا فراتر در حد یه مجله دانشجویی! این را من نمی گم کسایی که خونده بودن میگفتن!
پسر یکی از معلمای ما که از شریف دکترا گرفته بودن پس از دو سال خونده بودند و گفته بودند خوبه!
ما مجله را به خاطر بقیه نمی نوشتیم! نوشتن و فکر کردن را دوست داشتیم. ما از مدرسه مون انتظار نداشتیم برامون پروتون بخره و یا سکه ! ولی انتظار داشتیم یه روز جلو جمع ببرتمون بالا وبگه خسته نباشید! فقط همین!
متن بالا را نوشتم چون می خواستم بخونید . نوشته بالا تاثیر گذاره !کسی ندونه . فکر می کند مدیر ما چه آدمی...بود !
درحالی که اینجوری نیست . من به علت عصبانیتم این جوری نوشتم !
من باید این جوری بنویسم که مدرسه ما برای پژوهش اهمیت بسیاری قائل بوده وهست !چنان که در هر کجا که ما احساس نیاز در مبحثی حتی غیر درسی می کردیم . برای ما هر کلاسی را دایر می کرد . من ودوستانم در مجله فعالیت می کردیم وایشان بسیار حمایت می کردند . البته چه بهتر بود که ایشان حمایت وپشتیبانی خود را در جلوی جمع نیز ابراز می کردند .
حالا ببینید سبک واقع نگری دو متن چه قدرمتفاوته!
متن اولی جذاب تره! دادکشیدن همیشه جالبه !
ولی به چه قیمتی . به قیمت آبروی یه سازمان یا فرد ؟!
حد فاصل بین دو نوشته 5دقیقه بود !مواظب 5دقیقه های زندگی باشیم.
سرما
هر وقت به بچه های دبستانی نگاه میکنم،می بینم که خیلی کوچولواند، یادمه کلاس اول دبستان بودم ،زمستان بود و هوا خیلی سرد.
زمستان یزد به علت نبود رطوبت فوقالعاده سوزناکه. راه طولانی بود و من پیاده میرفتم مدرسه. یادمه خواهرم تازه عروس شده بود و پول کلفی نداشت، من کاپشن داداشم را می پوشیدم. یادمه دستام ترک ترک شده بود و از بعضی از ترکاش خون بیرون می اومد. دستام می سوخت. یه بار کل مسیر را گریه کردم.
اینها را نگفتم که دلتون برام بسوزه !نه!!!!
این را گفتم تا یادم بمونه هنوز هستن کلاس اولی هایی که هوا براشون خیلی سرده. من اصلا مینویسم تا وقتی چیزی را میبینم از دیدن آن تعجب نکنم، یادم بیاد گذشته خودمه! اون وقت راحت تر میتونم کاری که لازمه را انجام بدم.
![]()
![]()
![]()
فرهنگهای فراموش شده!
یه چیز جالب!توی تیز هوشان،اکثرا وضع مالیشون از متوسط بالاتره!پولدار بودن یه خصلت هایی را به همراه دارد،ارادی یا غیر ارادی! خوب یا بد!
توی نمازخونه دانشگاه بودیم،من و دوست جدیدم،کیسه نونش را آورد بیرون، تعارف کرد و با هم خوردیم> وقتی تموم شد،پلاستیکش را گذاشت توی کیفش، خندید و گفت، فرهنگ اقتصادی یزدی، دفعه سوم و چهارمه که استفاده می کنم!
منم خندیدم!این مثل منه!منم مامان و مامان بزرگم می گن پلاستیکت را دور نیانداز،دفعه بعد استفاده کن!اسرافه!
خیلی چیز ساده ایه،خیلی ساده. ولی ایدلوژی یه شهره!
ما از اول دبستان یاد می گیریم،پلاستیک ارزش مادی نداره، ولی تا پاره نشده دور نیانداز.
ولی همین دوست من،روز تولدش،ده دوازده نفر را میهمون کرد.
رفتار سنتی+روشن فکرانه+عاقلانه
یکی از دخترای کلاس ،برای یکی از دیگه از بچه های کلاس SMS زده بود و گذاشته بودش سر کار. که من تو دانشگاه با شما آشنا شدم و ....
اونم نامردی نکرده بود،زنگ زده بود به شماره تلفنش، الو را گفته بوده و داده بدده داداشش!
به نظر من کارش خیلی درست بوده! ای ول بر خورد منطقی!
پله پله تا خدا
تو را به دريا تشبيه كردم، ديدم تو درياتر از دريايي.دريا در كنـار تو فنا مي شود.تو را به شبنم تشبيه كردم،اما پي بردم كه سپيدي شبنم در كنار تو رنگ مي بازد.خواستـم كبوتر عاشـق بناممت،يادم آمد كه كبوتران عاشـق از تو روزي مي گيرند.تو را قطره خون خدا ناميدم، قطره اي كه از خدا آمده و مثل خـدا مهربان، دوست داشتني وعاشقه. از آن روز به بعد، اسم تو را قطره خون عاشق گذاشتم و تو را صاحب دلم كردم تو مقدس تر از همه اون هايي بودي كه من ديده بودم، آخه تو از خـدا بودي.
مي دونـي فكر كه كردم متوجه شدم خيلي وقته كه تو را از يـاد برده ام، هرگز فكر نمي كردم به اين راحتي حقيقت را فراموش کنم.
حالا اومدم تا يه بار ديگه بت بگم دوسـتت دارم ، مثل هميشه منتظرم تا بر من مهمـان بشي اي صاحب خانه دل من مي خوام بت بگم نگـاه تو برام جـام باده است كلام تو شرابه،وجودت مستيـه،براي همينه خيلي ها دوست دارن.
اگه تو از خدا نبودي هيچ كي كنارت نمي اومد ولي تو شرابي،شرابـي كه روح ها را از مستي و خماري به هوشياري مي بره، شرابي كه آدمها را از ديونگي به راه عاشقي مي كشونه تازگي ها فهميدم كه اون باده فروش هم به مستي چشماي تو قسـم مي خوره واون زائر فقط با صداي نيلبـك تو به خواب مي ره، به اميـد اينكه تو رو در خواب ببينـه يا حداقـل يه ذره به تـو نزديك تر بشه تو كه تنها كس شب هاي همه بي كسايي،كاري كن كه هر لحظه به يادت باشم، مي خوام قلـبم با عشق تو خاكسـتر بشه،مي خوام نگام بانگـاه تو حرف بزنه،نمي خوام يه نفر از جنس زمين قلبم را خاكستربكنه كمكم كن بيشتر از اين محتـاج اين خاكي ها نشم، ميخوام به تو برسم، آرزوم اينه كه فقط يه شب گوشه نظري به من بكني دل من از سنگ نيست دل من ازآبه.
ميدوني؛خوب بودن خيلي سخته ولي براي تو هيچي سخت نيست،مي خوام تا من هم مثل الهه صبح پاك باشم، به گناهي آلوده نشم، شايد روزي لايـق قدرداني از محبت هاي تو بشم بذار يكي ديگه از اين زميني ها بت بگه كه ميخواد تو كليد دار قلبش باشي و اجازه ورود كسي را بي اجازه خودت ندي.
امروز مـن هم مث همه اون آدم هاي عاشـق يه گل سرخ با یه قاصدك را براي تو كنار پنجره ميگذارم،تا باد صبا ببينه وبت بگه دختركي گفت:
یه روز دوستم بم گفت می دونی بد ترین سوتی چیه؟! من گفتم نه! اینکه دم تالار ها که صد تا دختر و پسر هستند بخوری زمین.
گفتم: اِِِِِ ، خوردی زمین؟! گفت :آره، یه بار، گفتم :میخواستی پسر های مردم را دید نزنی!حقته!
چند روز پیش بعد از کلاس داشتیم میرفتیم خونه. پسرا از ما جلو زدن .
منم گفتم بیا از سمت قرینه شون که نمیبیننمون بدویم بریم پایین.
دقیقا جایی که به هم رسیدم گرمب 5 پله لیز خوردم و افتادم. اولین چیزی که یادم اومد حرف خودم بود. نشستم تو پله و کلی خندیدم!
مامان دوستم گفته بودند: اینقدر پسراتون تحفه اند که به خاطرشون دست و پاتون را می خواید بشکنید!
احساس کردم خیلی بچه ام!
سر کلاس نقشه کشی میز و صندلی ها از هم جداست،صندلی گیر من نیومد، همون لحظه پسر جلویم رفت بیرون. منم خدا خواسته پریدم صندلیش را برداشتم و اصلا به روی خودم نیووردم.
من انتظار داشتم این آقاهه وقتی اومد جیغ جیغ کنه که کی صندلی من رو برداشته مثل خودم! وایسه بگه این حق من بود تو من زود تر اومدم و از این چرت و پرت ها ...
ولی خیلی راحت اومد توی کلاس، جای صندلی خودش را که دید رفت یه صندلی برا خودش آورد،حتی از هیچ کس نپرسید!!! نگاه غضب ناک هم نکرد. من احساس کردم این زرنگی نیست بی تربیتیه!
پسر داییم گفت :معذرت خواهی کردی؟! گفتم: نه! گفت :خسته نباشید!
توی سالن کامپیوتر دانشگاه نشسته بودم. یه پسره اومد بم گفت:کلاس کامپیوتر هست؟!(با لحن استفهام انکاری) من نمی دونستم چیزی نگفتم و نگاه کوتاهی کردم.
دوباره گفت:کلاس کامپیوتره(با لحن خبری و متعصبانه و تحکیم کننده)
یکی همون موقع گفت: هنوز نه
منم بر گشتم بش گفتم:منظورتون اینه که من بلند شم شما بنشینید؟!(با لحن اعتراض گونه واینکه شما پررویید وآروم)
یه دختر نجیب اصیل خانواده دار ... هیچ وقت نباید با پسرا دهن به دهن بشه! ولی من توی این چند سال خیلی سعی کردم تابع بقیه نباشم و خودم تصمیمای زندگیم را بگیرم. نذارم کسی حقم را بخوره و وایسم ...
ولی بعضی وقتها جمع و تشخیص همشون سخته!
به نظر خودم اصلا کار اشتباهی نکردم.نمی دونم !
مامان بزرگ ،مامان، بابا،داداش، آبجیها،خاله ها،داییها،پسرای فامیل، دخترای فامیل،دوستام، بچههای وبلاگ همشون کلی نصیحتم کردن که بچه خوبی باشم،ولی من همون جونوری که بودم هستم!
دوستم گفته کاری نکن وقتی خواستن بان خواستگاری بگن:سگه!
شاید سوزناکی انوار خورشید، گوشه ای از جهنم را تداعی می کند.
از اول بگم صدای رادیو ضبطتون را بیارید پایین. زیاد هم تند نرید.اینجا خفن جریمه مینویسن.روی سر در اصلی شهر نوشته به شهر دارالعباده یزد خوش آمدید.پس از رد شدن از سر در اصلی شهر شما به سالن مجالس عروسی میرسید.تالار یزد.خیلی دوست داشتم ببرمتون عروسی یزدیها.می گم چه خبره!هیچ خبری نیست! البته تالار یزد چون باکلاس تره آدم هاش هم با کلاس ترند.
ولی به طور کلی توی عروسی ها غالبا هیچ کس کروات نمیزنه!مردها فیلم میبینند و می خورند. خانوها حرف می زنند و می خورند!![]()
ولی از جهیزیه عروس یزدی بگم که کمر آدم را می شکنه!اینقدر به دختر چیزی می دن که آدم شاخ در میآره.یکی از فامیلای ما ازدواج کرده بود عروس فقط 18 تا بالشت داشت! وحشتناکه!
دختر یزدی فوق العاده سازگاره. خیلی گوش به حرف کنه و اصلا اهل عق و عوق نیست! موقع کادو دادن به عروس هم، فامیلای نزدیک یه سرویس میخرند شونصد تیکه می کنند و هر کس یه چیزی میده! حرف کادو دادن شد، یزدی ها اصلا اهل جشن تولد و سالگرد ازدواج گرفتن اصلا نیستن!![]()
خیابان قیام و اطرافش پر از مکان های دیدنیه!
پر از بناهای خشت وگلی! در اینجاست که یزد اصیل را می شناسید.شهری که ارزش آن فقط به مردمشه!
یزد از نظر آب و هوایی هیچی نداره! کل یزد را می شه به شهر قنات وقنوت وقناعت خلاصه کرد.
یزدی ها ملتی مایه دارند!
که اون را از تلاش و قناعت خود گرفته اند. یه یزدی اصیل راحت می توو
نه بگه که من نون حرام نخوردم.
انسانهایی آرام و خونسرد و گاهی خشن با نظام خاص خانوادگی فوق العاده جالب. غیرت و عشقی بی زوال.![]()
پدری که محور اصلی است و همه دور اون در حال چرخشو تبعیت،یه یزدی اهل کار ،زن و بچه است.اکثر وقت تفریحی خود را در کنار خانواده هستند. محافظه کارند و اهل ریسک پذیری نیستند. همین فرهنگ و تربیت خانوادکی گاهی مانع از افراط روابط خانوادگی هم می شود. ولی همین فرهنگ باعث می شود که نسبت به مناطق دیگر دنبال کار خلاف بروند. در فرهنگ ما یه پسر غریبه حق نداره دختر را به اسم کوچک صدا بزند،
مگر اینکه غریبه بناشد! پدران یزدی گاهی حتی برای ادامه تحصیل اجازه خروج را به فرزندانشان نمیدهند.![]()
یزدی ها فوق العاده ساده اند.اگر شما حرفی را بشون بزنید خیلی راحت قبول می کنند. البته نه بازاری هاش!اگه بت اعتمادکنند بسیار راستگو و صمیمی اند.
اینجا همه زیر ذربین همند.همه مواظب کارهای بقی اند و خیلی زن هایش خاله زنک بازی در می آورند. ![]()
دوره جوانی در یزد بسیار کوتاه است،ملت یا بزرگند یا بچه! تابستون اکثر بازاری ها بچه هاشون را می برند بازار تا کار یاد بگیرند. وقتی توی یزد قدم میزنی مردان اکثرا ریش دار و زنان چادری اند!![]()
این جور به دختر مردم زل نزن! دخترای یزدی زیاد دست توی صورتشون نمی برند، اغلب تا وقت ازدواج ابرو هایشان را بر نمی دارند و آرایش نمی کنند، کلا زیاد کسی تو یزد آرایش نمیکند!
ابتدای بازای خان پر از مغازه طلا فروشیه.در گذشته صنف ها در یک مکان بودهاند تا مانع از گران فروشی شود.طلای یزد مثل خود مردم یزد از درصد خلوص بالایی نسبت به بقیه جاها بر خوردارند.
تعجب نکن در بازار تعدادی از فروشنده ها یه پارچه می زنند به در مغازشون و میروند مسجد!حالا که تو بازاریمدر مورد دخل وخرج یزدی ها بگم که ؛از 100 تومان 60 تاش را خرج می کنند 40 تاش را ذخیره.برای روز مبادا! یه جوکه که می گه :یه یزدی تو کویر افتاده بودهداشته از تشنگی هلاک می شده، میگه خدایا بم کمک کن من به جز تو هیچ کس را ندارم. همون موقعیه کاروان رد میشه و می خواد بش آب بده سرش را که بالا میآرن میبینند یه مشک زیر سرشه، می گن این چیه؟! می گه برا روز مباداست!
یه یزدی 1000 میده به زنش میگه میوه و ماست و نان وسبزی و اینها بخر. اگرم توی بازار یه چیزی دیدی هوست شد برا خودت بخر عیب نداره!بعد آخرش می گه من اینقدر بت پول دادم همش را خرج نکن!
برای همینه که تو یزد از هر مغازهای بانک بیشتره!ولی با همه این بد گویی ها ، یزدی ها حتی با توریست هم گران حساب نمی کنند. بر عکس اینکه می گویند پول دوستند. این بازاری ها آدم های جالبی اند، با اینکه اینقدر پول جمع میکنند، اکثرا خمس مالشون را می دهند.
بتون پیشنهاد می کنم، اگه یزد اومدید حتما یه روز صبح نیم ساعت روضه برید. روضه صبح با شب خیلی فرق می کند.همه پیرمرد و موسفید و سحرخیز بازاری و اکثرا آدم های واقعا خوبی هستند.همونجا هم صبحانه میدن باقلیون.
اکثر بازاری ها صبح میروند روضه و به حرف های روحانی گوش می دهندو با... .
بابام میگه صبح ها من همیشه من مهمون امام حسین هستند.
توی یزد پول توجیبی تعریف نشده!شما هر وقت پول خواستیدمیروید به مامانتون می گید،در چه موردی و چه قدر!!...اینجا هفته ای کوفت هم به آدم پول توجیبی نمیدن ولی خداییش خوب خرج تحصیل بچه هایشون را می دن.
اینجا ساعت ده همه خونه اند ، به خصوص توی زمستون ماشین تو خیابون پیدا نمیشه، وای به حال دکان ها!
توی خیابان قیام پر است از هتل های سنتی فوق العاده زیبا . هر چی بگم کمه پس نمی گم. از وقتی یزد از طرف یونسکو دومین شهر تاریخی و سنتی جهان شده ، پول زیادی را صرف مرمت و باز سازی اینجا کرده اند. کوچه های باریکی که به کوچه آشتی کنان معروف بوده اند با صدای دینگ دینگ چرخی که در آن می چرخد،اون جا همه به هم سلام میکنند.![]()
موزه آب هم مکان جالبیه خونه ای با زیر زمین های چندطبقه که عکس های ازتلاش قنات کنان را در زیر ده ها متر خاک نشان می دهد. توی تابستانم زیر زمین خنکی دارد.از موزه که در میآیید روبروی شما امیر چقماق است.بنای تاریخی بزرگ و ساده .بروید از بالای گلدسته های آن شهر را نگاه کنید آن وقت می فهمیدید که چرا به یزد شهر خشت و گلی می گویند.
توی یزد آتشکدهای است که 1500 سال است که با چوب های زرد آلو و گردو و... اینها می سوزد.آتشی که در بنای زرتشتیان است ولی اتش عشق یزدی هاست. ما با زرتشتیان زندگی مسالمت آمیزی داریم، هیچ وقت در تاریخ یزد نیامده که یه یزدی با زدتشتی سر دین با هم دعوا کنند.لباس مخصوص زرتشتیان تا حدود زیادی تابلوست. جوراب های زرد یا خاکستری با پیرهنی رنگی تا سر زانو، با روسری بلند(مخنعه) . زرتشتیان هم مثل ما مسلمانان بناهای بسیاری را به صورت موقوفه ساخته اند.مثل میدان مارکار، مدرسه مارکار،بیمارستان بهمن وخیلی دیگه.
در یزد تفریح زیادی نیست،جمعه های بسیار ساکتی دارد.اکثرا خونه بی بی می رن.عده ای می گویند که یزد شهر غمگینی است ،چون مردم اینجا خوشی بلد نیستن.این 4 تا 5 ساله وضعیت بهتر شده ولی هنوز در برابر شهر های دیگه نه.
کل و هم 4 سینما داره ولی فرهنگ اینکه بابا دست بچه را بگیره ببره سینما اصلا وجود نداره!
بقیه اش را بعدا می نویسم.
خوبید؟
شاید من دیگه نتونم منظم بیام اینترنت . این پستم را نیز دارم از دانشگاه انجام میدم.
چرا چون قبض تلقنمون اومده . احتمالا کامپیوتر دو در می شه!![]()
خب دیگه بابا من هم اینجوریه!![]()
خب زندگیه با فشاراش!![]()
ممنون از اینکه همراهم بودید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه چیز فوق العاده جالب
!یه خانوم پولدار بیوه با داشتن سه فرزند در سن 28 سالگی از یه پسر 25 ساله در حضور جمع خواستگاری کرد. و میگوید اجازه دهید من کنیز شما شوم چون شما به تمام خوبی ها آراسته اید
.خانوم خدیجه وآقا محمد(ص) پیامبر خودمون بوده
!فکر کن
!!!!تو تاریخ اومده که وقتی پیامبر در حرا به عبادت مشغول بودن،خدیجه روزی 3 تا4 دفعه میرفته پیششون بالا کوه!خانم35_40 ساله
!دمش گرم. نه بابا دمش گرم.در دنیای امروزم هنوز این ازدواجها جا نیفتاده ،با اینکه ادعامون می شه خیلی شعور اجتماعیمون بالاست! ازدواج پرنسس دایانا را یادتون نیست که می گن دلیل مرگش شاید همین ازدواج بوده.(ملکه انگلیس بود که از همسرش طلاق گرفت و با عربی ازدواج کرد و بعد از چند وقتی در حادثه رانندگی کشته شد
.)چند سوال و چند جواب: پیامبر به خاطر پول با خدیجه ورش داشته
!!خوب می دونیم که قدرت ما و انبیا یکسان نیست.وقتی عیسی مرده را زنده میکنه پیامبر نمی توانست به خدا بگوید برکت تجارت ما را زیاد کن پولدار بشم
!دخترا یاد بگیرن بیان خواستگاری! محمد (ص) یه چیزی داشته که لایق خواستگاری رفتن باشه
.سوال: چه جوریه که خدیجه در سن 28 سالگی و دخترش در سن 9 ازدواج می کنه؟!در حالی که در یه جا و در یه قرن زندگی می کردند.اختلاف نسل که دیگه نبوده
!البته روحانی وقتی این مساله را مطرح کرد بیان کرد که خدیجه دوشیزه بوده و دخترانی که به او نسبت می دهند از خواهرش هست. البته من احساس کردم شاید افت کلاس داشته براشون که بگویند پیامبرشون با یه خانم ازدواج کرده ، من اصلا نمی دونم ولی اگر خانوم بوده ، خیلی پررو اند که این جوری تحریف کنند.این ضعف پیامبر نیست این شعور پیامبره
!در ضمن پیامبرتا وقتی خدیجه زنده بود با کسی دیگه ازدواج نکرد. گویی
.من الان یه علامت سوالم
!خیلی با حاله
!به مناسبت وفات خدیجه ،همسر نبی
اون طور که ما شنیدیم اختلاف سنی پیامبر و حضرت خدیجه خیلی بیشتر از 3 سال بوده مثلا حدود هشت، نه، ده سال. که این خودش برا من یکی خیلی جالبه. یه چیز جالب و دست نیافتنی دیگه (امروزه دست نیافتنیه) این که خدیجه بعد از ازدواج تمام اموالشو بدون هیچ چشم داشتی میبخشه به حضرت محمد و وقتي هم كه محمد اموالشو بذل و بخشش ميكنه نه اين كه بهش گير ميده بلكه اونو به قول خودمون تشويق هم ميكنه. نكته جالب بعدي اين كه خديجه يه بزرگتر داشته(فکر کنم عموش بوده) که با این ازدواج مخالف بوده چرا که خدیجه خواستگارهای خیلی پولداری داشته که حاظر بودند برای خدیجه چندید کنیز و نوکر و از این جور حرفا بگیرن تا اون دست به سیاه و سفید نزنه ولی
...تو ایستگاه اتوبوس بودم، سرویس دانشگاه اومد، پر از پسر بود،روی تموم صندلی ها و در میان صندلی ها وایستاده بودند هنگامی که وایسا دخترا(50 تایی) رفتن سوار بشن دیدن هیچ تا دختر توش نیست برگشتن!![]()
من با سه تا دیگه سوار شدیم!یه اتوبوس پر پسر با 4تا دختر.![]()
![]()
به نظر خودم کار اشتباهی نکردم!آدم باید وقت خودش خوب باشه،سوار شدن هیچ ربطی به خوبی نداره!![]()
شما چه جوری فکر می کنید؟
...................................................................................................................................
من یه موش آزمایشگاهیم
یه پسری هست تو کلاسمون نگاش بد نیست، ولی چند روزه بدجور طلاقی نگاه داشتیم!نمی دونم کرم از خودم بود ویا غیرارادی بود ، وارد کلاس که شدم اولین ستون ،ستون پسرا بود و بین این همه پسردر یه ثانیه من فقط اون را تشخیص دادم.
آخر کلاس گفتم به خودم نگاه نمی کنی و میری! یهویی به ذهنم خورد خداحافظی دوستام بکنم.سرم را که بر گردوندم دقیقا سه پسرتوی تصویر چشمم بودند، که همون پسره داشت نگاه می کرد.شاید سنگینی نگاه بوده ولی این سنگینی نگاه چیه؟ امواج الکترو مغناطیس ویا غریزه!
چیز مهمی نیست،بی خودی ذهنم را مشغول نکنم.
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
ذوق مرگ شدم این همه کامنت را با هم دیدم! تازه کامنتاش همه نظر بود هیچ کدومش الکی نبود.![]()
![]()
![]()
![]()
مرسی
در جواب کامنتها:
خانمم ها راننده نمی شوند " داداشم میگه: چَشاشون رُ مِبندند و دور مِزنند."
فکر نکن مریم مقدسی " من مریم مقدس نیستم ولی دوست دارم شبیهش باشم."
چرا اینقدر موضوعات تکراری "آخه این وبلاگ خبری نیست، وبلاگ دست نوشته های من هست در مورد اندیشه ها و احساسات من وچیزهایی که ذهن مرا در الآن مشغول کرده ،نه هنر نه سیاست نه اقتصاد نه دین نه اجتماع ،مخلوطی از همه این هاست ."
چه جور گفتید هیچ کی دانشگاه درس نمی خونه! همه که دارن می خونند!از این به بعد احتمالا فقط چهارشنبه و پنج شنبه آپ می کنم.
در ابتدای دوران دبیرستان بودم که از خودم پرسیدم امام علی عاشق حضرت فاطمه شد و یا حضرت فاطمه عاشق امام علی شد؟ یا به بیان دیگه کدوم اون یکی را جذب کرده، یا به قول غربی ها کدوم شمشیر آخته را تقدیم کرده؟! ویا اینکه اجبار پدر زن بوده!!
درپایان دوران دبیرستان وقتی نگام به سوالم افتاد از پررویی و شیطونی خودم خنده ام گرفت . دختر داییم می گه اول یکی عاشق میشه بعد اون یکی را جذب میکنه.
ولی الان جوابش را میدونم هیچ کدام و هر دو!!!
امام علی هم مثل بقیه آدم ها مطمئنا یه همسر آرمانی برای خود میخواستند.همسری که صفاتx, y,... را داشته باشد.امام علی میدونستند که هیچ گس به جز خدا نمیتواند اون همسری را که او می خواهد را به او نشان بدهد، در ضمن می دانسته اند که با اینکه در خانه پسر عمویشان بزرگ شده اند ولی با همه اینها اطلاعات کافی ندارند.اگر ایشان سالها هم در منزل محمد (ص) زندگی میکرد نمی توانست تمام راز و رمزها و خصوصیات فاطمه (س)را بفهمد حتی اگر IQشون 200 باشد و از کجا معلوم که آن همسر ایده آل ایشان باشد. برای همین بهترین کار را کردند در کنار عقل کمک از خدا!
به خدا گفتند: خدایییییییییییییییییییییی ،من که اینقدر دوست دارم .شما که اینقدر دوسم داری نمی خوای که من تنها باشم؟! من که نمیدونم کی خوبه کی بده!آدم ها هم که تغییر می کنند ، من که نمی دونم کدومشون حرفشون با عملشون یکیه! ذهن منو روشن کن! یه همراه مناسب برا من پیدا کن.
به نظر من در آن زمان حضرت فاطمه به علت آگاهی و تعلیمات اسلامی می دانستند که قادر و دانا به هر چیز مخفی خداست، برای همین وقتی پیامبر گفت خدا علی را برای تو انتخاب کرده، قند تو دلشون آب شد!
چون مطمئن بودند که علی از نظر خدا تایید شده است.(تا حدودی) و نسبت با بقیه با ایشون سنخیت بیشتری دارد.البته باید این نکته را توجه داشت که مجبور نبودن حرف خدا را بپذیرند.فقط یه پیشنهاد بود.
پیوندشان مبارک
داداش من میگفت: نه بابا ، این مال امام ها و معصومینه . من میگم خدا مال همه هست. خود خدا گفته من به همه شما کمک می کنم ، حرف خدا که دروغ نمی شه، می شه؟
من نمی خوام خرافات تحویل بدم، ولی به نظر شما کدومش با عقل جور در نمیآد؟ من جواب می دم. مگه شوهر پیدا کردن برا خدا کاری داره!
سلام
داداشم داره میره دهات!
من داداشم رو میخوام.
حالا دیگه کی مواظبم باشه؟!
کی هوامو داشته باشه. سر مراسم آبغوره گیری کی دعوام کنه. ![]()
![]()
داداشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
داره میره سر بازی.
من دیگه باکی بازی کنم!![]()
همیشه وقتی چیزی رو از دست میدیم ارزش اون را می فهمیم. ![]()
شاید بگید راحت شدی با این داداشت! ولی وقتی بدونی برادرت اگه حرفی میزنه ،محدودت میکنه به علت آگاهیشه و نه از تعصب وجهل. اون وقت فکر اینکه کسی نیست تا راهنماییت کنه اذیتت میکنه.
به خصوص اگه با پدر و مادرت 50 سال اختلاف سنی داشته باشی و حرف هم را نفهمید.![]()
من داداش خودم را می خوام.![]()
![]()
![]()
گفته بیا منشیم شو ناهار هم بپز ماهی 100 میدم! عمرا برم تو ده زندگی کنم.
میخواد بره توی این فرصت درس بخونه. بره.من اصلا ناراحت نیستم.![]()
من این چند روز خیلی عصبانی بودم.یکی چون به خاطر اشتباه در باورهام نتونستم رتبه خوبی بیاورم و دیگری اینکه به علت بیماری مادرم شبانه قبول شدم. روزی که قرار بود برم دانشگاه اینقدر گریه کردم. کاش، کاش من اون زمون پولم را هزینه میکردم برا آرامشم! ولی من نمی فهمیدم و کسی بم نگفت.امروز که برای سحری بیدار شدم به زور خوابیدم یاد سحر پارسال افتادم که چقدر درس خوندم و چقدربد نتیجه نگرفتم.
وقتی داداشم دید گفت:من وداداشت هر دو دانشگاه رفتیم. فرقش تو اینه که من سراسری بودم اگه می افتادم می رفتم یه بار دیگه میگرفتم ولی داداشت چون آزاد بود درس می خووند که نیافته برا همین درسش بهتر من است. عیب نداره تو اگه نصف دبیرستان درس بخونی شاگرد اولی. ولی من هنوز با این قضه کنار نیامده ام.
......................................................................................................................................
امروز روز اول دانشگاه من است.من از با کلاس های کلاسمون هستم! اکثرا با چادرند در حالی که من فکر می کردم مانتویی خواهند بود!کلاس در سکوته،
یه چیز جالب یه سوالهای خیلی تابلویی را دخترها با هم جواب می دادند و پسرا ساکت نگاه می کردند! اگه داداشم بود حتما می گفت که دختر ها از بس می خوان حرف بزنند دیگه فکر نمیکنندولی پسرا وقت خودش حرف می زنند. دخترا الکی الکی می خندیدند. ولی پسرا وقتی دخترا ضایع می شدند می خندیدند. هر کس رد می شد یه نگاه تو کلاس می انداخت و می رفت.
درسته میگن فرهنگ ها عوض شده نمونه اصلی آن کثرت دختران در محیط دانشگاه و گاهی اعتماد به نفس آنها... پر رویی ...و در آخر یکی از پسرا سوال مزخرفی پرسید که خیلی ناراحت شدم .
دیروز اعصابم خیلی از دستت خورد بود،کلی می خواستم بات دعوا کنم و کردم ولی وقتی خواستم بنویسم محافظه کار شدم. یه جورایی خوشم نمی اومد جلو بقیه بات این جوری حرف بزنم و شاید ترسیدم از قضاوت بقیه، و شاید می دونستم حرفام اشتباست نخواستم بگویم.وقتی آدم تو دفتر خاطراتش مینویسه میدونه مال خود خودشه. ولی وقتی اینجا می نویسی گاهی مجبور میشی جواب بدی! لااقل به خودت، شایدم من زندگی را زیادی سخت گرفتم.
اینا برا توست.
چی بت بگم؟! می خوای بت بگم که چقدر اعصابم از دستت خورده می خوای بت بگم که اگر کنارم بودی...
آخه چرا با من این کار را کردی ؟من بازیچه بودم!!!این بود قول هایی که داده بودی!!من به تو اعتماد کردم با تمام وجود، ولی تو از اعتماد من سو استفاده کردی.در بدترین موقعیت،تو دوست خوبی نیستی!امشب احساس کردم که خیلی ازت بدم میآد. احساس کردم ازت متنفرم.من چی کارت کردم؟!غیر از این بود که سعی کردم برات خوب باشم!به حرفات گوش بدم!چرا با احساسات من بازی کردی؟! تو که خوب می دونستی من طاقت ندارم. چرا کسایی که اینقدر دوست دارن را اذیت می کنی؟!
بعضی وقت ها از تو هم خسته میشم.
این کاملا طبیعیه که همه حوادثی در زندگی براشون پیش اومده، خوب یا بد،با شدت کم و زیاد.
به نظر من این طبیعیه که هر دختر و پسر جوانی در زندگیشون به هم علاقه مند بشن.چون عشق یه دنیا جدیده! حداقل برای اینکه تموم روحت را به پای دیگری بریزی. خب یا می رسی یا نمیرسی! این ماییم که با عقلمون پل میذاریم برا حرکت آینده.
من می گم اگه نرسیدیم شاید بشه ،یعنی می شه با عقلانیت بیشتر به زندگی ادامه داد ،من خودم به نظرم برا تجربه کردن علاقه مند شدم. فقط مشکل این بود که لقمه ام ده ها برابر از خودم بزرگتر بود.ولی الان فکر می کنم یه زندگی عاقلانه تضمین کننده یه زندگی عاشقانه موفقیت آمیزه.به نظر من کسی که به فردی علاقه مند میشه. یه بار در موقع جوانه زدن این عشق به دنیا میآید یک بار هم موقع فارغ شدندر آخر از کسایی که بم کمک کردن تا این ماجرا را فراموش کنم ممنونم. دوستم، برادرم...
به نظر شما من اگه به همسرم بگویم چی کارم میکنه؟
در آینده تحقیرم میکنه؟
سلام وسلام
امروز نتایج کنکور اومده .با رتبه 6000 .رتبه اش تحقیر آمیزه!
جواب تلاش من این نبود،حیف شد یه موقعیت خیلی خوب را از دست دادم، خیلی الکی الکی...
به دلیل باور اشتباه و مسخره خودم.
به دلیل بی خیالی خودم
غرور ...
نداشتن برنامه
بریدن بعد عید(من از شهریور تا عید را خوب خوندم ولی...)
حرف بابام(من نمیذارم بری تهرون حتی اگه شریف باشه!)
مریضی مامانم تو یه ماه آخر و ملاقات های هر روز عیادت کننده ها
همه اینها دلیل بود ولی هیچ کدومش قانع کننده نبود وقتی پسرونه مدرسه مون از 60 تا 45 تا زیر 1000 داشته
آدم بدونه که میتونه و نکنه خیلی خیلی بده.
من پسری را میشناختم که تعداد روابط نامشروعش را نمی دانست.او می گفت همه دخترا حتی همسر آینده او زنا کاره و من سکوت کردم سکوتی در برابر مرگ...
خوبی چیه؟ خوب کیه؟
در جواب یار وبلاگی قسمت هایی از کتاب س.گ.ل.ل از صادق هدایت را براشون مینویسم.
امروز بیست هزار سال است که انسان روی زمین پیدا شده و در تمام این مدت آدمیزاد کوشیده و با عناصر طبیعت جنگیده و فکر کرده تا نواقص طبیعت را رفع بکند و دلیل و منطقی برای زندگی پیدا بکند.
امروزه همه عقاید،مذاهب و همه فرضیات بشر سنجیده و آزموده شده ولی هیچ کدام از آنها نتوانسته آدمیزاد را خوشبخت،راضی و آسوده بکند.امروزه با وجود اینکه همه قوای طبیعت بازیچه و دست نشانده آدمیزاد شده از قعر دریا تا اوج آسمانها دیگر رمز و اسراری برایمان باقی نگذاشته و از قوایی که ما را احاطه کرده استفاده های بزرگ می کنیم،ما نند به کار بردن انرژی آبها و نور خورشید. امروزه با اینکه هر گونه آسایش از حیث خورد و خوراک و پو شاک و خانه و شهوت و گردش در دست رس همه مردم است همانچیزی که که پدران ساده ما همیشه آرزویش را می کردند و بهشت خودشان را مطابق همین آرزو تصور میکردند،در سایه علم و تلاش انسان برای همه مردم میسر شده است.سرما ، گرما،پیری ،دیوانگی، ناخوشی...جنگ، کشتار، رقابت بین طبقات حتی جنایت و دزدی همه این ها را ترقی علم از بین برده است و همه دشمنان بشر را مقهور کرده است، ولی بدبختی دیگر،فکر مردم به همان تناسب ترقی کرده است.در سه هزار سال پیش یک نفر آدم معمولی که به قدر بخور ونمیر و لباس خودش پول در میآورد.یک زن،یک خانه و یک مشت خرافات داشت.خوشبخت بود و در کثافت خود می غلتید و شکر خدایش را میکرد تا بمیرد.این زندگی تنبل و خوش گذرانی قدیم را امروزه علوم امروزه علوم هزار برابر عالی تر و بهتر برای همه فراهم آورده است.امروزه در تحت مراقبت چشمهای الکترونیک با جزیی توجه در گرم خانه های مخصوص میلیون ها خروار میوه ،گندم ،سبزی ما را از هر گونه رنج و زحمت بیهوده بی نیاز کرده است. جوانی ابدی مهیا شده، نواقص صورت رفع میشود،سن بی اندازه زیاد شده،زن و عشق برای همه میسر است. زمین برای بشر کوچک شده .امروزه بشر این کشمکش را فتح کرده و به آنچه آرزو میکرده رسیده است.ولی از همه این ترقیات مهم تر فتح بزرگ آدمیزاد ،فتح خرافات،آزادی افکار،ترقی فکردر طبقات مختلف است.پس از این قرار انسان باید خودش را خوشبخت ترین بداند .آیا این گونه است؟
برای این درد فلسفی که خیام از آن نالیده است . هنوزم مینالیم. و هنوز نه علوم و نه عقاید گوناگون و نه فرض های فلسفی نتوانسته اند مرهمی بگذارند.
و این جاست که دین وارد میشود. وآخرین دین الهی- بدون تحریف- پاسخ میدهد.
چرا جوانان از دین زده شده اند؟
به نظر من:عدم آگاهی کافی/ کم بود اشخاص آگاهی دهنده مناسب/رعایت نکردن بطن دین در جامعه/انبوه بودن رسانه ها/ غرور خودمان/عاددی شدن گناه/عادت کردن به نصایح تکراری/پذیرفتن هر چیزی /رشد اطلاعات و عدم تشخیص درست ویا غلط/اکثر ما عادت به فکر کردن نداریم/...
در جواب اسی خان:
دختری میگفت من حاضر نیستم با مردی ازدواج کنم که قبل از این یه جا دیگه خواستگاری رفته! ولی به نظر من خیلی احمقانه است. همون جور که یه دختر از میون چند نفر انتخاب میکنه خب یه پسرم حق داره از میون چند تایی بهترین را انتخاب بکنه.شانس موفقیتم بیشتر میشه.
این حق تو که برای ادامه زندگیت بهترین همسر را برای خودت انتخاب کنی؟ مگه چند دفعه میخوای ازدواج کنی؟ کی قراره مسولیت زندگی تو را بر عهده بگیرند به جز خودت؟ پس باید دنبال یه همراه خوب باشی کسی که دیدگاهش ،هدفش و راه رسیدن به هدفش با تو نزدیک باشه و گاهی منطبق باشه تا در کنارت باشه نه مقابلت.
من هم داداشم بزرگه و میخواد ازدواج بکنه.در اینترنت موفق نبود من پیشنهاد میکنم که شما یه برگه برداری و خصوصیات همسر آرمانیت را بر حسب اولویت بنوسی بعدم بده دست مامی تون بگید این جور دختری را اگه پیدا کردید من میآم خواستگاری(میدونی که 70%از ویژگیها را داشته باشه خوبه). اگر هم میبینی نمیتونند بده دست زن دایی ، زن عمو یه کسی دیگه. تو بگو میخوای ازدواج کنی شماره ها سرآزیر میشه!
بعدشم شما میرید میبینید .حداقل ظاهرش،رفتارش ،اگه خوشتون اومد چند روزم تعقیبشون میکنید و اگه میخوای ببینی همسرت چقدر حالیشه چند تا سوال سخت ازش بپرس.
داداشم یه دفعه گفت نمی شه
IDبدن عروس؟ من گفتم ضایعه.خودتم حواست باشه اگه پیدا کردی به مامانت معرفی کنی.یادت باشه قرار نیست هر دختری تو را بپسنده و قرار نیست هر دختری لیاقت تو را داشته باشه!
دختر داییم میگه: مهم نیست آدم چند تا خواستگار داره ،مهم اینه که بهترین را انتخاب کنه!
تو
TVیه پسری میگفت همراه خانواده عروس رفته مسافرت تا اخلاقش را بشناسن.برا پیدا کردن عروس سه چهار تا از خانوادش رفته بودن . جایی که همه OK داده بودند را پسره را برده بودنند.روانشناسی می گفت هر چه زودتر ازدواج کنید به نفعتونه. به شرط اینکه از هول حلیم نیفتید تو دیک.
انتخاب عاقلانه کن برای زندگی عاشقانه!
در آخر هم از خدا بخواه حقایق را بت نشون بده
امید وارم همسری پیدا کنی که حرف های هم را بفهمید و در زندگی همسرت برای توعزیز و اون برا تو یه رفیق خوب باشه.
اگه حتی از یکی از اینها خوشتون اومد لطفا کامنت بذارید. خواهش.
یک پلک آرامش
گفته اند و می گویند نفرین پدر زود میگیرد و زود تر از آن دعای مادر.
گاهی وقت ها دعا ها بدتر از نفرینند.
امروز مادرم گفت:الهی یک نفر بیاید و تو را ببرد و من نمیدانم که این فردی که مادرم برای او دعا میکند کیست و نمیخواهم بدانم.
..............................................................................................................
حکم ابدی
مسلمانان مرا به جرم مسلمانی مجازات میکنند.
جرم کمی نیست ،به اندازه تمام جرمهای جهان
کاش میدانستید روی از جانمازتان رفته است از بس آنها را شسته اید.
...............................................................................................................................
بر باد رفته
چقدر دوست داشتم که گاهی این زبان حرف نمی زد و خفه میشد ،
مثل آرزوهایی که در درونم به خفقان رسیدند.
..................................................................................................................
وصال
تازگی ها یاد گرفته ام دل به چیزی نبندم
گاهی وقت ها قبل از ضربه رسیدن حباب می ترکد.
......................................................................................................................
ناتوان
بعضی افراد از شدت پولداری نمیدانند که چگونه پولشان را خرج کنند و بعضی از شدت فقر.
و این معنای کامل ناتوانیست.
.............................................................................................................................
من
آیا برای خوب بودن دلیلی بهتر از بودن هست؟!
................................................................................................................................
پرده ها را پاره میکنی
شاید می خواهی از پس آن معشوقه عریانت را عریان تر از همیشه ببینی!
............................................................................................................................
در خواب بودم نگاهم کردی ورفتی مثل همیشه
.....................................................................................................................
به ترک هایم نگاه کن تجربه زمین خوردن را دارم.
.................................................................................................................
به چشمان معصوم من اعتماد نکن گاهی وحشی تر از تو میشوند.
...............................................................................................................
گوش فلک از زمزمه های به فریاد نرسیده پر است.
..................................................................................................................
سکوت کردیم سکوتمان را حماقت پنداشتند
زمزمه کردیم آن را با دلایل دروغین پاسخ دادند
پس فریاد زدیم آن گاه گفتند که اشتباه کردیم.
................................................................................................................
من خدای لای دانه های تسبیح را دوست ندارم
خدایی را دوست دارم که در اعمالم جاریست.
...................................................................................................................
بین من و تو او بین من و او تو(بابا چند تا چند تا؟!)
...............................................................................................................
این منم، دختری که شمع مانندآتش گرفت، پروانه سان سوخت وققنوس وار متولد شد
....................................................................................................................
من و تو نه نه هیچ وقت اشتباهاتم راپاک نمیکنم می خواهم بدانی من هم اشتباه کرده ام.
......................................................................................................................
بعضی وقت ها به علی حسرت میبرم، که چاهی برای گریستن داشت
..................................................................................................................
تو می دانی من دختر بدی نیستم و همین کافیست
.................................................................................................................
قطره محبتی که در من به ودیعه نهاده بودی در نبود تو دریایی از مروارید شد
..................................................................................................................
خاموشی لبهایم را مدرکی بر ندانستن ندان گاهی قلم هم از بیان شرمسارست.
..................................................................................................
دیروز
خطا های کودکیم را بر کودکی ام می بخشیدی
و اکنون
خطا های بزرگم را به بزرگیت.
..................................................................................................
خوشا به حال کاغذ هایی که بوسه از لبانت بر می چیدند، خوشا به حال مدادی که در دستان تو نوازش میشد،خوشا به حال کتابی که نگاه تو را هر دم می خرید،خوشا به حال من که در شرار عشق تو میسوزم. خوشا به حال من
.................................................................................................
مکوب بر من صدای تار میآید صدای مرد شب برده سکوت این بار خود نشکست شکاند آن را زنی مرده
.............................................................................................
صدای نفس های پر تنشت میآید بگو نفست در گرو نفس کیست؟!
................................................................................................
مداد شکسته ام را تراشیدم
میخواهم دوباره به دنیا بیایم
سرشکستگی کافیست.
.....................................................................................................
ای آسمان دیگر نبار شب را نمی توان شست.
................................................................................................
سیم های رابط را پاره میکنم
اینجا عطر نفس ها نیز نفرت آمیز است
نگاهها هوسناک
و دستان ملتهب برای هم آغوشی دیگر
...................................................................................
انها دست نوشته های منه،
دختر متفکر
تربیت موفق آمیز من! نمیدونم بعضی وقت ها خوب بودن اجباریه وبعضی وقتها کمک کردن از دید بقیه گناهه. نبوی تو کتاب زهرالربیع خود می گفت خدا را شکر که آدمها خدا نشدن ،وگرنه بدبخت میشدیم!!!
سلام سلام سلام
من دیروز از مشهد برگشتم.جا شما خالی خوش گذشت.به خصوص با جای تازه ای که پیدا کرده بودم.( حرم امام رضا_دارالولایه_مدرسه پریزاد_ اتاق مشاوره) کلی مشاوره روان شناسی کردم ،کلی سوال پرسیدم و کلی جواب دادن.ولی فهمیدم هر چی که اونها ماهر باشن در آخر خود آدمه که باید مشکلش را با کنار گذاشتن قطعات پازل کنارهم حل بکنه درهمین حال مشاوره احتمال خطا را کم میکند. مشاوره تو خانواده ما که مهم نیست بقیه را نمی دانم. در ضمن مجانی هم بود.
مشاوره در زمینه اعتقادی، خانوادگی،ازدواج و مشکلات روانی و... داشتند.کار جدیدی بود دکترها یا اساتید دانشگاه که میخواهند جزو خدام شوند به جای کفشداری یا جارو در محیط کاری خود فعالیت میکردند. که مثل خیلی چیزهای دیگه باید فرهنگ سازی بشه.
هفت هشت تا کتاب هم مجانی بم دادن! قبلا به علت پاسخ دادن جایزه میدادند و اینجا به علت پرسیدن،به این میگن یه رشد عمقی.
وقتی می خواستن آقای ولی نژاد به من کتاب ها را بدن من تپه تپه کنان گفتم میشه به جای کتابها به من یه غذای امام رضا بدید آخه بابای من پیرن بعد چند سالی می آیند مشهد ولی هیچ دفعه این غذا خوری را ندیدن. ببخشیدها.
این بشر چه آدم نازنینی بود،رفت ژوئن غذای خودش را که هفته ای یه دفعه بش میدادن را به من داد.همون جا می خواستم بپرم ماچش گنم ولی دیدم حرم امام رضاست زشته.
نه اینکه عقده برخورد انسانی داشتم خیلی خوشم اومد.بنده خدا 7الی 8 دفعه هم منو ندیده بود. بابام هم جون کاری(کاری نیکو) کرد و یه جعبه شیرینی یزدی برای اون آقا برد. تو کتاب دینی مون خوندم که مردم در صورتی با هم میتوانند متحد شوند که خواسته های خود را کنار بگذارند و به حبل الله که همون اسلام واقعی هست چنگ بزنند. و باور این واجرایش چقدر سخت است.
تازه با یه برخورد جدید هم آشنا شدم.مردی که وقتی باش حرف میزدم اصلا نگاه نمی کرد نه به من که زل میزنم تو صورت طرفم نه او. هر چند من یاد گرفتم ظاهر خوب دلیل بر باطن خوب نیست ولی جالب بود برام.
شب آخری که تو حرم بودم.دم نمازمغرب عشا ، برای همه دعا کردم. از خودم شروع کردم رسیدم به دوستان، فامیل،بچه های مدرسه ،معلم هام و کسایی که بم کامنت دادنودر آخر برا همه.(ایده اش از یکی از کامنتام بود) بدبخت خدا!
من هر وقت دعا میکنم ،احساس میکم تنها نیستم. خدا با منه اگه هیچ کس دیگه نباشه و این لذت بخشه! وقتی بدونی تکیه گاهت قادر و دانای مطلقه!
راستی نتایج کنکور هم اومده، پسرونه مدرسه مون از 60 دانش آموز 45تا رتبه زیر 1000 درشتن.بد شدن البته!!!!!!!!!!!!
من امروز از کافینتی در مشهد مینویسم
بچه ها فردا روز ارزو هاست منو از یاد نبرید.![]()
هر انسانی حقوقی دارد که باید به آن احترام گذاشت.و اگر حقوق فرد و یا جامعه ای را از بین برد باید با او برخورد شود.![]()
ساعت دو نیمه شبه وپیرزنی توی خونه خود خوابیده، سال ها از مرگ شوهرش می گذره،امشب مستاجرش پیششه. جرنگ؛ پیرزن از خواب بیدار میشه، صدای تیک تیک ساعت می آید ، دو باره این دختر بی هنر کاسه ها را شکوند. صدای جیغ دخترک می آید پیرزن می ره تا ببینه چه خبره؟! نور ماه حجاب از تاریکی شب برداشته. یه پسر از اتاق خارج میشه و همراه خود دخترک را می برد.نمیدونه چی کار کنه در خونه هنوز بازه و صدای موتور هنوز می آید. پیرزن میترسد، پیرزن خیلی میترسد.با پلیس تماس میگیرد.
نزدیک های صبح اون دختر با صورتی سیاه ،سبز،زرد وقرمز با دندانی شکسته وارد خانه میشود.در حالی که روی بدنش آثار جراحت های چاقو دیده میشد.او را در خیابان با لباس های مردانه رها کرده بودند.
گویی با شی فلزی بر سرش کوبانده دست ها را بسته و با قمه اقدام به آدم ربایی کرده بودند.این خانم آدم ربا ها را شناسایی و پلیس نیز.آدم رباها حتی از موبایل این خانوم نیز استفاده می کردند!!!!
نوشتن و خواندن این مطالب بسیار ساده است. هر روز ما این حوادث را از جراید می خوانیم و هر روز نسبت به آن بی تفاوت تر می شویم،شاید برایمان عادی شده اند.
سوالات من:
1:با توجه به اصل آزادی انسان ها،آیا درست است که دختری بعد از اتمام تحصیلاتش برای کار در شهر دیگر (کوچک تر از شهر خود)ساکن شود وتا ساعت 12 شب خونه نیاد؟!(فکر کنم اشکال نداره،ولی تعدیلش لازمه اما چه جوری؟)
2:حتی اگر او زنی هرزه باشد آیا نباید از حق او دفاع میشد؟!
3:این جزواولین موارد از این گونه اتفاقات در شهر من بود،آیا قانون نباید محکم تر برخورد می کرد؟!در صورتی که یکی از دوستان من تازگی ها آدم ربا را دیده است!(جزو مشاهیر شهرمون هست.) مدعیالعموم چرا اقدام نکرده است؟
4:آیا نباید امنیت من تامین باشد؟
5:چرا آن خانم نایستاد تا از حق خود دفاع بکند و از شهر من رفت؟!
6: شاید من بتونم بالاتر های شهرمون را بای اقدام تحریک کنم،آیا این کار را انجام بدهم؟
به نظر من رابطه با جنس مخالف در حد تعادل اشکال ندارد، و گاهی لازم، ولی با پسرهای هوس باز هرگز.
این داستان ادامه دارد.![]()
من دختري ام که تو کوير به دنيا اومدم.سر سختي کوير منو سر سخت کرده .من هميشه دوست داشتم بارون بباره ولي کويره وبي آبي.
من شهر قنات وقنوت و قناعتم.
من هنوزم شبها بالاي پشت بوم مي خوابم و قبل از اينکه خواب برم ستاره هام تموم ميشه.من از شبهاي شهرمون مي ترسم ولي شبا رو دوست دارم فکر ميکنم که شب صبح ها رو صد برابر زيبا تر کرده.
به نظر من آدم ها تا اشتباه نکنند يا به خودشون جرات فکر کردن به اشتباهاتشون را ندن هيچ وقت نمي تونند ارزش خوبي رو بفهمند.به نظر من بدي که به خوبي ارزش ميده.
من اين بلاگ رو شروع کردم نه به خاطر شما به خاطر خودم.تا باش ذهنم را طبقه بندي کنم و شما اگه منو با ديدگاه هاي جديد آشناکنيد لطف ميکنيد.
من آدرس بلاگم را به هيچ کدوم از دوستام ندادم تا بتونم راحت تر بنويسم هر چي باشه منم يه آدمم و از تغيير نگرش دوستام در مورد خودم ميترسم.