تبليغاتX
دختر متفکر - هنوز مثل روز اول برام تازه وبکری

دختر متفکر

نگاه مدیریتی مهندسی و نقادانه به جامعه و خودم

گاهی برای تو گاهی برای خودم

 از روز اول که دیدمت،نوشتمت،خوندمت،متولدت کردم جوانه زدی ورشد کردی؛از همون اول ترسیدم.از خودم،از تخیلات خودم که مثل خُوره به روحم چنگ می زند ومنا اسیر یک رویا می کرد.همیشه از تخیلاتم وحشت داشتم وبدترین ضربه ها را ازش  خوردم. برای همین از همون اول به خودم قول دادم  حدودمان را رعایت کنیم وزیاد بت نزدیک نشم. نمی خواستم وابسته حماقت خودم بشم.

با اینکه تو اجازه تجربه خیلی چیزها را به من دادی،آینه ای بودی برای یادآوری من،رشد من،دیدن من در عین حال ،نه، اجازه نمیدهم که بت دل ببندم،آدم وقتی که به یکی دل می بنده،برای صعود طرف مقابلش هر کاری می کنه. نمی خوام برده تو باشم.نمی خوام اونقدر بالا بری که دیگه نشناسمت، می خوام لمست کنم و آن گاه بپذیرمت،نمی خوام کسی که می نویسه با کسی که رفتار می کنه فرق داشته باشه، می فهمی چی می گم؟!

نه !!! نمی فهمی گاهی خودم هم نمی فهمم. ببین من اینجام،چرا این همه رفتی بالا!احساس مهم بودن بت دست داده!؟ تو یک هدف بودی که می خواستم بت برسم،ولی گاهی وقتها اونقدر ازم دور میشی که فکر می کنم ما با هم هیچ سنخیتی نداریم. این یکی را که می فهمی؟!

می ترسم از تو و از خودم و بیشتر از تو از خودم. ترس از آینده،از گذشته و پیش بینی عدم درک حضور تو توسط دیگران،همه می توانند دلایل کافی برای این محدودیت ها باشه و شاید خود تو هم یک توهمی. گاهی وقتها به اصل وجود تو هم شک می کنم.

می ترسم وقتی با واقعیتم ،روبرو بشم، بگی دختر هرچه اعتماد که بود که ریختی  جلوی پای بقیه .یه ذره هم برای من جا می گذاشتی.به من اعتماد کن و من ندونم چگونه می توان به تو اعتماد کرد تو که خیلی کوچولویی.

همین حرف باعث می شود که به خودم اجازه ندم بت اعتماد کنم.

 

 

 

 

 

می دونم که پاک کردن صورت مساله در هیچ جا خوب نیست،ولی گاهی خوبه.سخته جمع بین عقل واحساس!به خصوص برای ما که ملتی احساساتی هستیم ومن که دخترم.

فکر می کنید فکر کردن آسونه!نه، جزو کارهای سخته،مخصوصا اگر وجدانت قلقلکت بده که ،خوب باش کارت را درست انجام بده. جوری عمل کن که اگر یکی چندین سال دیگه  اینها را خوند،بگه آفرین!!من یک باراز معلممون پرسیدم افلاطون ،ارسطوو... با اینکه سالها پیش زندگی می کردند ،چرا هنوز در موردشون بحث میشه؟! معلممون گفتند:اندیشه نه مختص به زمانه و نه مختص به مکان!

همه اینها یک طرف ،شما هم از طریق آموزش و پرورش همین کشور تعلیم دیدهاید. اونها به ما درست فکر کردن را یاد ندادند.البته شاید خودشان هم بلد نبودند...

من خیلی سعی می کنم از چیزهایی که یاد گرفتم استفاده کنم،ولی اکثر مواقع نمی شود.

 

میگن یکی تو بنی اسراییل بود هر کاری میکرد پولدار نمی شد...شیطان اومد سراغش گفت بیا راهش رو بهت یاد بدم..بیا یه دین جدید درست کن..کرد...
پیروانی جمع کرد حسابی هم وضعش توپ شد...گذشت..پشیمون شد...
خواست توبه کنه...گفت : عزیزان من!همش سیاه بازی بود(به پیروانش)!برید توبه کنید که من آدم شدم!پیروانش گفتن:تو مرتد شدی!اینا که میگفتی درسته و ما عمرا"
دست از دین جدیدمون برنمیداریم!
اینم رفت گریه و زاری که خدایا ما رو ببخش غلط کردیم! وحی اومد به پیامبر زمان که بهش بگو اگه اینقدر سجده کنی که بند بندت از هم جدا
شه نمی بخشمت مگر اینکه همه از راه در رفته ها حتی اونایی که به دین تو مردن! به راه راست برگردونی

 

 تازه می فهمی اوه،اوه بیا و درستش کن. برای همینه که اصرار دارم که اینها نظرات منه! چون حاضر نیستم مسوولیت شما را قبول کنم.شاید اگر خدا وجود نداشت یا من به خدا اعتقاد نداشتم راحت تر می توانستم بنویسم.ولی الآن نه.

ولی خوبه که خدا عادله.اندازه خود آدم انتظار داره و همیشه آدم را می بینه وگرنه خیلی سخت میشد.

یه چیز دیگه هم هست من جنبه شهرت ندارم.

بد شدم.من وقتی وبنوشتم را می خواستم بنویسم. به همه چیز به دید یک سوژه نگاه می کردم.خدا،دوست ،خودت،انسان،دانشگاه و اینها در کنار خوب بودنشون  گاهی وقتها لذت زیستن را از انسان می گیرند.

چند ماه پیش با یک دختر روستایی توی خط آشنا شدم.خیلی با هم گپ زدیم.از آرزوهاش گفت ،از غم هاش،از دوران نوجوانی و جوانی،علایق و مشکلاتش ولی من درک نکردم.می دونید چرا؟!چون فقط به دید یک سوژه بش نگاه کردم ونه یک انسان.یک سوژه برای بالا رفتن آمار بازدید کنندگان.

من وقتی به خودم به دید یک سوژه نگاه کنم،نمی توانم خودم را به دید یک انسان ببینم.می فهمید یعنی چه؟یعنی تصمیم گیری های من مثل خبر صفحه اول روزنامه،خیلی زود می سوزد و ارزشش را از دست می دهد. واین برای من خیلی خطرناک می تواند باشد. 

نزول اساسی کردم.من دوست ندارم چنین آدمی باشم وباید بلاگم را به حالت تعلیق در میآوردم.

کاش میشد وسط این همه واژه خودم را پیدا کنم.

 

 

 

 

آیا میدانید؟!

دلیل اصلی سقوط انسان چیست؟

خانواده

.

مدرسه

.

جامعه

.

فرهنگ

.

مذهب

.

دولت

همه این ها مهمند ولی به نظر من مهمترین خود آدمه.

اون روز یه کار بد را کاملاً آگاهانه انجام دادم،که البته از نظر بقیه خوبه، نوعی توانایی است ولی کاری بود که یک روز ازش بدم می آمد.

 

 

 

 

درسته که الآن برای بهره وری بیشتر،خیلی از چیزها را به اشترک می گذارند. ولی بعضی از چیزها را نمی شه به اشترک گذاشت،وقتی به اشتراک می گذارند از ارزششون کم می شه!

یه روز به یکی گفتم:برای مسابقه امام رضا تو هم یه متن بنویس تا ... گفت :نه،بعضی چیزها فقط باید بین دو نفر باقی بماند.

یه دفعه به یکی گفتم: اگر مشکلی داری بم بگو شاید بتوانم بت کمک کنم. گفت:نه ،اگه بت بگم دیگه نمی سووزونتم و همه چیز خراب می شه.

 وقتی انسان یه قرار خودش را با خدا به اشتراک می گذاره، کم کم با خودش میگه نکنه این یه وسیله بود برای یک هدف. اون وقت آن خاطره که روزی براش عزیز بوده پچل می شه.

جالب نیست که خاطرات خوب آدم پچل بشه.

الآن می بینم چه کار درستی کردم که بلاگ نویسی را متوقف کردم.اساتید من که از من عاقل تر وباتجربه تر هستند هر از گاهی فرصت مطالعاتی می گیرند من که هنوز جوانم.

 امید وارم مجبور نشم  بازهم از بلاگم کناره گیری کنم که برام خیلی سخت بود.

 

 

هر کس دیگر این حرف را زده بود برام قابل توجیه بود ولی از او نه.

گفت:مردم به خاطر شوهر چه کارها که نمی کنند.

هیچ وقت این جوری به شعورم توهین نشده بود.

 

 

 

جاتون خالی بخندید.

مثل اینکه من ترمی یک بار باید بخورم زمین ترم اول که از شیطنتم ولی ترم دوم.

مامان گفته بودند:سکه باشم(با وقار و با متانت).

ده تایی پله بود  طولش هم سه متر.نوسان حرکت  پاهای من روی پله سریع بود.اصطکاک هوا سرعت چادرم را کمتر کرده بود و بم می چسبید و دور من آویزان. اختلاف ارتفاع بین پله بالایی و پایینی باعث میشد چادر من روی پله بالایی بیفتد.

دیدم آقایی از روبه رو می آیند مامان گفته بودند سکه باشم من سرم را انداختم پایین تر وسریع تر رفتم.دقیقاُ پله ای که باید از هم رد می شدیم پام رفت روی چادرم گرمبببببببببببببببببب خوردم زمین.

من زنده از این دانشگاه در برم کلام را  می اندازم بالا. ترم بعد از افزایش چه خصوصیتی می خورم زمین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

تزویر

من بچه به این کوچولویی باید چه احساسات بزرگی را تجربه کنم.

احساس نیاز،نیاز به اینکه از طرف یک شخصیت  مورد قبولم که دیده باشمش تایید شوم. بگوید این بچه خوبیست حتی اگر بعضی مواقع اشتباه می نویسد وفقط همین برای من کافی بود. می خواستم روز معلم با شیرینی

بروم مدرسه ولی از احساسم خوشم نیومد.

 

 

 

 

 

 

در دوران نوجوانی فکر می کردم که گناه خیلی بزرگیه. انسان باید خیلی پست باشه تا از عقاید مذهبی مردم به صورت آگاهانه بخواهد سوء استفاده کند. -فرقی نداره چه یهودی،چه مسیحی، چه مسلمان و یا زرتشتی-. ولی قبح گناه برام ریخته بود.نمی دانم را؟!شاید این عمل واقعا اینقدرها هم زشت نباشه ویا شاید به گناه های کوچک عادت کردم که گناه های بزرگ رنگشون را برام از دست داده اند یا شاید وقتی انسان توانایی انجام کاری دارد،آن کار آسان میشود و شاید...

شاید فرشته خوبی من آن موقع خواب بوده!!!

 

 

 

 

 

وقتی آدم این همه آمار را میبینه،یهویی دلش می ریزه پایین!بالاخره یکی آمده! وهمین حضور آدم را می ترساند. می ترساند تا دو دو تا  چهار تا کند و حرف بزند.به معنای اینکه چیزی را که می نویسی را لا اقل خودت در اون لحظه قبول داشته باشی و بتونی پاش را امضا کنی.

اینکه چیزی را بنویسی که لا اقل برای پدر ومادرت مشکل درست نکنه یا چیزی را بنویسی که بتوانی در آینده...به قول آقای ضرابیه:زبان سرخ سر سبز به باد ندهد...

ویا شاید هم  یک ترس مقدس،ترس از حضور کسانی که بهتر و موفق آمیز تر از من ،زندگی را تجربه کرده اند ونتیجه گرفته اند.

زبان آدم را می بندد.نمیدانم دچار خود سانسوری شدم،محافظه کاری ویا برخورد عاقلانه!!!

 

 

 

 

 

 

می دانم که می دانید، همیشه اولین راه بهترین راه نیست.برای پیدا کردن راه های دیگر احتیاج به زمان واطلاعات هست. وزمان  و سرعت زیاد به هم نمی آیند!!! در اجرا می شود سرعت را بالا برد ولی در برنامه ریزی نه.

قالب قبلی وبنوشتم آمارش نمی افتاد.در طی دو سه ماه دویست نفر. این نشان دهنده آرامش است.یک دریای ساکن.این به انسان فرصت می دهد تا بهتر و راحت تر فکر کند ولی وقتی قالب وب نوشتم را تغییر دادم.ناگهان آمار بلاگم از 200000 نفر پرید400000 نفر.من شوکه شدم.سعی می کردم تند تند افکار در ذهنم را بنویسم.

از دو دیدگاه میشود بررسی کرد،حضور شما باعث می شود من هر روز فکر کنم و سرعت فکر کردن من بالا بره و از طرف دیگر سرعت مانع از گذر زمان روی افکارم می شود برای یافتن بهترین .

 در ضمن فهمیدن یه چیز خیلی آسونه ولی باورش نه. باورش به گذر زمان نیاز داره.

 

 

 

 

 

 

از سایت وبگذار بازدید می کردم،وارد  سایت پربینندگان شدم.سایت های بسیاری بودند که به اندازه تمام آمار من آمار دو روزشون بود. دپرس شدم من هم می خوام.در کنار قسمت های خوبش  قسمت های بد هم داشت. دانلود فیلم خفن، توهین به افراد و اشخاص،فضولی و یک عالمه تهمت وغیبت.

من هم می خواستم مثل اونها این همه بازدید کننده داشته باشم...

خدا کاری نداره تو مال کدام شهری ،از کدام کشور،جناح سیاسی و اجتماعیت چیه! میگن جو گرفتت؟ .... کردی جو گرفتت.(چه خدا بی ادبی)

 

 

 

 

 

 

نمی دانم کتاب  لافکادیو اثرسیلوراستاین را خوانده اید یانه! داستان یک شیره که آنقدر تغییر می کنه تا در آخر نمی دونه شیره یا آدم!!! شاید دلیل اینکه خدا مگه حاسبوا...(از خودتان حساب بکشید قبل از اینکه ازتون حساب بکشند) همینه.توی دنیای خودمون گم نشویم.

دوباره اسی خان می گویند فکر می کنی مریم مقدس هستی؟! نه ،نیستمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

توی اولین پستم،هدفم پیدا کردن خودم بود،کشف دنیای اطراف با تمام واقعیت هاش،تلخ و شیرین و انتخاب بهترین. اینکه تجربیاتم را با دیگران هم در میان بذارم.شاید یک نفربتواند استفاده کند و اون یک نفر تمام هدف وب نوشت من بود ولی بعداً هدفم یک عدد بود !فقط یک میلیون!

نباید می رفتم؟

 

 

 

 

 حذف توسط اخوی ولی نتیجه اش

 

چیزی که به عنوان حامی انتخاب کرده بودم چقدر کوچکه.

این یکی از بزرگترین تغییراتی بود که من کرده بودم.

هر چه حامی انسان کوچک تر باشه قدرت انسان محدود تره!

 

 

 

 

 

چرا برگشتم؟

می خواستم در تیر بروم همایش،بابا گفتن اولش نذاری ها!!!!

غمگین ،افسرده....شدم.هیچ کیییییییی منا دوست نداره، به من اجازه رشد کردن نمیدن،نمی گذارند... از همین ها که شما هم بلدید.

پانزدهم تولد وبنوشتمه.دیدم نامردی است که توی این روز هیچ چیز ننویسم.همون موقع بود که احساس بابام را درک کردم،من هم میترسم از اینکه تو زیادی رشد کنی،از اینکه زیادی وارد جامعه بشی،از اینکه زیادی مشهور بشی، در حالی که آمادگیش را نداری.

من هم برای آینده ات  نگرانم.

ولی تولدت مبارک.

هنوزم برام تازه و بکری 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 9:37  توسط دختر متفکر  |